Tuesday, September 29, 2009

!درد دارد

یک طوری میگوید شما را چه به این کارها؟ جای این حرفها بروید مشروب بخورید پارتی بگیرید، شما که درد نمیفهمید یعنی چه! انگار درد را از باسن آسمان در کرده اند برای ایشان! یکی نیست بگوید دید چشمهایت اگر به دو قدم آنطرف تر میرسید میدیدی اکثر جنبش های موفق و موثر اجتماعی را همین بچه های عرق خور اروپایی و آمریکایی رقم زده اند. یک جور هم ناله ادبی میکند که خیال کنی باز قلمش را از باسن آسمان برایش فرستاده اند! از این ناله ها هم کم نشنیده ایم، نوحه کلاش اهل ریا را که بگذاری گوش کنی هم یک همچین حس هایی بهت دست میدهد. دو قران هم اصالت ندارد حتی به اندازه باسن آسمان! آره همین است، داستان همه کسانی که از باسن آسمان آمده بودند ما را ببرند بهشت رو به آخر است. حتما خاطرت هست حاج آقا محسنی که آمده بود از مکه مهمانی داده بود باقالی پلو و جوجه کباب چرب و چیل وسط شام هم حاج آقا عباسی به عربی یک چیزی بلغور کرد و آقای نراقی هم با همان ته ریش وقیافه نجیبش به آرامی زیر لب گفت شقنبل ا... و همه تان دور هم خنیدید. بعد باز حاج آقا محسنی گفت بفرمایید خواهش میکنم. سرد میشه... همانطور که هنوز میخندید و بعد همه با هم از محاسن آقای نراقی حرف زدید... آری باسن آسمان قرار است بسته شود. قرار است چشممان برسد به خود آسمان. میدانم دلتان برایش تنگ میشود! من میان شماها دلم از همه بیشتر برای نجابت آقای نراقی میسوزد!

Sunday, September 27, 2009

How can you find yourself without first losing yourself?

Friday, September 25, 2009

Radiohead

I can't believe I am so afraid of radiohead. I go insane when I listen to them... It's a weird feeling. I've never felt this way about any other music band. I would love to listen more and more but then I am at the same time afraid of going crazy more and more...!

فلسفه

یک همخونه ای آمریکایی دارم که مال تگزاسه. توی فیسبوکش هم نوشته که طرفدار محافظه کاراس. دیروز نشسته بودیم حرف میزدیم میگفت مجبوره یه درس فلسفه بگذرونه برای اینکه بتونه رشته مورد علاقه اش رو بخونه. بعد گفت فلسفه خیلی ابلهانه است! گفتیم چی؟ گفت آره فلسفه خیلی ابلهانه است! گفتم چرا؟ گفت همش باید بشینی همه چیز رو ببری زیر سوال و سوال بپرسی! من نمیدونم این آیا به محافظه کار بودنش ربطی داره یا نه ولی اصولا جالب بود برام که یه همچین کاری به نظرش احمقانه میاد! یعنی کسی اگر واقعا بتونه اینطوری زندگی کنه به نظرم زندگی خیلی ساده ای خواهد داشت! البته به این مساله خیلی وقته فکر میکنم. آیا واقعا زیر سوال بردن مسائل و ارزشها کیفیت زندگی آدم رو میبره بالا یا نه؟ مسلما پیچیدگی زندگی آدم رو بیشتر میکنه. چیزی که برام بدیهیه اینه که موجوداتی مثل برادران مثلا جان برکف ما زاده یک طرز فکر بسته هستند. یعنی حتی آدمهای بسیار باهوشی رو دیده ام توی شریف که عاقبتشون این بوده. به همین دلیل یه جورایی به نظرم ربط خیلی مستقیمی بین هوش و حماقت یا شاید بهتر بگم عدم حماقت نمیبینم. بین حماقت و طرز فکر بسته چرا. به عبارت دیگر میتونم برای خودم نتیجه گیری کنم که فلسفه چیز بسیار مهمی هست. حتی اگر به نتیجه قابل اثبات ملموسی نرسیده باشه. میشه گفت که کارکرد مهمش باز کردن دید انسانهاست به مسائل مختلف.

