Wednesday, April 30, 2008

درباره مگسان بازار

گاهی وقتها هم نیاز داریم به تنهایی خویش بازگردیم و بیندیشیم، اگر که طالب حقیقت باشیم. چرا که زمان خود بزرگترین آموزگاران است... (میم ح میم دال)

توضیخ: باقی متن از من نیست! از نیچه است... مردی که اگرچه امروز همچون چندسال پیش با همه کلامش موافق نیستم اما بخش بزرگی از زندگی ام را، همه آنچه که ندارم را مدیون هم صحبتی آن روزهایش هستم... اندکی طولانی است... اما امیدوارم حوصله کنید... بخوانید... و بیندیشید... هر یک از ما به نوبه خود سهمی از مگس بودن داریم... چرا که هیچ چیز مطلق نیست...

درباره مگسان بازار...

بگریز دوست من، به تنهایی ات بگریز! تو را از بانگ بزرگ مردان کر و از نیش خردان زخمگین میبینم. جنگل و خرسنگ نیک میدانند که با تو چگونه خاموش باید بود. دیگر بار چونان درختی باش که دوستش میداری. همان درخت شاخه گستری که آرام و نیوشا بر دریا خمیده است. پایان تنهایی آغاز بازار است، و آنجا که بازار آغاز میشود، همچنین آغاز هیاهوی بازیگران بزرگ است و وز وز مگسان زهرآگین.
در جهان بهترین چیزها را نیز ارجی نیست تا آنکه نخست کسی آنها را به نمایش گذارد. مردم این نمایشگران را مردان بزرگ میخوانند. مردم از بزرگی، یعنی از آفرینندگی چیزی نمیدانند. اما کششی است ایشان را به نمایشگران و بازیکران چیزهای بزرگ. جهان گرد پایه گذاران ارزش های نو میگردد. با گردشی ناپیدا. اما مردم و نام گرد نمایشگران میگردند. چنین است راه و رسم جهان!
نمایشگر را جانی است، اما جانی نه چندان با وجدان. ایمان او همواره به چیزی است که بیش از همه دیگران را وادار به ایمان آوردن به آن میکند. ایمان به خویشتن خویش! فردا او را ایمانی تازه است و پس فردا ایمانی تازه تر. او همچون مردم حسی تند دارد و حال و هوایی گردنده. در نظرش وارونه کردن یعنی دلیل آوردن و عقل مردم را دزدیدن یعنی باوراندن و خون نزد او بهین حجت است. حقیقتی را که جز به گوش های تیز راه نیابد دروغ میخواند و یاوه. همانا که او تنها به خدایانی ایمان دارد که در جهان غوغا برپا میکنند!
پر است بازار از دلقکان باوقار. و ملت از مردان بزرگ خویش بر خویش می بالد! برای او خداوندگاران این دم اند. اما دم بر ایشان زور می آورد و آنان بر تو زور می آورند و از تو نیز آری یا نه میطلبند. وای بر تو که میخواهی کرسی ات را میان باد و مباد بگذاری! ای عاشق حقیقت، بر این مطلق خواهان زور آور رشک مورز! شاهباز حقیقت هرگز بر ساعد هیچ مطلق خواه ننشسته است. ازین ناگهانیان به پناهگاه خویش بازگرد. تنها در بازار است که با آری یا نه ناگهان بر انسان میتازند. چاههای ژرف همه کند در میابند. می باید دیری منتظر مانند تا بدانند چه به ژرفناشان فروافتاده است. کارهای بزرگ را همه دور از بازار و نام آوری کرده اند. پایه گذاران ارزش های نو همیشه دور از بازار و نام آوری زیسته اند. بگریز دوست من. به