Thursday, August 26, 2010
Monday, August 23, 2010
Always drives me crazy!
I thought you died alone...
A long long time ago!
Oh no! not me!
I never lost control...
You're face to face,
With the man who sold the world...
Friday, August 20, 2010
Destiny!
It's amazing how we trust some people and how we don't trust others...
It's amazing how we decide to change...
It's amazing how we change and how we don't!
It's amazing how we can't escape from our destiny!
Wednesday, August 11, 2010
!اثاث (اساس) میکشیم
نوشته های هفت هشت سال پیش به قبل را جرات نمیکنم بخوانم...
باقی نوشته ها برخی پاره میشوند میروند کنار لباسهایی که دور میریزم... بعضی میروند توی جعبه هایی که درشان دیر به دیر باز میشود. بعضی هم ثبت شده اند اینجا و جاهای دیگر... از ترس اینکه دلم برای خودم زیاد تنگ نشود از لباسهای قدیمی فقط یک شلوار و یک پیراهن را میگذارم توی همان جعبه ها... شاید خیلی وقت بعد، موقعی که دیگر زیاد برایم مهم نباشد دلم برای خودم تنگ بشود یا نشود شاید... آنوقت نشستم کنار پنجره ای چیزی همه مسیر را از سر خواندم... همه چیز را نمیتوان نگاه داشت. پنجره اتاق کودکی هم میمیرد. آدمها، فضاها، خیالها و خیلی چیزهایی دیگری که نمیگویم ماندنی نیستند. به خاطر سپردن پرواز هم نمیدانم تا کجا ممکن است... سر کسی را درد نیاورم. اسباب کشی و جعبه های پر از خاطره و نوشته است... حس و حالی که هر سال یکبار باز میگردد... وبلاگ قدیمی هم پر از حال و هوای عجیب است برای من...
باقی نوشته ها برخی پاره میشوند میروند کنار لباسهایی که دور میریزم... بعضی میروند توی جعبه هایی که درشان دیر به دیر باز میشود. بعضی هم ثبت شده اند اینجا و جاهای دیگر... از ترس اینکه دلم برای خودم زیاد تنگ نشود از لباسهای قدیمی فقط یک شلوار و یک پیراهن را میگذارم توی همان جعبه ها... شاید خیلی وقت بعد، موقعی که دیگر زیاد برایم مهم نباشد دلم برای خودم تنگ بشود یا نشود شاید... آنوقت نشستم کنار پنجره ای چیزی همه مسیر را از سر خواندم... همه چیز را نمیتوان نگاه داشت. پنجره اتاق کودکی هم میمیرد. آدمها، فضاها، خیالها و خیلی چیزهایی دیگری که نمیگویم ماندنی نیستند. به خاطر سپردن پرواز هم نمیدانم تا کجا ممکن است... سر کسی را درد نیاورم. اسباب کشی و جعبه های پر از خاطره و نوشته است... حس و حالی که هر سال یکبار باز میگردد... وبلاگ قدیمی هم پر از حال و هوای عجیب است برای من...
Monday, August 9, 2010
P != NP
صد صفحه مقاله نوشته و ثابت کرده که پی با ان پی مساوی نیست. من مقدمه اش رو خوندم پشیمون شدم :پی اولا که اگر بخونن ببینن وسطش غلط داره باید حالشو بگیرن این که هیچ! دوما ایشون اصلا در نظر نگرفته که اگر برعکسشو ثابت کرده بود در آینده چقدر بیشتر برای ملت اشتغال زایی میشد؟ حالا مثلا که چی؟ نیم جمله از همه پیپر ها باید عوض شه به هیچ درد دیگه ای هم نمیخوره! زحمت کشیدی! یه میلیون دلار هم بهش جایزه میدن اگه درست باشه انگار!
Friday, August 6, 2010
یک ناامیدی واقعگرایانه
درد ایرانی بودن فقط بیرون ما نیست، فقط در نگاه غریبه ها به ما نیست. درد ایرانی بودن درون خودمان است. در ناتوانی خودمان است. در سرگیجه و سردرگمی خودمان است. درد ایرانی بودن در گره های کور زندگی ماست. در فرهنگ قدیمی و نادرست ما. درد ایرانی بودن در تغییر ماست از ایرانی به چیزی دیگر وقتی میخواهیم تغییر کنیم. در ناتوانی ما از اصلاح خویشتن. در بیگانه شدن ما با خودمان. درد ایرانی بودن برای من یعنی مبارزه ناامیدانه... درد ایرانی بودن تلاش کردن برای بهبود چیزی است با آنکه میدانم به احتمال زیاد هرگز بهبودش را نخواهم دید. درد ایرانی بودن بد دردی است. برای من، برای ما بد دردی است. هم درد دارد هم حسرت!
Wednesday, August 4, 2010
خدایا این مرتیکه رو از ما نگیر
خیلی وقتها خیلی ها رو دیده ام (از جمله خودم یه زمانی) که میگفتن احمدی نژاد واقعا نماینده ملت ماست! من دوست دارم این جمله رو اندکی تصحیح کنم. به نظر من احمدی نژاد مجموعه ای است از گه ترین بارزه های شخصیتی و فرهنگی ملت ما که همه با هم یکجا در وجود این انسان ظهور کرده اند.
Tuesday, August 3, 2010
I hate this game, I love this game!
Three full houses, one flush ace high, two straights, one 10 to Ace... All winning hands with callers! not to mention the pocket queens that beat pocket nines! What was going on tonight? I have no idea!
