Wednesday, August 11, 2010

!اثاث (اساس) میکشیم

نوشته های هفت هشت سال پیش به قبل را جرات نمیکنم بخوانم...
باقی نوشته ها برخی پاره میشوند میروند کنار لباسهایی که دور میریزم... بعضی میروند توی جعبه هایی که درشان دیر به دیر باز میشود. بعضی هم ثبت شده اند اینجا و جاهای دیگر... از ترس اینکه دلم برای خودم زیاد تنگ نشود از لباسهای قدیمی فقط یک شلوار و یک پیراهن را میگذارم توی همان جعبه ها... شاید خیلی وقت بعد، موقعی که دیگر زیاد برایم مهم نباشد دلم برای خودم تنگ بشود یا نشود شاید... آنوقت نشستم کنار پنجره ای چیزی همه مسیر را از سر خواندم... همه چیز را نمیتوان نگاه داشت. پنجره اتاق کودکی هم میمیرد. آدمها، فضاها، خیالها و خیلی چیزهایی دیگری که نمیگویم ماندنی نیستند. به خاطر سپردن پرواز هم نمیدانم تا کجا ممکن است... سر کسی را درد نیاورم. اسباب کشی و جعبه های پر از خاطره و نوشته است... حس و حالی که هر سال یکبار باز میگردد... وبلاگ قدیمی هم پر از حال و هوای عجیب است برای من...

No comments: