فقط کافیه صبر کنی یه چند سالی بگذره
تموم میشه
چند سال که صبر کنی
بعدش اگه چند سال دیگه هم صبر کنی
و چند سال دیگه حوصله کنی
تموم میشه
زیاد نگران نباش
|
skip to main |
skip to sidebar
Sunday, August 31, 2008نگران نباشاصلا نگران نباش
فقط کافیه صبر کنی یه چند سالی بگذره تموم میشه چند سال که صبر کنی بعدش اگه چند سال دیگه هم صبر کنی و چند سال دیگه حوصله کنی تموم میشه زیاد نگران نباش Tuesday, August 19, 2008That's it...وقتی سرما را با زمین قسمت کردی آنوقت دیگر هرگز نخواهی توانست دوستش نداشته باشی (ولادیمیر مایاکوفسکی) این چند خط بیش از آنکه شکوه آنچه هست را خطخطی کنند راهی به جایی نخواهند برد... شاید فقط برای تشکر... دو سال زیبایی بود. تجربه هایی متفاوت. لحظه هایی که پر شدند و خیلی آرام و بی سر و صدا بی آنکه بفهمیم خاطره شدند. همین دیروز، همین امروز. کم کم به سرنوشت ایمان آورده ام. نمیدانم باید از لحظه های خداحافظی متنفر باشم یا خیلی دوستشان بدارم. به هر حال زندگی است دیگر. اگر شکوه بعضی چیزها نبود و بعضی لحظه ها نبود چیزی هم مگر باقی میماند جز روزمرگی؟ شاید زندگی کردن می آموزیم، شاید تمرین مرگ میکنیم... سرنوشت ما را اینطور نوشتند: رفتن، رفتن، رفتن، رفتن... تقصیر خودمان است یا سرنوشت نمیدانم. به قول فارست شاید هردو اما این حرفها و سوالها مهم نیستند. دلیل نوشتن این چند خط نیستند. دلیل اشکهای ریخته و بغض های فروخفته نیستند. دلیل همه اینها این است که دلم برای روزهایی که سپری شده اند، برای همه چیزهای ریز و درشت. برای همه عدس پلوها و کوکو سبزی ها یا غذای های اختراعی. برای آخر هفته ها. برای قهوه بعد از ظهر. برای همه لحظه های بزرگی که کسی جز ما از آنها خبر ندارد. وحتی برای همه عمو مردک بازی ها. برای شما. تنگ خواهد شد. Wednesday, August 13, 2008دو کلوم منطقچرا باید دنیای درون خودتو بریزی بیرون؟
جلوی چشم همه؟ محرم و نامحرم، که چی بشه آخه؟ و آیا واقعا ارزشش بیشتره از اینکه تنگ غروب بری آسمونو نگاه کنی سفره دلتو واسه خودت بریزی بیرون؟ واسه چی با آدمها حرف بزنی؟ اگه هم فکر کردی حرفهایی داری که به درد آدمها میخوره یا آدمها با شنیدنش خوشحال میشن چون میبینن یکی دیگه هم مثل اونا فکر میکنه، مثل سهراب از کرم شب و مرگ رنگ و مرغ معما بگو... یا به یه زبون چرند دیگه مثل داستان بگو... چه میدونم، ادبیات همینه دیگه. همین که یه حرف رو یه جوری بزنی که همه نفهمن. یه جور بزنی که اهلش بخونن و بفهمن... اگه واقعا میتونی یه جوری حرف بزنی که اعتبار کلامت میخ شده باشه به سنگینی حرفت حرف بزن در غیر اینصورت هیچی... خودتو خسته نکن. Friday, August 8, 2008ارائه مطالبدیشب برای خودم اسلاید های خودمو ارائه میکردم قرار بود نیم ساعت طول بکشه، شد یه ساعت یکی از حضار گیر داده بود سوال میپرسید! بیخیال نمیشد لامصب! پی نوشت: شیش سیخ کباب سیخی شیش زار شیش سیخ کباب سیخی شیش زار شیش سیخ کباب سیخی شیش زار شیخ سیش کباب سیشی شیش زار شیش خیش کباب شیخی سیش زار شیش شیش کباب سیخی سی هزار شیش سیش کباب شیسی هزار شیش .... اهههه .... سیخ .... هههه ... کباب! سییییییخییییییی شیششششششش زار! آخیش همشو درست گفتم!
