Tuesday, September 29, 2009
!درد دارد
Friday, September 25, 2009
Radiohead
I can't believe I am so afraid of radiohead. I go insane when I listen to them... It's a weird feeling. I've never felt this way about any other music band. I would love to listen more and more but then I am at the same time afraid of going crazy more and more...!
فلسفه
Tuesday, September 22, 2009
Friday, September 18, 2009
...
Tuesday, September 15, 2009
cooking the story (2)
Not that easy! I had nightmares about all sorts of formulas last night... and today in the gym I was about to fall of the treadmill thinking about it! I always get too involved thinking about things and that is part of my personality! I can't help it at all. So involved that I forget I am on a treadmill and I am supposed to run!
Monday, September 14, 2009
cooking the story
Hiked the grouse grind finally! short but really steep. I would say the steepest I have ever hiked in my life! and I am going to be writing paper for the next three weeks... Apparently my supervisor is very interested in discussing how to cook the story in the paper and that's what we are gonna do in our tomorrow meeting! I love cooking, stories, stories about cooking, cooking while reading stories and cooking stories even in cs papers! Should be fun!
Sunday, September 13, 2009
کدام؟
Wednesday, September 9, 2009
مرد قهوه به دست از روبرو
----------
کنار در یک نفر نشسته است دارد نقاشی میکند. یکی از همان بوم های نقاشی هم روبرویش است. از رنگ استفاده نمیکند. فقط مداد سیاه. دلیلش این است که کارش کشیدن نقاشی رهگذاران است. قبل از اینکه از دیدش آنقدر دور شده باشند که دیگر نتوان دیدشان. فرصت برای چیزی غیر از مداد سیاه نیست!
نام نقاشی را میگذارد «مرد قهوه بدست از پشت»، دستهایش واقعا در طرح دیده نخواهند شد. ولی آنقدر وقت نخواهد داشت که برای انتخاب نام بهتری صرف کند. باید سریعا مشغول کشیدن طرح مرد قهوه به دست از پشت شود. البته همیشه میتوان در آینده نام نقاشی ها را تغییر داد. ولی او اینکار را نمیکند. چون معتقد است نامی که در حضور واقعی موضوعات نقاشی اش انتخاب کرده باشد همیشه معتبرتر خواهد بود از نامی که بعدا انتخاب کند. به این حقیقت کاملا واقف است که وقت زیادی برای تصمیم گیری درباره نام نداشته است و در نتیجه ممکن است بهترین نام را انتخاب نکرده باشد. اما این را هم میداند که هیچوقت برای تصمیم هایی از این قبیل وقت کافی نیست و آدمی گاهی محکوم است به انتخاب در لحظه. همه اینها که میگویم چیزهایی است که قبلا به آنها فکر کرده، یا بعدا به آنها فکر خواهد کرد. من از زمان دقیقشان آگاه نیستم. تنها چیزی که حتمی است این است که احتمالا حالا زمان فکر کردن به این چیزها را ندارد. یا اصلا شاید هم زمانش را داشته باشد. به دلیل اینکه زمان در این موارد زیاد اهمیت خاصی ندارد. بهتر بگویم برای سیگنالهای برق آسای مغزی که در یک ثانیه میتوانند عبور کنند و هزار فکر و تصویر را همراه خودشان ببرند زیاد مطرح نیست. مداد را سریع بر میدارد و شروع میکند لبه های طرح را کشیدن. پیش از آنکه مرد قهوه به دست دور شده باشد. بعدا وقت کافی خواهد داشت برای پر کردن زمینه که همان در و دیواره و پنجره های کافی شاپ هستند.
لیوان قهوه در دست از در خارج میشود. آنقدر در احساساتش غرق است که بی توجه به اطرافش از کنار در رد میشود. چند قدم دور میشود. ناگهان احساس میکند چیزی غیر معمول کنار در دیده است. کسی که نقاشی میکرده است. سرش را برمیگرداند. پشت سر را نگاه میکند. احساس میکند چیزی را برای یک لحظه برق آسا کنار در قهوه خانه دیده است. چیزی مثل یک تصویر گنگ از یک آدم نشسته با بوم نقاشی مقابلش. یک پیراهن صورتی پر رنگ. یک شلوار جین روشن. و یک کلاه کابوی بر سر. اما چیزی نمیبیند. کسی آنجا ننشسته. قبلا هم موقع ورود کسی را کنار در ندیده است. برای چند ثانیه فکر میکند اما به نتیجه مشخصی نمیرسد جز اینکه چون غرق در احساسات و افکارش بوده چنین خیالی کرده است. بر میگردد. دور میشود.
