Tuesday, September 22, 2009

من متن زندگی را
با شعر های ساده آغاز کرده ام
پا به پای مادرم
از دفتری پر آسمان
یک آسمان نگین و
یک دفتر پر ستاره
با صفحه های بیرنگ
بی حرف، بی زمان
نور خورشید ملایم
روی آبی های دریا
میخزد تصویر نابی پرشکوه و پرتماشا
آنطرف چندین پرنده
روبرو تیغی زکوه است
ابرها خاموش و سنگین
آب دریا کم خروش است
باد می آید زجایی
میرود یک جای دیگر
با سکوتی مبهم و گنگ
میشوم مهمان راهش
کودکی خندان و آرام
بی سبب با من رفیق است
چشمهایش جستجوگر
صورتی دارد ز لبخند
دستهای ناز و پاکش
میبرد اسباب بازی
میشود نزدیک و با من
میشود مشغول بازی
حرف چندانی ندارد
نازنین همبازی من
زندگی هم میتواند
مثل او باشد سراسر
ساده و خالی ز فریاد
بی صدا و بی هیاهو
زندگی گر سهل و گر سخت
زاده ای از اتفاق است
خواستی سختش بگیر و
خواستی بنشین و بنگر
کره الاغ کدخدا
یورتمه میرفت تو کوچه ها
تو اردکی یا غازی
میوه نخور نشسته
به من میگویند شاه میوه ها
عجب تهمتی پناه بر خدا
حتما دانستی گلابی هستم
نکنه تو هم عسل میخوای؟
پس چی که میخوام
...

-----------

پی نوشت: امیر جان زحمت دادیم. دستت درد نکنه

6 comments:

Unknown said...

گاهی نوشته های نوستالژیک آدم را بلند می کند می برد تا دعوا های مهد کودکش تا مشق های ننوشته اش! تا کودکی و سادگی هایش. تا حسنی و خرس و کوزه عسل.

نرگس said...

آقااا منم بگمممممممممم؟؟؟؟؟؟؟!
«توی کتاب نوشته... تنبلی کار زشته!
تنبل همیشه خوابه... جاش توی رختخوابه... پاشو پاشو بیدارش کن از رختخواب جداش کن...»
:)

میم. ح. میم. دال said...

پاشو پاشو صداش کن

Amir said...

خواهش می کنم محمد جان، من که هیچ کاری نکردم، واقعا ببخشید هیچی نبود که پذیرایی کنم یا ...
خودمم که دیدی، کلا خیلی خسته بودم این مدت

میم. ح. میم. دال said...

به ما که خوش گذشت. میکله هم تو ونکوور یه عکس از سردر یه پیتزافروشی که اسمش مگاپیتزا بود گرفت گفت بفرستیم واسه امیر چون داشتیم تو آفیس بحث مگابایت و اینا میکردیم خوشش میاد:دی

ناخدا said...

ساده و خالی ز فریاد
بی صدا و بی هیاهو