تنهایی ات بگریز! تو را از مگسان زهرآگین زخمگین میبینم. بگریز بدانجا که باد تند و خنک وزان است. به تنهایی ات بگریز! به خردان و بیچارگان بس نزدیک زیسته ای، از کین پنهان شان بگریز! آنان در برابر تو سراپا کین اند و بس. بیش از این برای راندنشان دست میاز! آنان بسیارند و سرنوشت تو مگس تاراندن نیست. این خردان و بیچارگان بسیارند و ای بسا بناهای سرفراز که از چکه های باران و رویش گیاهان هرزه از پای در آمده اند. سنگ نیستی، اما چکه های بسیار تو را سفته اند و همچنان چکه های بسیار دیگر تو را از هم خواهند درید.
تو را از مگسان زهرآگین بستوه میبینم و میبینم زخمهای خون آلوده را بر صد جای تن ات. اما غرورت از خشم گرفتن نیز پروا دارد. آنان با بیگناهی تمام از تو خون میطلبند. روان های بی خونشان تشنه خون است. ازین رو با بی گناهی تمام نیشت میزنند. اما تو ای ژرف، رنج ات از زخم های خرد نیز بس ژرف است و هنوز بهبود نیافته، باز همان کرم زهرآگین بر دستت میخزد.
مغرور تر از آنی که به کشتن این ریزه خواران دست یازی. اما بپای که سرنوشتت برتافتن همه بیدادهای زهرآگینشان نشود! با ستایش هایشان نیز وز وز کنان گردت میگردند. اما ستایشگری شان نیز پیله کردن است و بس. می خواهند به پوست و خونت نزدیک باشند. تو را میستایند همچون خدایی یا شیطانی. نزدت لابه میکنند، چنان که نزد خدایی یا شیطانی. از این چه سود! اینان ستایشگران اند و لابه گران و دیگر هیچ و بسا مهربانانه به نزد تو می آیند. اما این همانا زیرکی ترسویان است. آری، ترسویان زیرک اند!
با روان های تنگشان به تو بسیار می اندیشند و همواره از تو اندیشناک اند! سرانجام اندیشیدن بسیار به هر چیز اندیشناکی است! تو را به خاطر تمام فضلت هایت کیفر میدهند و آنچه بر تو میبخشایند تنها لغزش های توست.
از آنجا که مهربانی و دادگر، میگویی: گناهشان چیست اگر که زندگیشان کوچک است! اما روان تنگشان می اندیشد که هر زندگی بزرگ گناه است!
چون با ایشان مهربان باشی نیز خود را خوارشمرده میبینند. و خوش رفتاری ات را با بدرفتاری نهانی پاسخ میگویند. غرور خاموش ات ایشان را ناخوشایند است. و هرگاه چندان فروتن باشی که سبک جلوه کنی شاد خواهند شد. با شناختن هر چیزی در کسی آن چیز را در او شعله ور میکنیم. پس از خردان بپرهیز! در برابرت خود را کوچک میبینند و پستی شان در کین نهانشان به تو کورسو میزند و میتابد.
ندیدی که بسا هنگام چون نزدیکشان میشدی چه گونه دم در میکشیدند و نیروشان چون آتش میرنده ترکشان میگفت؟
آری دوست من، تو همسایگان خویش را مایه عذاب وجدانی. زیرا شایسته تو نیستند. ازین رو از تو بیزارند و آرزومند مکیدن خون تو اند.
همسایگانت همیشه مگسان زهرآگین خواهند بود و آنچه در تو بزرگ است، همان بایدشان زهرآگین تر و مگس وارتر کند.
بگریز دوست من، به تنهایی ات بگریز! بدانجا که بادی تند و خنک وزان است! سرنوشت تو مگس تاراندن نیست!

چنین گفت زرتشت

Tuesday, April 29, 2008

خدا پدر اینها را بیامرزد

خدا پدر جاوا....
و فرم های تکس که باید پر بشوند...
و چکی که باید بخوابانی به حساب...
و کارت اعتباری که باید زنگ بزنی فعال کنی...
و غذایی که شب باید بپزی...
و اسباب کشی که هفته دیگر است...
و خانه ای که باید سر تا پایش را تمیز کنی...
خدا پدر همه اینها را بیامرزد...

Sunday, April 27, 2008

همه دست هم را بگیریم... که هنوز آنقدرها بد نیست... که بدتری هم هست




این شعر از خواهرم است. این را یکبار در وبلاگم به خودش تقدیم کرده ام! حالا باز هم دوست دارم این را به خواهرم تقدیم کنم...
امیدوارم لایق این برادری باشم...

...............................
دق مرگ شدم
انگار که زلفانم اتش گرفته باشد
انگار بغض کرده باشم
یا جواب سلامم را نداده باشند
هر اتشی نوید ارامش است
هر بغضی نشانی از شادی
و هر در بسته ای مژده ی ازادی
هیچوقت انقدرها بد نیست
همیشه راه عبوری هست
هیچگاه تنها نیستی
من به اندازه ی تمام کسانی که نفی میکنند تو را می پسندم
هر ترسی اغازه ی قدرتی است
کافی است لمسش کنی
کافی است لبخند بزنی
گاهی اوقات در مغزت را باز بگذاری و چشمانت را ببندی
باد کارش را خوب بلد است
به پاهایت ایمان بیاور و به قلبت
هنوز هم دل کسی برای تو می تپد
که چقدر زیبا نا کاملی
دیگر وقت آن است که با گلها سخن بگویی
اگر گلها حرفهایت را نمی فهمند
لا اقل تنها نگاهت میکنند
بیا من منتظرم تا قدم بعدی را با هم برداریم
بیا همه با هم بخندیم!
بلند بخندیم!
هیچ طوفانی ما را از این بلندی پرت نخواهد کرد
هنوز راههای زیادی نرفته ایم
و شبهای زیادی نخوابیده ایم
از اینجا بلندتر هم هست
خورشید هم هست
بیا از خوشحالی بال در بیاوریم
هنوز کسی ما را به اسم کوچک می خواند
چه کسی می خواهد راه عبورم را ببندد؟
من حالا حالاها خیال مردن ندارم
تازه دارم پرواز یاد می گیرم
تازه عیدی هایم را جمع کرده ام
و تازه مادرم برایم ایه الکرسی خوانده است
من هنوز به حوضی کوچک در یک خانه ی اجاره ای نیاز دارم
و یک مادر بزرگ چاق می خواهم
حوضش هم حتما فواره داشته باشد
هیچگاه نخواستم جز این باشم
و البته نخواستم همین باشم
هنوز صورت خیلی ها به من ارامش می دهد
و خیلی ها دست هم را می گیرند
پیر مردها همه عصا دارند و کت و شلوار می پوشند
خیلی ها زیباند
و من کلی کتاب و عروسک دارم که هیچکس ندارد
انقدر که چشمانم را ببندم و لبخند بزنم
که هنوز انقدرها بد نیست!
که بدتری هم هست!

Friday, April 25, 2008

خطابه آسان در امید

امروز در جلسه ادبی خواندند این را... زیبا بود. فکر میکنم برای همه ماها حرفهای زیادی برای گفتن دارد...

Friday, April 18, 2008

مثل رود زندگی

یک چیزی میپرسد، یک جوابی میدهی... یک جمله... و فقط و فقط چنین جوابی را میدهی چون باور داری که آدمی که مقابلت نشسته ارزشش بیشتر از آن است که دروغ شیرین را به راست تلخ ترجیح بدهد... خلاصه جواب تلخ را میدهی...

اول خوشش می آید بعد حدودا یک دقیقه بعد منظور واقعیت را میفهمد وقتی سرت پایین است و ساندویچت را گاز میزنی. بعد سرت را که بلند میکنی معنی دقیق جمله ای را که زبان لعنتی گفت توی چشمهای ساده اش میخوانی... موضوع را عوض میکنی. میدانی ولی هنوز فکر میکند به همان حرفی که تو زدی و یک جورهایی گیر کرده توی ذهنش... چون خودش هم به این فکر میکرده... ناراحت میشوی و باز هم ایمان می آوری که خیلی وقتها راست گفتن کار خوبی نیست!

بعد یک جوری میگویی خداحافظ که انگار اصلا نه من چیزی گفتم نه تو چیزی شنیدی نه اصلا من میدانم که تو داری به چه فکر میکنی... بعد میگوید خداحافظ انگار که نه چیزی پرسید نه من چیزی گفتم نه چیزی شنید نه چیزی رفت روی مغزش نه من فهمیدم که چیزی رفت روی مغزش... بعد سعی میکنی در راه خانه حکمت سبز شدن بعضی آدمها را از هیچکجا سر راهت بفهمی. آدمهایی که میدانی می آیند و میروند و نخواهند ماند اما مطمئنی از همان شناخت سطحی شان برای مدتی کوتاه خوشحالی و گاهی وقتها همان بودن سطحی شان خیلی مفاهیم را توی ذهنت حسابی جابجا کرده است... و هر وقت فکرشان را بکنی یاد یک صفحه پاک سفید می افتی که هرچقدر گاهی وقتها خودشان بخواهند زرنگ بازی در بیاورند و خط سیاه رویش بکشند انگار که رنگ ریخته باشی روی صفحه، سفید ها باز سیاه ها را خواهند خورد... از همین آدمهای ساده بزرگی که من را همیشه یاد خواهرم می اندازند... دلم برای چشمهای خواهرم تنگ شده راستی. آنقدر که شبها وقتی همه جا تاریک است با چشم باز تاریکی را نگاه میکنم و چشمهایش را میبینم. امیدوارم شب که خوابید یادش برود حرف من را...

Thursday, April 17, 2008

آدم خوب... آدم خوبه

گاهی وقتها اما فراموش میکنیم
که فرق میان آدم خوبی بودن
با آدم خوبه بودن
خیلی زیاد است
هرچند که خط بینشان باریک باشد
یا شاید آنقدر کج و معوج که همه چیز را چپه نشان بدهد!

Wednesday, April 16, 2008

!اتفاقا

هنوز با این اعداد ور میرویم که معیار خوبی کارمان را بکشیم بالا که بقیه هم قبول کنند کار ما خیلی کار خوبی است! اما با این وجود از اعداد گذشته اصلا هم روز کوفتی نبود!

Tuesday, April 15, 2008

خیابان دراز است و زنبیل سنگین

نوشتند زندگی شاید خیابان درازی است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد. و وصف این واقعه هر روزه را در همین یک جمله خلاصه کردند. خواندند و خوانیدم و تعریف کردیم و حتی زندگی کردیم شاید با همین یک جمله! هرچند که "شاید" جمله تلاش کرد اندکی رنگ شک بپاشد و بار منفی را بکاهد اما "خیابان دراز" و "زنبیل" چنان کار خودشان را کردند و رنگ بیهودگی پاشیدند که جایی برای شکمان نماند. حتی همه مان میدانیم که زن با یک چادر گلدار دارد از خیابان میگذرد و احتمالا گوشه های چادرش را هم به دندان گرفته... یک بار اما نپرسیدیم که به چه امیدی یا بیمی هر روز زنبیل دستش میگیرد و چادرش را گاز میزند و از خیابان دراز میگذرد...

پی نوشت بیربط: به گمانم فردا روز کوفتی باشد! صورت ماه به من میگوید...

Sunday, April 13, 2008

!اندکی در باب حماقت خودم

توی این فیلم ها و سریال ها دیده ای گاهی وقتها بازیگر داستان یک کار خیلی احمقانه ای میکند یا یک کار خیلی مهمی را که باید بکند نمیکند؟ آنوقت مینشینیم کله مان را میکوبیم به تلویزیون که این یارو چقدر احمق است! دلمان میخواهد برویم توی فیلم سرش داد بزنیم که نکن! نکن! نکن! احمق! یا بکن! بکن! بکن! احمق!

یا مثلا کتاب تاریخ که میخوانی چقدر راحت است بنشینی و علت و عوامل زندگی کوفتی فلان قوم یا بدبختی فلان شخص را در چهار گروه خلاصه کنی و حفظ کنی و پیش خودت به حماقتش بخندی!

واقعیت تلخ این است که زندگی همه مان سرشار از این حماقت های کوچک و بزرگ است درست مثل بازیگر فیلم! علتش هم این است که هیچوقت تمام داستان را از اول تا آخر نمیدانیم... دیدمان نسبت به داستان همان دید کوتاه بازیگر احمق است... و آنوقت این حماقت ها هم میشوند بخشی از خاطره های ما... بعد به قول نامجو میشوند کلانتر جان و همینطور همه عمر بر سرمان بشکنند خراب شوند... کاریشان هم نمیشود کرد... نه اینکه همه خاطره ها پر از حماقت باشند، نه! اما همه خاطره ها هم خالی از این احساس حماقت نیستند. بعضی وقتها قبل از خواب آوار حماقت هایم در زندگی که بر سرم میریزد اینقدر حالم بد میشود که حتی دلم نمیخواهد بخوابم! خیلی دلم میخواست میشد برگردم و سر خودم چند سال پیش اندکی داد بزنم بعضی وقتها و خودم را نصیحت کنم. هرچقدر از گذشته ببری و بخواهی حال و آینده ات را بسازی تاثیری که گذشته ات بر شکل گیری شخصیتت به عنوان آدمی که حالا هستی گذاشته است را کاری نمیتوانی بکنی. فقط میشود با خیلی چیزها و اتفاق ها کنار آمد، یاد گرفت و سعی کرد تکرارشان نکرد و به قول یارو گفتنی و دیگر هیییییچ! گذشته را که نمیشود عوض کرد، میشود؟ بخشی از ما را هم که از گذشته مان به ارث برده ایم نمیشود عوض کرد...

Saturday, April 12, 2008

بازی بازی بی بازی بازی

زندگی تا امروزش یک جورهایی مثل تعطیلات آخر اسفند، قبل از عید بود. میدانستی هنوز تعطیلی اصلی شروع نشده و چند روز تعطیلی حتی اگر تمام هم میشد حساب نبود چون در حد جایزه بود! خیلی جدی نبود!

از امروزش مثل این است که تعطیلات عید دیگر شروع شده... اندکی هیجان زده ای...

چندین سال بعد میشود روز پنج عید که دوباره اداره ها باز میشود... حس میکنی چند روزی گذشته اما هنوز امیدواری به اینکه نصف بیشترش مانده!

زندگی از روز هشت عید به بعد اندکی زهر مار میشود... چون تشخیص میدهی نصف بیشترش گذشته و توی سرازیری افتاده... اما باز دلت خوش است که چند روزی مانده...

بعد از هشت را هم که دیگر حرفش را نزن...
پی نوشت: البته اینها حدس بنده است در مورد وقتی که مواجه میشوی با روزی از زندگی که مثلا متناظر است با هشت عید و اینها! چون حقیر خیلی این چیزها را تجربه نکرده است. مسلما در هر مقطعی آدم از شوک اولیه که خارج شود باقی راه را آسوده تر میرود تا خود مرگ! حالا بذار این بحران بزرگ شدن را ما فعلا رد کنیم... باقی را بعدا تعریف میکنم وقتی اطلاعات دقیقتر داشتم...

Thursday, April 10, 2008

Calgary is definitely retard!

You wake up in the morning... Blinds are shut... and you never know what you are gonna see when you look out the window! It might be snow, rain or even a great sunny day! Not knowing what you are gonna see in the morning is totally natural in Calgary.

Almost one month through Spring, I look out and it's snowing like Hell! Why god? Why are you doing this to us? Then you remember God doesn't have much control over Calgary's weather. Stop blaming god and decide which sweater you want to wear today!

It get's better in the afternoon. Now it's even sunny. Sky is clear! Everybody is laughing, everybody is happy the snow didn't last long. But don't go too far baby, be careful what you are laughing at is Calgary! Be careful! Calgary is always there to screw you! 20 minutes later, again snowing like hell! Where did you even get enough clouds to make such a huge mess? I ask Calgary! and Calgary is laughing! Stay inside and work on your project son... it's much better for your future... Calgary says! and I don't feel like programming at all... one line of code per hour...

Tuesday, April 8, 2008

Those who speak know nothing!



میبینی چقدر ساده است فرق ساده بودن و ساده نبودن؟
میدانی چقدر فرق است بین ساده بودن و ساده نبودن؟
ساده است اگر بخواهیم ساده باشیم، ساده بمانیم،
وقتی به سادگی ما میخندند، ساده از کنارشان بگذریم…
ببین سادگی ما در دستگاه متریشان نمیگنجد،
اندازه سادگی ما را روی مترشان علامت نگذاشته اند!
سادگی ما را باور نمیکنند، برایشان پیچیده است سادگی ما!
نگاهمان که میکنند فکر میکنند احمقیم...
فرقی نمیکند اگر بگویم ساده یا صاده! هیچکدام را نمیفهمند،
باور کن…
ببین همین حالا دارند میخندند…
و من دارم رد میشوم همینجا… بعد از آخرین خط این خطخطی!
خیلی ساده!

Sunday, April 6, 2008

Bang!


میگویند تا زمانی که تصادف نکنی راننده نمیشوی. این را از خیلی ها شنیده ام. یکی از دوستان پدرم (که جزو اسطوره های گمنام شخصی من است) که خیلی تلاش کرد یک کاری کند رانندگی من بهتر بشود! این را یک جور قشنگتری میگفت... میگفت اکثر اوقات تصادف که میکنی یک صدای بنگ می آید چنان شدید که از ترس میخواهی بمیری. پیاده میشوی میبینی گوشه ماشین فقط اندکی رنگش رفته... بعد میفهمی این همه صدای بنگ... آخرش همین بود! یک مقداری رنگ ماشین رفت... بعد ترست از رانندگی کردن و تصادف میریزد. میفهمی تصادف کردن بخشی از زندگیست.... صدای بنگ بخشی از زندگی است...

من در زندگی ام عادت به شنیدن صدای بنگ زیاد نداشتم... این چند ساله اخیر آنقدر شنیده ام بنگ بنگ را که دیگر رفته توی گوشم... مگه آخرش قراره چی بشه؟ ترسم از بنگ ریخته... اشکالش فقط اینجاست که آدم باید اینقدر شعور داشته باشد که فرق میان بنگ ناشی از رفتن رنگ ماشین با بنگ ناشی از چپ کردن ماشین را بفهمد. پایش را روی گاز نگذارد تخته گاز برود تا ماشین بیفتد توی دره صرفا به این خاطر که گوشش از صدای بنگ پر شده.... اصولا تعادل در هر چیزی خوب است. با در نظر گرفتن رعایت حد تعادل، صدای بنگ هم اصلا چیز بدی نیست... زیاد دیگر بدم نمی آید... هرچقدر دوست داشت توی گوشم به هر دلیلی صدا کند این بنگ...



پی نوشت: بچه موشی را میشناسم که گویا تازگیها قصد خطر کرده است! به نظر شخصی من باید اندکی بیشتر روی سایز مربوطه کار کند. آنوقت به طور کلی بهتر متوجه میشود منظور من را! به بیان دیگر! با این سوسول بازی ها نمیشه!

Saturday, April 5, 2008

Unconscious


حرفهایم روی هم گاه انبار میشوند
آنقدر که دیگر از گلویم رد نمیشوند
جایی میمانند میان ذهن و فراموشی
میان بیداری و خواب
هرچه تلاش میکنم نه فریاد میشوند
نه میل فریاد شدن دارند
نه میل آن دارم که گلویم را با فریاد بیازارم
حرفهایم مانده اند جایی
شاید به آن امید که روزی فراموش شوند
حیف که نه نای فریاد دارم
نه توان فراموشی
گاه حتی شده است منظور خودم را نمیفهمم!
چه توقعی از دیگران داری؟
میان خواب و بیداری
نشخوار میکنم رویاهای بیداری را در خواب
و خوابها را در بیداری دوره میکنم!
حقیقت دیگر مالید!
خیلی وقت پیش! زیاد دنبالش نیستم...

حرفهایم را نمیفهمم
کاش میفهمیدم و میگفتم
حرفهایم همه آغازند
بی سرانجام
سراسر آغازند بی پایان
همه به امیدی می آیند
اما میمانند و انبار میشوند
و هیچگاه نمیدانم چطور باید پایان داد آغازی را
چون هیچگاه ندیده ام چیزی پایان داشته باشد
همیشه باز از ابتدا آغاز میکنم وقت پایان
و اینطور است که حرفهایم همیشه روی هم انبار میشوند
آنقدر که از گلویم رد نمیشوند
جایی میمانند میان خواب و بیداری
هر چه تلاش میکنم نه فریاد میشوند، نه فراموش...


Thursday, April 3, 2008

ناصرخان دوست دارم


ساعت چهار و نیم صبح بلند شدم بازی را ببینم. اینبار اصولا پایه بودم که ببینم چون خیلی وقت بود فوتبال ایرانی ندیده بودم. ساعت چهار و نیم صبح متوجه شدم که برای تماشای بازی به Winamp احتیاج دارم و همانطور خواب آلود توی سی دی هایم دنبال سی دی مربوطه گشتم... گذشته از همه چیز این بازی برای من چند نکته اساسی داشت:



