Tuesday, June 30, 2009

نگران نباش
راه یکی است و آن راه راستی است
هر کس که به این ایمان ندارد
ایمان ندارد

Tuesday, June 23, 2009

باور کن





یادم آوردند
همه اش دنبال همین یک جمله بودم
خیلی ها خندیده بودند که اصلا وجود ندارد
من این را جوانتر که بودم گذاشته بودم به حساب کج فهمیشان
و بزرگتر که شده بودم به حساب کج فهمی خودم
گاهی وقتها هم خشک و خالی کلمه مینوشتم کنار هم به همین خیال
همه اش به همان خیال
که تفاوت معنی کریم و اکرم و کرم در آن مهم باشد
یا شاید ولی و والی و ولد و ولید و ولادت و این حرفها!
گفتند اینها فرق دارند
ولی فرقشان نه آنقدرها سخت است
نه به درد نوشتن یک جمله پدر و مادر دار میخورد!
کریم سبیل دارد، اکرم چادر،
کرم هم موجود بیریختی است که وقتی باران بیاید از خاک میزند بیرون!
باقی به همین ترتیب
نه باورم شده بود و نه میگشتم
یکجور باور ناباورانه بود و ناباوری از سر خستگی
بعدتر ها فراموش تر کردم که همه تفاوت ها را فهم تر کردم!
دیگر رمز و راز خاصی باقی نمانده بود برای یک جمله با معنی
الا حافظ که گاهی هم شوخی میکند
دو تا فال گرفتم، به نیت:
...
نیت اول و نیت دوم!
دومی را اول جواب داد ، اولی را دوم
شوخی حافظانه میکرد پدرسوخته!
خیلی ها میگویند فال حافظ هم حقیقت ندارد اصلا
من هم شک کرده بودم
که چه دلیل داشت حضرت حافظ ترتیب فالها را جابجا کند؟
تا آنکه چشمم را باز کردم
دیدم کریم و اکرم و کرم، عباد و عبود و عبید و حافظ همه ندا داده اند
همه صف کشیده اند جایی
روی خاکها و سنگفرشها و بامها
که باور کن، که جمله را نوشته اند همه جایی
که نیاز به گشتن هم نباشد
و من سرم را پایین می اندازم بی آنکه جسارت خواندنش را داشته باشم

Saturday, June 13, 2009

این قرار عاشقانه را عدد بده
شور و حال عارفانه را عدد بده
رو جهان بیکرانه را سند بزن
روی رود تشنگی سد بزن

Saturday, June 6, 2009

سخن با خود توانم گفتن

مطرب که عاشق نبود و نوحه گر که دردمند نبود دیگران را سرد کند. او برای آن باشد که ایشان را گرم کند. همه خلل یاران و جمعیت آن است که نگاه ندارند یکدیگر را. باید چنان زیند که ایشان را لاینفک دانند. از عالم معنی الفی بیرون تاخت که هر که آن الف را فهم کرد، همه را فهم کرد، هر که این الف را فهم نکرد هیچ فهم نکرد. طالبان چون بید میلرزند از برای فهم آن الف. اما برای طالبان سخن دراز کردند شرح حجاب ها را- که : «هفتصد حجاب است از نور و هفتصد حجاب است از ظلمت!» به حقیقت رهبری نکردند، ره زنی کردند بر قومی.
ایشان را نومید کردند- که: «ما این همه حجاب ها را کی بگذریم؟»
همه حجاب ها یک حجاب است. جز آن یکی، هیچ حجابی نیست. آن حجاب این وجود است.
سخن با خود توانم گفتن، با هرکه خود را دیدم در او، با او سخن توانم گفتن. تو اینی که نیاز می نمایی. آن تو نبودی که بی نیازی و بیگانگی می نمودی، آن دشمن تو بود. از بهر آنش میرنجاندم که تو نبودی! آخر، من تو را چه گونه رنجانم؟ که اگر بر پای تو بوسه دهم، ترسم که مژه ی من درخلد، پای تو را خسته کند.
(مقالات شمس)