Thursday, January 31, 2008

تقدیم به برگ برگ کتاب سیصد صفحه ای تاریخ دبیرستان



توجه: متن زیر حاوی بازی با برخی مسائل اعتقادی است. خواننده خودش احتیاط کند که بنده شرمنده نشم بعدا!



خیلی مدت پیش اتفاق افتاد اینها که تعریف میکنم. زمان مرحوم عبدالمطلب. آن زمانها پرده دار کعبه بود. پیش از آنکه سپاه ناپلئون به مکه حمله کند با آنهمه فیل. درست پیش از آنکه بلای آسمانی نازل شد. و سپاه حوالی مکه توی برف و یخ گیر کرد. درست همان سال بود شاید. درست یادم نمی آید. شاید هیتلر. یادم نیست درست. همینقدر میدانم که حسابی داستان هلوکاست و احمدی نژاد سر زبانها بود هنوز و بوش به عراق حمله کرده بود. عبدالمطلب مرد خوبی بود. زیاد کاری به کار کسی نداشت. به احمدی نژاد هم زیاد کاری نداشت. بیشتر پرده داری میکرد. به ما هم زیاد کاری نداشت. دردسر ما بیشتر از دست ابوسفیان حرامزاده بود. ابولهب و زن پتیاره اش هم گاهی "تبت یدا" روی دوششان میگذاشتند و از خیابان رد میشدند. من یعنی همینقدر یادم است از آن روزها. خیلی گذشته! خیلی! ما کارمان بیشتر گل کوچک بود. فوتبال میزدیم. عبدالمطلب مرد مهربانی بود. گاه گاهی سرمان داد میزد که پرده های کعبه را کثیف نکنیم. اما در کل کاری به کارمان نداشت. معاویه آن زمان بچه بود. آجرهای دروازه ما را بر میداشت. ما به عبدالمطلب میگفتیم. میگفت کاری نداشته باشید خوب نیست بین قبیله ها سر آجر گل کوچک اختلاف بیفتد... از همان زمان بود که تخم تفرقه را کاشتند. عبدالمطلب جدا مرد خوبی بود! ابوسفیان ولی اعصاب نداشت. توپ ما را پاره میکرد. میگفت به دیوار کعبه شوت نزنید. بت ما ناراحت میشود. بروید در "شعب ابیطالب" فوتبال بازی کنید. آنجا زمین خالی است. اینجا مردم رفت و آمد میکنند، برای تجارت مکه خوب نیست. ابوسفیان آدم خیلی بدی بود. با آمریکا ارتباط داشت. آن سالی که ناپلئون حمله کرد با آنهمه فیل نخراشیده رفت از ترس پشت حجرالاسود قایم شد. شانس آورد از آنجا که عذاب نازل شد وگرنه ناپلئون با کسی شوخی ندارد. فرعون همان سالها بود که آسیه را طلاق داد رفت پی کارش. دهه فجر به ما گفتند توی مدرسه کاردستی درست کنیم که بزنیم به دیوار. عبدالمطلب به ما پول داد کاغذ رنگی خریدیم. دل خوشی از انقلاب نداشت اما بالاخره مدرسه بود و بچه کاغذ رنگی میخواهد! از همه اینها گذشته عبدالمطلب خیلی مرد خوبی بود! پرده ها را صبح میکشید بالا. شب میکشید پایین. کارش همین بود در طول تاریخ. آزارش به کسی نرسید. عمر همان سالها بود که شاخ شد و زرت و زورت اضافی کرد. دنبالش عثمان. همه شان یک مشت آدم حرامزاده بودند. وگرنه آدم حلال زاده که از این کارها نمیکند! آدم حلال زاده مثل عبدالمطلب میشود! ابوسفیان و باقی مشرکین بالاخره ما را از مکه بیرون کردند. مجبور شدیم برویم شعب ابیطالب فوتبال بازی کنیم. اصلا بهتر شد. تنها بدی اش این بود که دیگر عبدالمطلب را کمتر میدیدیم. تا ماجرای موریانه و اینها پیش آمد. و فیفا رسما صفایی فراهانی را کرد مسوول فدراسیون. آنوقت باز برگشتیم مکه. برنامه نود هم نشان داد. ابوسفیان رویش حسابی کم شد. قرارداد ننگین ترکمانچای را امضا کرد. آنوقت ناصر الدین شاه را میرزای کرمانی تیرزد. و همه زدند قلیانها را شکستند. من واقعا ناراحت شدم! با انگلیس مشکل داری قلیانها را برای چی میشکنی؟ برو یه چیز دیگه رو بشکن! همین شد که احمدی نژاد قلیانها را ممنوع کرد. بعد از چند وقت انگلیس دوباره برگشت. قلیانها آزاد شد. انگلیس. انگلیس. همه اش تقصیر انگلیسها بود. این که قلیانها را شکستند. ناپلئون را هم همین انگلیسها انگولک کردند. میرزا کوچک خان جنگلی خوشحال بود که فیلمش را ساخته اند. جوگیر شد. رفت جنگ مرد. رضا شاه گاو آهن ساخت. همه سوار گاو شدیم روی آهن رفتیم مشهد. جای شما خالی حال داد. یک عده آدم بودند بوق میزدند. خیلی وقت پیش بود. خیلی وقت پیش...