1) وقتی استقلال دقیقه چهار گل زد چنان از صندلی پریدم به هوا که چیزی نمانده بود صندلی پخش زمین شود! در نتیجه فهمیدم که هنوز روح استقلالی خودم را حفظ کرده ام!
2) این شعارهایی که تلویزیون می انداخت وسط زمین من را جدا ترساند! یعنی حتی اگر تا این لحظه خطر حمله به ایران را چندان جدی نمیگرفتم حالا شدیدا دارم جدی میگیرم! بخصوص آن شعار "ما ایستاده ایم!"
3) فهمیدم مزدک میرزایی عجب آدم گزارشگر ضایع داغونی است! مسلما اگر استقلال و پرسپولیس دو تیم کانادایی! بودند استقلال میتوانست به خاطر طرفداری تابلوی مزدک خان از پرسپولیس شدیدا از مزدک خان و کانال مربوطه تلویزیون شکایت کند و کلی خسارت بگیرد!
4) اوج گزارش مزدک خان آنجا بود که گفت: در سال نوآوری و شکوفایی تیمی که خلاقیت بیشتری داشته باشد برنده میشود! ایشان با این جمله چنان باب مایه خالی را تا ته تمام و کمال بست که فکر میکنم کس دیگری سالها قادر به باز کردنش نباشد. حتی جواد خیابانی!
5) برهانی تک به تک را خراب کرد. بنده شخصا یک خاک بر سرت گفتم و شدید در صندلی خودم جابجا شدم! اما مزدک جان دیگر سنگ تمام گذاشت. وقتی اواخر بازی برهانی اقدام به شوت از پشت محوطه جریمه نمود، مزدک گفت: برهانی معلوم نیست واسه چی از اونجا شوت میزنه وقتی حتی توپ تک به تک رو نمیتونه گل کنه!
6) فقط پنج دقیقه از جریان بازی استقلال یک بازیکن بیشتر داشت تا اینکه کوشکی اخراج شد. جناب مزدک فرمودند استقلال حتی با وجود اینکه یک بازیکن اضافه تر داشت اقدام به حمله نکرد و بازی دفاعی در دستور کار خود قرار داد!
7) وقتی کوشکی اخراج شد مزدک جان فرمودند: این بازیکن اصلا ذات بازی اش خشنه! وقتی کریم اخراج شد فرمودند: پرسپولیس حالا یکی از بهترین بازیکن های خودش رو از دست میده!
8) اصولا با این گزارش به شعور من یکی که خیلی توهین شد! و فهمیدم دلیل اصلی که اصلا از ایران رفتم چی بود! همین بود که به شعورم هی توهین میشد!
9) بازی در مجموع با اینکه خیلی خوب نبود اما بد هم نبود. استقلال موقعیت گل بیشتر داشت اما پرسپولیس بیشتر توپ دستش بود...
10) اما مهمترین نکته گذشته از استقلالی بودن... انصافا بار اولی بود که با ناصرخان خیلی زیاد حال کردم. مقایسه کنید دلسوزی و همکاری و حضور ناصرخان را با زمانی که پروین از سرمربیگری کنار رفت و شد مدیر فنی! ناصر خان دوست دارم...

Tuesday, April 1, 2008

علف ریزه


خبر از بهار نیست هنوز. از علف ریزه های کوچک روی خاک. که نفهمیدم چرا میرویند هرگز. حتما دلیل کافی برای روییدن دارند. یا شاید برای روییدن دلیل لازم ندارند. حسودی ام میشود. به یک چیز اگر در دنیا. به این علف ریزه های کوچک است. خبر از بهار نیست هنوز. و از علف ریزه های کوچک. سرت را خم میکنی نگاه کنی چه شکلی است. میگوید سلام! من علف ریزه کوچک هستم. تازه چند روز است آمدم! شما خیلی وقت است اینجا هستید...

بعد من میترسم و میروم. فکر میکنم شاید علف ریزه سرنوشتش را نمیداند. دلم نمیخواهد زبان تلخ را بیرون بیاورم و ناامیدش کنم از زندگی. و از آنچه اتفاق خواهد افتاد. علف ریزه های باغچه را که نگو. باغبان میگویدشان علف هرز... و میکشدشان بیرون. تا درخت خرمالو خرمالو بدهد... تا درخت شاتوت شاتوت بدهد. تا علف ریزه جان گل رزهای قشنگ را نگیرد. تا کود و آب برسد به پای درخت انجیر. من اما نه به خرمالو، نه به شاتوت، نه به انجیر. به هیچکدام حسودی نمیکنم. من فقط به علف ریزه حسودی ام میشود. که سرنوشتش را نمیداند. بی دلیل میروید. و سبز است. خبر اما از بهار نیست هنوز و از علف ریزه ها. بهار فقط در خاطرم تصویر مبهمی است. و در خاطرم به علف ریزه ها حسودی میکنم...


پی نوشت: این موقع سال که میشود مرد سرزمینهای سردسیری شروع میکند به خیالبافی. کاش زمستان زودتر میرفت! "فانتای نارنجی خنک در ظهر تابستان داغ" پارسال همین وقتها بود که نوشتم! از مقایسه این دو متن حس جالبی بهم دست نمیده. فکر میکنم از پارسال خیلی خسته ترم!