مرد قهوه به دست در حال رفتن است. از کنارش به سرعت رد میشود. برای یک لحظه حس میکند تصویر آشنایی به چشمش خورده. سرش را بر میگرداند. هرچقدر فکر میکند یادش نمی آید پسر را کجا دیده. ناگهان جرقه ای در ذهنش شکل میگیرد. در کیفش را باز میکند. میان نقاشی ها نقاشی «مرد قهوه به دست از روبرو» را در می آورد. گوشه بالای نقاشی اول نوشته شده «مرد قهوه به دست از پشت سر» بعد خط خورده و نام تغییر کرده به «مرد قهوه به دست از روبرو». تاریخی روی نقاشی پیدا نمیکند. ولی پیش خودش فکر میکند اگر قرار باشد شبیهترین آدم به مرد قهوه به دست نقاشی اش را پیدا کند بی شک او باید همین پسر باشد. پسر که از کنارش رد میشود نگاهی به او می اندازد و نگاهی به نقاشی. به او سلام میکند. پسر سرش را بلند میکند. برای چند ثانیه مات و مبهوت نگاه میکند. ته مایه ای از ترس در نگاهش نهفته است. و بعد میگوید سلام. مرد نقاش کلاه کابویش را از سر بر میدارد. دستی بر شانه چپ پسر یا همان مرد قهوه به دست میزند. میگوید از دیدارتان خیلی خوشوقتم مرد قهوه به دست. پسر نمیداند باید چه جوابی بدهد. مرد نقاش حس میکند به مناسبت این اتفاق فرخنده حتما باید یک قهوه بخورد. به سمت کافی شاپ باز میگردد. در کافی شاپ را باز میکند. کسی را آنجا نمیبیند جز دخترک کافه چی. قهوه اش را میخرد. مشغول ریختن شیر و شکر است. بعد هم میزند. با طمئنینه. همینطور که هم میزند به این فکر میکند که چرا نام نقاشی را تغییر داده است. اصلا چیزی به خاطرش نمیرسد. میداند که عادت ندارد نام نقاشی ها را پس از آنکه انتخاب کرد عوض کند.
Monday, September 7, 2009
در مرکز همیشگی انفجار
آنقدر در برابر باد ایستاده ام
کز نسجهایم
بوی زهم گسستن خاگ و گیاه می آید.
...
روحم مغاک صاعقه های نهفته است،
و اژدهایی از آتش فشرده
در خویش خفته دارد کز یک نفس
صد استوا به دور زمان
میتواند گسترد.
...
آه آدمی چگونه در این مرکز همیشگی انفجار میزید
و ساده و خاموش میماند؟
...
از هیبت نهفته اندیشه اش گریزانند
افواج واژه ها با این همه لبانش را
آرام میگشاید
و غولهای ذهنش را
در تارهای آوایش رام میکند.
...
آنشفشان خاموشی است
کز خاک و درد میگذرد
ویران و تکه تکه در اقصای خاک
میگردد و گناه عالم را
بر دوش میبرد،
و چهره اش با خنده میگشاید،
و انفجارش انگار تا دامن قیامت
باید ادامه یابد
...
آه ای زمانه بر لبه این مغاک
چندان درنگ کرده ای
کز ژرفنایش
چشم عمیق مرگ هراسانست
...
نفرین به من که تاب میارم
و روی میگردانم
و لحظه شکافتن این سدوم را
هر دم نظاره میکنم
و بیم سنگ شدن دیریست
از خاطرم گریخته است.
(محمد مختاری)
Sunday, September 6, 2009
اشاعه فرهنگ
Saturday, September 5, 2009
Friday, September 4, 2009
Fortune Cookies
Thursday, September 3, 2009
پینگ پنگ
Wednesday, September 2, 2009
Tuesday, September 1, 2009
نمیمیرند
قهرمانهای افسانه ای،
آرزوهای بزرگ،
ایده آل های مقدس
همه در پیری روزی
در هم میشکنند، میمیرند
تا بفهمند خامی رویاهای جوانیشان را
تا حرمت پاکی پاکترین
بماند برای پاکترین
جوانها اما در فصلی دیگر
از مرگشان افسانه میسازند هنوز
قهرمانهای افسانه ای،
آرزوهای بزرگ،
ایده آل های مقدس