Wednesday, August 6, 2008Next Flightهواپیما سوخت نداشت. با این وجود خلبان اصرار داشت که میتونه بدون سوخت هم پرواز کنه. به عقیده خلبان فقط کافی بود هواپیما از روی زمین بلند بشه بقیه اش خیلی مهم نبود... همه چیز عادی بود. ما همه به حرف خلبان اعتماد کردیم. هواپیما رو خالی کردیم و باهم هول دادیم توی سربالایی به سمت بالای یک تپه. قرار بود مثل تلاشهای اولیه بشر برای پرواز عمل کنیم. از بالای تپه هواپیما رو هول بدیم به سمت دره و بعد همه بدویم و سوارش بشیم تا توی هوا نرسیده. همینطور که هواپیما نزدیک بالای تپه میشد ما به نوبت در کنارش حرکت میکردیم و سوار میشدیم مثل این فیلمها. فقط متاسفانه به یک مشکل برخوردیم. وقتی قرار بود هواپیما توی هوا بمونه و خلبان کنترلش کنه به علت اینکه اینطوری نشد هواپیما از همون بالا به سمت ته دره حرکت کرد. من و بقیه مسافرها در این زمان تصمیم گرفتیم که از هواپیما خارج بشیم. پس همینطور که در حال سقوط بودیم از در خارج شدیم و معلق توی هوا مدتی در حرکت بودیم تا به زمین بخوریم. ممکن بود پس از خوردن به زمین بمیریم. ممکن بود زنده بمونیم. اما نمیشد ریسک کرد. به همین علت من تصمیم گرفتم وسط راه نرده های رنگی رنگی پناهگاه کلکچال رو بگیرم و بهشون آویزون بشم. بعد از اینکه خوب آویزون شدم و مطمئن که دیگه نمیفتم پریدم اونور نرده ها. بقیه راه رو سریع از کوه رفتم پایین. سریع یه تاکسی گرفتم به مقصد فرودگاه که پرواز بعدی برسم. Sunday, August 3, 2008EstimationBe careful never to underestimate things... شبا که تو میخوابی
آقا پلیسه بیداره! اما صبحا که از خواب بلند شدی اول توی آیینه یه نگاه به اون قیافه و پک و پوزه خرابت بنداز بعد دفتر خاطراتت رو باز کن بذار خوب گندهایی که توی زندگی شخصی خودت زدی یادت بیاد ایرادی نداره! همه گند میزنن! اما اگه بعد از این همه هنوز هم قصد داشتی ادعای فضل کنی! و خیال کردی که خیلی باهوشی و زرنگ و تیز و بزی! یه جور ادعای فضل کن که دیگه دمبت لای تله موش گیر نکنه! حالا بیا این پنیرو بگیر برو از جلوی چشم دور شو! Saturday, August 2, 2008ما نخواهیم ماند بهر آنکه قضاوت کنیم بر امروزها ما نخواهیم دانست چیزی به اطمینان از دیروز از امروز فردای دیروز دیروز فردا برای زیستن چند دهه ای پر از ندانستن و شک و فراموشی کاش؟ نه دیگر! کاشی نمیاند حتی کاشی ها هم این را میدانند زنگ مدرسه ها به صدا در می آید معلم ها خوب میدانند آب بابا نان داد دو دوتا چهار تا چند سال بعد معلم شک دارد چندین سال بعد دانشجو درس را به از استاد میداند چند سال بعد هیچ کس چیزی نمیداند حتی کاشی ها هم این را میدانند حتی رندی پاوش هم میداند
|