Wednesday, January 30, 2008

جدا!!!؟




آقا بروبچ که نه یعنی یکی از بچ که من اینجا اسمشو نمیبرم! میگه عکس این پست قبلی خیلی گی بود! من میخوام بدونم آخه واقعا یعنی این عکسه گی بود؟ خب اسم آهنگ بود First Whisper ما هم عکس Whisper گذاشتیم! اصلا برین تو گوگل بزنین Whisperببینین چی میاد همش مورد داره! اینم لینک گوگلش.

Monday, January 28, 2008

همین آهنگ بود فکر کنم




فکر کنم همین آهنگ بود که حسین گذاشت و گفت هرکسی این رو شنیده گریه کرده یا تا همون حوالی رفته. آقا حسام این رو ایمیل کرد برای همه قاطی یکی دوتا از آهنگای سوزناک! دیگه(دیگه عاشق شدن فایده نداره - مرو ای دوست) که فکر میکنم اگر چه خودشون هم خیلی معروفن اما بیشتر از اینکه خودشون معروف باشن یا سوزناک بروبچ ما معروفشون کردن بین خودمون. یه جورایی انگار یه شخصیت دیگه دادیم ما به این آهنگا. انگار این که میگن اون حرفی که آفریننده هنر میزنه خیلی مهم نیست و مهم اون برداشتیه که مخاطب میکنه خیلی هم حرف بی اساسی نیست. از طرفی هم خیلی موافق نیستم به اینکه همه معنی رو مخاطب خودش برای خودش تصور میکنه. به نظرم یه چیزیه اون وسط!
اینبار که آهنگ رو گوش کردم یه جور دیگه بود نمیدونم چرا...



پی نوشت: دست و دلم اصلا به کار نمیره. از این apply کردن متنفرم! متنفر!

!رساله ای در باب اوه مای شیت


عبارت Oh My Shit در زبان انگلیسی هنگامی استفاده میشود که هم آدم بخواهد بگوید Oh My God و هم بخواهد بگوی Shit یعنی درست همین مواقعی که هوا میشود منفی 45. من از دوران کودکی یک خواب خاصی بود که تقریبا ماهی یکبار میدیدم و آن هم این بود که توی چادر در هوای آزاد خوابیده ام و بیرون از چادر به شدت رگبار است و چادر تنها سرپناه ما. این خواب بنده تعبیر شد یکبار به صورت خیلی شدید تر! یعنی ما توی چادر خوابیده بودیم و علاوه بر رگبار طوفان شدیدی هم راه افتاد طوری که پایه های چادر که به زمین میخ شده بود در معرض کنده شدن جدی قرار داشت.