Tuesday, September 22, 2009

من متن زندگی را
با شعر های ساده آغاز کرده ام
پا به پای مادرم
از دفتری پر آسمان
یک آسمان نگین و
یک دفتر پر ستاره
با صفحه های بیرنگ
بی حرف، بی زمان
نور خورشید ملایم
روی آبی های دریا
میخزد تصویر نابی پرشکوه و پرتماشا
آنطرف چندین پرنده
روبرو تیغی زکوه است
ابرها خاموش و سنگین
آب دریا کم خروش است
باد می آید زجایی
میرود یک جای دیگر
با سکوتی مبهم و گنگ
میشوم مهمان راهش
کودکی خندان و آرام
بی سبب با من رفیق است
چشمهایش جستجوگر
صورتی دارد ز لبخند
دستهای ناز و پاکش
میبرد اسباب بازی
میشود نزدیک و با من
میشود مشغول بازی
حرف چندانی ندارد
نازنین همبازی من
زندگی هم میتواند
مثل او باشد سراسر
ساده و خالی ز فریاد
بی صدا و بی هیاهو
زندگی گر سهل و گر سخت
زاده ای از اتفاق است
خواستی سختش بگیر و
خواستی بنشین و بنگر
کره الاغ کدخدا
یورتمه میرفت تو کوچه ها
تو اردکی یا غازی
میوه نخور نشسته
به من میگویند شاه میوه ها
عجب تهمتی پناه بر خدا
حتما دانستی گلابی هستم
نکنه تو هم عسل میخوای؟
پس چی که میخوام
...

-----------

پی نوشت: امیر جان زحمت دادیم. دستت درد نکنه

Friday, September 18, 2009

...

همین که همه ما در گذرگاه تاریخ هیچ نیستیم نه آنکه دردناک نباشد اما التیام بخش هم هست. اگر تو را نمیشناختم امشب فقط مجبور بودم به انگلیسی بگویم زندگی ... است و بس. گاهی وقتها آدم از اینکه بعضی آدمها را در زندگی اش شناخته احساس دین میکند. این را کسی گفته بود به من یک روز بلند. من احساس دین میکنم. همه اینها دلیل نمیشود که زندگی ... نباشد! هنوز گاهی وقتها حس میکنم من همان سوسک نیم مرده ام و کسی با مگس کش بالای سرم ایستاده است! حالم بد است... راست و حسینی به خدا هم زیاد امیدی نیست. لااقل توی این دنیا. دنیای دیگر را هم که خدا بزرگ است!

Tuesday, September 15, 2009

cooking the story (2)

Not that easy! I had nightmares about all sorts of formulas last night... and today in the gym I was about to fall of the treadmill thinking about it! I always get too involved thinking about things and that is part of my personality! I can't help it at all. So involved that I forget I am on a treadmill and I am supposed to run!

Monday, September 14, 2009

cooking the story

Hiked the grouse grind finally! short but really steep. I would say the steepest I have ever hiked in my life! and I am going to be writing paper for the next three weeks... Apparently my supervisor is very interested in discussing how to cook the story in the paper and that's what we are gonna do in our tomorrow meeting! I love cooking, stories, stories about cooking, cooking while reading stories and cooking stories even in cs papers! Should be fun!

Sunday, September 13, 2009

کدام؟



شراب ناب نیست
که عربده بد مستی ات
گوش خلق را کر کرده
کاش سراب
که مردابی متعفن است
دریایی که بدان دل بسته ای


Wednesday, September 9, 2009

مرد قهوه به دست از روبرو




«جایی درکوچه پس کوچه های خاطر ما موجوداتی زندگی میکنند که مدتهاست حضورشان را از یاد برده ایم» (میم ح میم دال)
----------


از در کافی شاپ که وارد میشود کس خاصی را نمیبیند. بجز دخترک کافه چی. قهوه اش را سفارش میدهد. بر میدارد. با طمئنینه به سمت شیر و شکر میرود. باقیمانده لیوانش را با شیر پر میکند. اندکی هم شکر. هم میزند. هم میزند. هم میزند. هم میزند. هم میزند. سریع، سریع، سریعتر. بعد قاشق از دستش رها میشود. برای لحظه ای سرش را میگذارد میان دستهایش و هر دو آرنجش را روی میز. به چشمهایش فشار می آورد. آب دهانش را قورت میدهد. قهوه اش هنوز توی لیوان پلاستیکی در حال چرخیدن است. برمیدارد و خارج میشود.

