Thursday, April 29, 2010

One of Those Guys

You can be one of these guys...
You can be one of those guys...
One of us...
Or one of them...
One of those standing in the corner...
One of those getting lost in the crowd...
Very few people have the guts to be no body...
Very few people have the guts to stand and fight alone...
Trust me, you don't want to be one of them if you are already one of those or these!

Wednesday, April 21, 2010

بدم می آید
از کشوی مدارک رسمی
که خیلی مهمند
و خیلی ها خیلی وقتها
به من گوشزد کرده اند
که خیلی مهمند
و نباید گم شوند
که وجود من را
اثبات میکنند
تولد مرا
و حتی مرگ مرا
اثبات خواهند کرد
که هروقت،
دنبال هرکدامشان میگردی،
یکی دیگر را پیدا میکنی!
که همیشه نیستند!

Sunday, April 18, 2010


میرم غذای چینی بخرم. بچه دو سه ساله خانومه وایستاده پشت دخل همونجا که چنگالا و چاپستیکا و اینا هست داره باهاشون بازی میکنه. با اینکه دست خودم میرسه دستمو دراز میکنم میگم یه چاپستیک بهم بده... نگاه میکنه یکمی میخنده بعد چاپستیک رو دستم نمیده، میذاره پایین رو کانتر نزدیک دستم یه جایی که خودم بتونم بردارم. من میخندم و بر میدارم. بعد یه چنگال خودم بر میدارم. بعد غذامو که برمیدارم میخوام برم یه قاشق هم بر میداره دراز میکنه دستشو میگیره جلوم. نگاه میکنم میخندم قاشقو ازش میگیرم. میخنده! دست تکون میدم، غذامو بر میدارم میرم... به سلسله اتفاقاتی که افتاده فکر میکنم و به روح این تعامل چند ثانیه ای بین من و اون... چقدر ساده اس!

Sunday, April 11, 2010

بیا وسط

شیر شدم سپر شدم ... شصت من و دگر شدم

شصته در به در بدم ... شاه سپر شکن شدم

کشک و جیقیل میقیل نیم ... از همگی خفن شدم

خفن منم جگر منم ... جینگیل صف شکن منم

بر در آسمان منم ... آهن کهکشان منم

من خفنم من خفنم ... خفن خفن آی خفنم

گفت برو خفن بشو ... خفن شدم خفن شدم

حالا که دیگه خفن شدمممممممممممم!

(از این قسمت با بشکن دو دستی ادامه بده!!!)

آها! حالاااااااا بیا وسط!


پی نوشت: دیگه بقیه اش با دوستان! من این یکی رو به حضرت مولانا بدهکار بودم!

Monday, April 5, 2010

به ياد داشته باش كه يك مرد,عشق را پاس مي دارد.

يك مرد هر چه را كه مي تواند به قربانگاه عشق مي آورد.

آنچه فدا كردني است,فدا مي كند,آنچه شكستني است مي شكند و آنچه تحمل سوز است تحمل ميكند.

اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدايي نمي رود.

(بار دیگر شهری که دوست میداشتم - نادر ابراهیمی)

--------

کسی هم اگر این کارو کرد دیگه مرد نیست!

(میم ح میم دال)


Thursday, April 1, 2010

ساسی مانکن را گرفتند. زیاد شاخ شده بود. خواسته بود دی جی به جای ایکان آهنگش را پخش کند و شش و نه آورده بود. فراموش کرده بود این گنده گوزی ها در مملکت ما به کسی نیامده. گرفتندش که امیرعلی مانکن از همین حالا خیال شش و ده نکند!

-------------

یکی نیست بگوید آخر ساسی جان! تو که خودت ساسی مانکنی و سر همین امیرعلی بازی ها گرفتندت تو دیگه چرا میخوای اسم پسرتو بذاری امیر علی؟ حتما محرم هم میری تکیه سینه میزنی! هاااااا؟

---------

There are times that you decide to change. Not all decisions can actually change you immediately… You know that! But there are moments in life when you know you are going to change and your life will change consequently. Kind of feels like the moment I put everything in my suitcase, cried, said goodbye to my family and friends, and left home… of course that was a very extreme decision and resulted in change as well. What I am talking about is not that. It just gives me a very similar feeling. Not that extreme but you know you are going to change for better or worse… Sometimes I think those are the only moments I have actually lived and known the value of everything I have left behind! Those are the only moments I have actually seen everything I have had all that time without even noticing them! That’s when you discover things inside yourself, outside yourself and inside other people… Things you want to spend more time with them, at least look at them long enough to remember them in the future… But you know you can’t!

---------

Tomorrow night is the Muse concert! I am really excited about it. Funny thing is I had heard some of their songs before but I never took them seriously until Nima (my roommate) told me about their concert. I have been listening to their songs recently and they have so many good songs in only five albums they have released and this is really impressive! Attending such events is once in a lifetime opportunity…

I want to reconcile the violence in your heart,

I want to recognize your beauty is not just a mask,

I want to exorcise the demons from your past,

I want to satisfy the undisclosed desires in your heart.

-----------

از همه کسایی که روی پست قبلی کامنت گذاشتند ممنونم. همه آهنگها رو در طول روز موقع کار کردن گوش میکنم. البته اکثرشون رو قبلا شنیده بودم... چیزی که برام جالبه اینه که بین همه آهنگها فقط یه آهنگ راک بود! یعنی کسایی که این بلاگ رو میخونن اکثرا زیاد برعکس من به موسیقی راک علاقه ندارن که خب جالبه. البته اصولا برام چیز عجیبی نیست چون آدمهایی که منو خوب میشناسن میدونن که کلا تناقضات روحیم زیاده! البته خیلی ربطی هم نداره که کسایی که یه وبلاگ رو میخونن قراره به نویسنده وبلاگ شباهت شخصی داشته باشن، ولی کلا برام جالب بود...

-------------

پی نوشت: این هم یک پست چندتایی برای این چند روز تعطیلات که احتمالا به روز نخواهم کرد...