یک خواب دیگر هم برای رفقا یادم است فبل از عزیمت به کانادا تعریف کردم. آنهم اینکه خواب دیده بودم رفته ام کانادا و مثل یک بیابان است که فقط به جای شن روی زمینش برف سفید است و باد این برف ها را اینور و آنور میبرد. جالب این است که در حال حاضر این رویا هم به طور حیرت انگیزی در حال تعبیر شدن است چنانکه بیم آن میرود که همین الانا سقف خانه یخ بزند بریزد پایین! یعنی از پنجره که بیرون را نگاه میکنی به طور کاملا جدی ترس ورت میدارد که اگر نصف شب خدای نکرده یک اتفاقی برای این دیوار بیفتد دو دقیقه بیشتر طول نمیکشد که در بستر دچار یخ زدگی شوی و به لقاء الله بپیوندی...

خلاصه مواظب باشید توی خواب من در مواقع سخت پیداتون نشه چون من همه اون خوابهاییم که توی مایه های Oh My Shit باشه بالاخره تعبیر میشه...

Saturday, January 19, 2008

!هسته



زمین بر سه قسمت هسته. پوسته هسته جبه هسته هسته هسته. هسته ای که وسط زمین هسته مرکز زمین هسته جبه بدور هسته هسته پوسته بدور جبه هسته. هرچی که هسته وسط زمین هسته. مرکز ثقل زمین همون هسته هسته. هسته به انواع مختلفی هسته... خارج از درک و فهم شما هسته بگم چی هسته... حجمش 523 کیلوبایت هسته.

Monday, January 7, 2008

خانه


شهر، آواز نیست که رهگذری به یاد بیاورد، بخواند و بعد فراموش کند.
هیچ کس شهری را بی دلیل نفرین نخواهد کرد.
هیچ کس را نخواهی یافت که راست بگوید که شهرم را نمیشناسم.
انسان خاک را تقدیس میکند.
انسان در خاک میروید چون گیاه و در خاک می میرد.

(بار دیگر شهری که دوست میداشتم، نادر ابراهیمی)

خانه یعنی نان سنگک. خانه یعنی سبزی سر سفره کنار دیزی. خانه یعنی سردر رستوران به غلط انگلیسی نوشته Restorant . خانه یعنی پیاده رو، یعنی مجبور باشی پشت سر چادر خانم که کل پیاده رو را سد کرده آرام راه بروی. خانه یعنی وقتی پشت سر خانم توی پیاده رو راه میروی آنطرف خیابان تابلوی طباخی را ببینی و از وسط ماشین ها خودت را بچلانی و آبگوشت با بناگوش بخوری. خانه به قول دوستی یعنی تخت خودت که هرشب تویش عادت داشتی بخوابی و تازه یادت می آید بعضی وقتها که ماه کامل بود از تختت پایین می آمدی تا ماه کامل را درست و حسابی ببینی. خانه یعنی کسی را تصادفی توی خیابان ببینی و نفهمی چقدر از در و دیوار حرف زده اید. یعنی بعضی وقتها خودت هم باورت نشود دلت چقدر تنگ شده. خانه یعنی سر پیچ خیابان یاد سرویس فیات مدرسه راهنمایی بیفتی که راه راه قرمز داشت و هر روز اینجا در بعد از ظهرهای کوفتی پیاده ات میکرد و در صبح های زود کوفتی سوارت میکرد. خانه یعنی یک ماه ترشی بخوری سیر چون در و همسایه ها میدانند ترشی دوست داری. خانه یعنی پای تلویزیون فوتبال نگاه کنی و با پدرت گزارشگر صدا و سیما را مسخره کنی و بخندی. خانه یعنی مادرت یک هفته مانده به رفتنت صد بار بپرسد از غذاهایی که دوست داری و نمیتوانی خودت بپزی...

