توضیخ: باقی متن از من نیست! از نیچه است... مردی که اگرچه امروز همچون چندسال پیش با همه کلامش موافق نیستم اما بخش بزرگی از زندگی ام را، همه آنچه که ندارم را مدیون هم صحبتی آن روزهایش هستم... اندکی طولانی است... اما امیدوارم حوصله کنید... بخوانید... و بیندیشید... هر یک از ما به نوبه خود سهمی از مگس بودن داریم... چرا که هیچ چیز مطلق نیست...
درباره مگسان بازار...
بگریز دوست من، به تنهایی ات بگریز! تو را از بانگ بزرگ مردان کر و از نیش خردان زخمگین میبینم. جنگل و خرسنگ نیک میدانند که با تو چگونه خاموش باید بود. دیگر بار چونان درختی باش که دوستش میداری. همان درخت شاخه گستری که آرام و نیوشا بر دریا خمیده است. پایان تنهایی آغاز بازار است، و آنجا که بازار آغاز میشود، همچنین آغاز هیاهوی بازیگران بزرگ است و وز وز مگسان زهرآگین.
در جهان بهترین چیزها را نیز ارجی نیست تا آنکه نخست کسی آنها را به نمایش گذارد. مردم این نمایشگران را مردان بزرگ میخوانند. مردم از بزرگی، یعنی از آفرینندگی چیزی نمیدانند. اما کششی است ایشان را به نمایشگران و بازیکران چیزهای بزرگ. جهان گرد پایه گذاران ارزش های نو میگردد. با گردشی ناپیدا. اما مردم و نام گرد نمایشگران میگردند. چنین است راه و رسم جهان!
نمایشگر را جانی است، اما جانی نه چندان با وجدان. ایمان او همواره به چیزی است که بیش از همه دیگران را وادار به ایمان آوردن به آن میکند. ایمان به خویشتن خویش! فردا او را ایمانی تازه است و پس فردا ایمانی تازه تر. او همچون مردم حسی تند دارد و حال و هوایی گردنده. در نظرش وارونه کردن یعنی دلیل آوردن و عقل مردم را دزدیدن یعنی باوراندن و خون نزد او بهین حجت است. حقیقتی را که جز به گوش های تیز راه نیابد دروغ میخواند و یاوه. همانا که او تنها به خدایانی ایمان دارد که در جهان غوغا برپا میکنند!
پر است بازار از دلقکان باوقار. و ملت از مردان بزرگ خویش بر خویش می بالد! برای او خداوندگاران این دم اند. اما دم بر ایشان زور می آورد و آنان بر تو زور می آورند و از تو نیز آری یا نه میطلبند. وای بر تو که میخواهی کرسی ات را میان باد و مباد بگذاری! ای عاشق حقیقت، بر این مطلق خواهان زور آور رشک مورز! شاهباز حقیقت هرگز بر ساعد هیچ مطلق خواه ننشسته است. ازین ناگهانیان به پناهگاه خویش بازگرد. تنها در بازار است که با آری یا نه ناگهان بر انسان میتازند. چاههای ژرف همه کند در میابند. می باید دیری منتظر مانند تا بدانند چه به ژرفناشان فروافتاده است. کارهای بزرگ را همه دور از بازار و نام آوری کرده اند. پایه گذاران ارزش های نو همیشه دور از بازار و نام آوری زیسته اند. بگریز دوست من. به تنهایی ات بگریز! تو را از مگسان زهرآگین زخمگین میبینم. بگریز بدانجا که باد تند و خنک وزان است. به تنهایی ات بگریز! به خردان و بیچارگان بس نزدیک زیسته ای، از کین پنهان شان بگریز! آنان در برابر تو سراپا کین اند و بس. بیش از این برای راندنشان دست میاز! آنان بسیارند و سرنوشت تو مگس تاراندن نیست. این خردان و بیچارگان بسیارند و ای بسا بناهای سرفراز که از چکه های باران و رویش گیاهان هرزه از پای در آمده اند. سنگ نیستی، اما چکه های بسیار تو را سفته اند و همچنان چکه های بسیار دیگر تو را از هم خواهند درید.
تو را از مگسان زهرآگین بستوه میبینم و میبینم زخمهای خون آلوده را بر صد جای تن ات. اما غرورت از خشم گرفتن نیز پروا دارد. آنان با بیگناهی تمام از تو خون میطلبند. روان های بی خونشان تشنه خون است. ازین رو با بی گناهی تمام نیشت میزنند. اما تو ای ژرف، رنج ات از زخم های خرد نیز بس ژرف است و هنوز بهبود نیافته، باز همان کرم زهرآگین بر دستت میخزد.
مغرور تر از آنی که به کشتن این ریزه خواران دست یازی. اما بپای که سرنوشتت برتافتن همه بیدادهای زهرآگینشان نشود! با ستایش هایشان نیز وز وز کنان گردت میگردند. اما ستایشگری شان نیز پیله کردن است و بس. می خواهند به پوست و خونت نزدیک باشند. تو را میستایند همچون خدایی یا شیطانی. نزدت لابه میکنند، چنان که نزد خدایی یا شیطانی. از این چه سود! اینان ستایشگران اند و لابه گران و دیگر هیچ و بسا مهربانانه به نزد تو می آیند. اما این همانا زیرکی ترسویان است. آری، ترسویان زیرک اند!
با روان های تنگشان به تو بسیار می اندیشند و همواره از تو اندیشناک اند! سرانجام اندیشیدن بسیار به هر چیز اندیشناکی است! تو را به خاطر تمام فضلت هایت کیفر میدهند و آنچه بر تو میبخشایند تنها لغزش های توست.
از آنجا که مهربانی و دادگر، میگویی: گناهشان چیست اگر که زندگیشان کوچک است! اما روان تنگشان می اندیشد که هر زندگی بزرگ گناه است!
چون با ایشان مهربان باشی نیز خود را خوارشمرده میبینند. و خوش رفتاری ات را با بدرفتاری نهانی پاسخ میگویند. غرور خاموش ات ایشان را ناخوشایند است. و هرگاه چندان فروتن باشی که سبک جلوه کنی شاد خواهند شد. با شناختن هر چیزی در کسی آن چیز را در او شعله ور میکنیم. پس از خردان بپرهیز! در برابرت خود را کوچک میبینند و پستی شان در کین نهانشان به تو کورسو میزند و میتابد.
ندیدی که بسا هنگام چون نزدیکشان میشدی چه گونه دم در میکشیدند و نیروشان چون آتش میرنده ترکشان میگفت؟
آری دوست من، تو همسایگان خویش را مایه عذاب وجدانی. زیرا شایسته تو نیستند. ازین رو از تو بیزارند و آرزومند مکیدن خون تو اند.
همسایگانت همیشه مگسان زهرآگین خواهند بود و آنچه در تو بزرگ است، همان بایدشان زهرآگین تر و مگس وارتر کند.
بگریز دوست من، به تنهایی ات بگریز! بدانجا که بادی تند و خنک وزان است! سرنوشت تو مگس تاراندن نیست!
چنین گفت زرتشت