کنار در یک نفر نشسته است دارد نقاشی میکند. یکی از همان بوم های نقاشی هم روبرویش است. از رنگ استفاده نمیکند. فقط مداد سیاه. دلیلش این است که کارش کشیدن نقاشی رهگذاران است. قبل از اینکه از دیدش آنقدر دور شده باشند که دیگر نتوان دیدشان. فرصت برای چیزی غیر از مداد سیاه نیست!

نام نقاشی را میگذارد «مرد قهوه بدست از پشت»، دستهایش واقعا در طرح دیده نخواهند شد. ولی آنقدر وقت نخواهد داشت که برای انتخاب نام بهتری صرف کند. باید سریعا مشغول کشیدن طرح مرد قهوه به دست از پشت شود. البته همیشه میتوان در آینده نام نقاشی ها را تغییر داد. ولی او اینکار را نمیکند. چون معتقد است نامی که در حضور واقعی موضوعات نقاشی اش انتخاب کرده باشد همیشه معتبرتر خواهد بود از نامی که بعدا انتخاب کند. به این حقیقت کاملا واقف است که وقت زیادی برای تصمیم گیری درباره نام نداشته است و در نتیجه ممکن است بهترین نام را انتخاب نکرده باشد. اما این را هم میداند که هیچوقت برای تصمیم هایی از این قبیل وقت کافی نیست و آدمی گاهی محکوم است به انتخاب در لحظه. همه اینها که میگویم چیزهایی است که قبلا به آنها فکر کرده، یا بعدا به آنها فکر خواهد کرد. من از زمان دقیقشان آگاه نیستم. تنها چیزی که حتمی است این است که احتمالا حالا زمان فکر کردن به این چیزها را ندارد. یا اصلا شاید هم زمانش را داشته باشد. به دلیل اینکه زمان در این موارد زیاد اهمیت خاصی ندارد. بهتر بگویم برای سیگنالهای برق آسای مغزی که در یک ثانیه میتوانند عبور کنند و هزار فکر و تصویر را همراه خودشان ببرند زیاد مطرح نیست. مداد را سریع بر میدارد و شروع میکند لبه های طرح را کشیدن. پیش از آنکه مرد قهوه به دست دور شده باشد. بعدا وقت کافی خواهد داشت برای پر کردن زمینه که همان در و دیواره و پنجره های کافی شاپ هستند.

لیوان قهوه در دست از در خارج میشود. آنقدر در احساساتش غرق است که بی توجه به اطرافش از کنار در رد میشود. چند قدم دور میشود. ناگهان احساس میکند چیزی غیر معمول کنار در دیده است. کسی که نقاشی میکرده است. سرش را برمیگرداند. پشت سر را نگاه میکند. احساس میکند چیزی را برای یک لحظه برق آسا کنار در قهوه خانه دیده است. چیزی مثل یک تصویر گنگ از یک آدم نشسته با بوم نقاشی مقابلش. یک پیراهن صورتی پر رنگ. یک شلوار جین روشن. و یک کلاه کابوی بر سر. اما چیزی نمیبیند. کسی آنجا ننشسته. قبلا هم موقع ورود کسی را کنار در ندیده است. برای چند ثانیه فکر میکند اما به نتیجه مشخصی نمیرسد جز اینکه چون غرق در احساسات و افکارش بوده چنین خیالی کرده است. بر میگردد. دور میشود.

مرد نقاش که چند ثانیه ناقابل برایش کافی است تا طرح اولیه را تکمیل کند خوشحال از آنکه پسر سرش را بازگردانده و قهوه به دست مقابلش قرار گرفته، به سرعت نام قبلی را خط میزند و نام نقاشی را تغییر میدهد به "مرد قهوه به دست از روبرو" و طرحش را در چند ثانیه میکشد. بوم نقاشی را میگذارد توی جیبش. نقاشی را با دقت میگذارد لای دفتری توی کیفش. لباسهایش را عوض میکند. بلند میشود و به راه می افتد.

مرد قهوه به دست در حال رفتن است. از کنارش به سرعت رد میشود. برای یک لحظه حس میکند تصویر آشنایی به چشمش خورده. سرش را بر میگرداند. هرچقدر فکر میکند یادش نمی آید پسر را کجا دیده. ناگهان جرقه ای در ذهنش شکل میگیرد. در کیفش را باز میکند. میان نقاشی ها نقاشی «مرد قهوه به دست از روبرو» را در می آورد. گوشه بالای نقاشی اول نوشته شده «مرد قهوه به دست از پشت سر» بعد خط خورده و نام تغییر کرده به «مرد قهوه به دست از روبرو». تاریخی روی نقاشی پیدا نمیکند. ولی پیش خودش فکر میکند اگر قرار باشد شبیهترین آدم به مرد قهوه به دست نقاشی اش را پیدا کند بی شک او باید همین پسر باشد. پسر که از کنارش رد میشود نگاهی به او می اندازد و نگاهی به نقاشی. به او سلام میکند. پسر سرش را بلند میکند. برای چند ثانیه مات و مبهوت نگاه میکند. ته مایه ای از ترس در نگاهش نهفته است. و بعد میگوید سلام. مرد نقاش کلاه کابویش را از سر بر میدارد. دستی بر شانه چپ پسر یا همان مرد قهوه به دست میزند. میگوید از دیدارتان خیلی خوشوقتم مرد قهوه به دست. پسر نمیداند باید چه جوابی بدهد. مرد نقاش حس میکند به مناسبت این اتفاق فرخنده حتما باید یک قهوه بخورد. به سمت کافی شاپ باز میگردد. در کافی شاپ را باز میکند. کسی را آنجا نمیبیند جز دخترک کافه چی. قهوه اش را میخرد. مشغول ریختن شیر و شکر است. بعد هم میزند. با طمئنینه. همینطور که هم میزند به این فکر میکند که چرا نام نقاشی را تغییر داده است. اصلا چیزی به خاطرش نمیرسد. میداند که عادت ندارد نام نقاشی ها را پس از آنکه انتخاب کرد عوض کند.

از در خارج میشود. برای یک لحظه احساس میکند کسی را مقابل در دیده است. سرش را برمیگرداند. کسی را نمیبیند. برای چند ثانیه همانجا می ایستد و نگاه میکند. فکر میکند چون ذهنش مشغول نام نقاشی بوده است چنین خیالی به سرش زده. سرش را بر میگرداند. به راه خودش ادامه میدهد. مرد نقاش کنار در نشسته است. نام نقاشی را از «مرد کلاه کابوی به سر از پشت سر» تغییر داده است به «مرد کلاه کابوی به سر از روبرو». نقاشی را تمام کرده است. بوم نقاشی را توی جیبش میگذارد. نقاشی را به دقت توی کیفش لای دفتری میگذارد. لباسهایش را عوض میکند. بلند میشود...

(میم ح میم دال)

-------

پی نوشت: و حضور گرانبهای ما هر یک چهره در چهره جهان، این آینه ای که از بود خود آگاه نیست مگر آن دم که در او در نگرند. (احمد شاملو)

Monday, September 7, 2009

در مرکز همیشگی انفجار


آنقدر در برابر باد ایستاده ام

کز نسجهایم

بوی زهم گسستن خاگ و گیاه می آید.

...

روحم مغاک صاعقه های نهفته است،

و اژدهایی از آتش فشرده

در خویش خفته دارد کز یک نفس

صد استوا به دور زمان

میتواند گسترد.

...

آه آدمی چگونه در این مرکز همیشگی انفجار میزید

و ساده و خاموش میماند؟

...

از هیبت نهفته اندیشه اش گریزانند

افواج واژه ها با این همه لبانش را

آرام میگشاید

و غولهای ذهنش را

در تارهای آوایش رام میکند.

...

آنشفشان خاموشی است

کز خاک و درد میگذرد

ویران و تکه تکه در اقصای خاک

میگردد و گناه عالم را

بر دوش میبرد،

و چهره اش با خنده میگشاید،

و انفجارش انگار تا دامن قیامت

باید ادامه یابد

...

