ادامه شب را از پشت بام
تا پس چراغهای ساکت حقیقت
که بوی شام میدهند
چشمانت وقتی عبور کنند
میرسی به سکوتی مطلق
در ادامه شهر
که در تاریکی دورش
نه در جاده های مارپیچی
ماشینی به اندازه قوطی کبریت چراغ میزند
نه مثل تاریک نزدیک
همسایه ای با همسایه ای شوخی آخر شب میکند
و آخرش هم:
- بفرما!
- نوکرتم، خیلی مردی! (های الکی)
چشمت را خیره میکنی به آن تاریک دور
همینطور مات نگاه میکنی
تا وقتی مورچه ای
سوسکی
صدای مادرت، زنگ تلفنی، چیزی
بوق کامیونی
چشمت را دوباره بازگرداند به واقعیت


2 comments:
منم یه تجربه هایی شبیه به این دارم، تراس کوچک اتاقم ، نه با این منظره، با منظره پنجره های خونه های روبرو، خاموش و روشن شدن چراغهاشون صدای آدمها، خنده ها، حرفها، صدای شب،دود سیگار، نسیم خنک، سکوتی که با وجود صداهایی که میاد تو سرم پر میشه، سکوت، شب، شب، شب
شاید پشت ندیده ها و تاریکی ها و شب ها و سکوت ها جایی باشد واقعا شاید پشت دریاها
Post a Comment