آه ای زمانه بر لبه این مغاک

چندان درنگ کرده ای

کز ژرفنایش

چشم عمیق مرگ هراسانست

...

نفرین به من که تاب میارم

و روی میگردانم

و لحظه شکافتن این سدوم را

هر دم نظاره میکنم

و بیم سنگ شدن دیریست

از خاطرم گریخته است.

(محمد مختاری)

Sunday, September 6, 2009

اشاعه فرهنگ

این چند روزه هرچی آدم خارجی میبینم این اطراف که مدتی با ایرانی جماعت دمخور بوده بعد از اینکه یکم صمیمی میشه چارتا فحش آبدار فارسی نثارمون میکنه! من نمیدونم واقعا اینا خودشون علاقه مندن فحشای آبدار فارسی یاد بگیرن یا ملت ما خیلی علاقه مند است فحش فارسی بهشون یاد بده! خلاصه بعدش هم که فحش آبدار نثارت میکنن میخندن و آدم نمیدونه باید بخنده یا چی! ما که خندیدیم بعدش هم نشستیم سر فرصت توضیح دادیم فحش مورد نظر معنی دقیقش چیه که خدای نکرده یوقتی برداشت بد نکنند!

Saturday, September 5, 2009

I don't know whether they know themselves or not! That's my biggest problem! If you know what I am talking about or if you have been wondering about such a thing let me know!

Friday, September 4, 2009

Fortune Cookies


What fortune cookie time is it?

I think am getting ahead of fortune cookies...

Or maybe I have fortune cookie jett lag!

Maybe my fortune cookie clock is on the wrong fortune cookie time zone!

Does anybody have a fortune cookie time machine please?

I want to go couple of fortune cookie days back!

Thursday, September 3, 2009

پینگ پنگ

امشب رفتیم Game Room با دوست عزیزی که پینگ پنگ بازی کنیم. میز بازی پر بود و دوتا از برادران محترم بادام داشتند بازی میکردند. یک مقدار نگاه کردم دیدم کارشون انصافا درسته. گفتم آقا میشه بازیتون تموم شد یکیتون با من یه دست بازی کنه... که متوجه شدم انگلیسی خیلی خوب بلد نیستند. به زور به یکیشون فهموندم و اون به چینی به اون یکی گفت و خندیدند و گفتند باشه! خلاصه مدتی گذشت و گفتند بیا بازی کن. به اون که انگلیسیش بهتر بود گفتم با شما؟ گفت نه با اون بازی کن!!! خلاصه دوزاریم افتاد که ما را نهادند مقابل استاد بزرگ... و بازیش خیلی خوب بود مرامی. من توی شش هفت سال اخیر شاید تعداد بازی هایی که کرده بودم به تعداد انگشت های دست نمیرسید واسه همین خیلی ذوق زده بود که دوباره دستم راه بیفته... و دست ما راه افتاد چه راه افتادنی... چهار دست شیرین بهش باختم ولی دست پنجم رو بردم... وسط بازی پرسید تو بچه کجایی؟ گفتم ایران. گفت فکر نمیکردم کسی از ایران اینقدر خوب بازی کنه... گفتم من از پدرم آموختم! خیلی لذت بردم... زندگی کردن توی خوابگاه جالبه! بخصوص خوابگاه های یوبی سی خیلی زنده تر از خوابگاه های کلگری هستند. برای بار اول تجربه کردم بازی مقابل کسی رو که راکت رو مثل مداد دست میگرفت و نه تنها جهت مسخره بازی اینکار رو نمیکرد بلکه بازیش هم به غایت خوب بود...

Wednesday, September 2, 2009

Life is like a box of chocolate!

Tuesday, September 1, 2009

نمیمیرند

قهرمانهای افسانه ای،

آرزوهای بزرگ،

ایده آل های مقدس

همه در پیری روزی

در هم میشکنند، میمیرند

تا بفهمند خامی رویاهای جوانیشان را

تا حرمت پاکی پاکترین

بماند برای پاکترین

جوانها اما در فصلی دیگر

از مرگشان افسانه میسازند هنوز

قهرمانهای افسانه ای،

آرزوهای بزرگ،

ایده آل های مقدس