خانه یعنی سریال آبگوشتی تلویزیون. خانه یعنی مجری ته ریش دار شیطان برنامه عصر. خانه یعنی عطای همه چیز را به لقایش ببخش برای خودت دنیایی بساز دلت را به چیزی خوش کن، در دنیایی زندگی کن که واقعیت ندارد و خبر نداشته باش از هیچ چیز. یعنی یک دفعه چشمت را باز کن و شوکه شو. خانه یعنی پایین شهر یکجور، بالای شهر یک جور دیگر تعجب کن. خانه یعنی برج میلاد که در احاطه ذرات معلق در هوا همیشه مبهم است. خانه یعنی مشکل یک هفته مملکت فیروز خان است که بازیکن ها را مجبور کرد دور زمین بدوند. خانه یعنی همه راست میگویند. خانه یعنی همه دروغ میگویند. خانه یعنی تبرج...

خانه یعنی احساس میکنی هرکس به نوعی قصد فرار دارد. خانه یعنی هرکس فراموش کند خانه یعنی چه و بخواهد از خانه فرار کند بی آنکه بداند بی خانگی یعنی چه. خانه یعنی برای هیچ چیز دلیل لازم نیست. خانه یعنی هر کار خواستی بکن و بعد دلیلش را پیدا کن. خانه یعنی بد به چشم آنها که اعصاب دیگر برایشان نمانده. خانه یعنی جایی که دیگران چه بخواهند بمانند چه بخواهند بروند همه مهمانند به چشم صاحب خانه. خانه یعنی تا وقتی مردم نادان هست کاری نمیشود کرد. خانه یعنی تا وقتی مردم نادان هست همه کار میشود کرد. خانه یعنی کاری نمیشود کرد. یعنی بارت را ببند برو جایی که خانه نیست. خانه یعنی رادیو هربار میگوید هوا سردتر خواهد شد دنبالش میگوید در مصرف گاز صرفه جویی کنید. خانه یعنی دومین دارنده ذخایر گاز جهان. خانه یعنی همه چیز را میشود دور زد فقط باید راهش را بلد باشی. خانه یعنی عادت کن دروغ بگو به همه و خودت. خانه یعنی راننده تاکسی بدون لطفا گفت آقا شما برو عقب بشین وقتی پرسیدم چرا؟ با تعجب نگاهم کرد و پرسید چرا؟!!! خانه یعنی وقتی موقع خارج شدن از در به آقای مسن احترام بگذاری هنوز خوشحال میشود. خانه یعنی "چرا" دارد میمیرد. خانه یعنی احترام دارد میمیرد. خانه یعنی همه برای یکی. خانه یعنی رهنمودهای یک نفر به طرز خارق العاده و بسیار جذابی همانطور که اخبار گفت راهگشای مجلس و دولت میشود. خانه یعنی وقتی برف آمد راننده تاکسی دیگر پدر خودش را هم کنار خیابان نمیشناسد. خانه یعنی جایی که همه از بدبختی هم میخورند. خانه یعنی جایی که خیلی پیشرفت کرد. همسایه هایش هم خیلی از پیشرفتش پیشرفت کردند...

خانه یعنی همینجا که یک هفته مانده به رفتن باز هم دلم تنگ میشود. خانه یک مفهوم است. خاک یک مفهوم است. خاک خانه یعنی آشنا. خانه هرچه باشد خانه است چون خانه یک مفهوم است. برای من، برای تو، برای همه... این ربطی به اینکه خانه خراب است ندارد. این ربطی به خوبی و بدی خانه ندارد. این ربطی به دیزی و نان سنگک و چادر بزرگ که خیابان را بسته و کله پاچه ندارد. این ربطی به برف ندارد. ربطی به دروغ ندارد. حس آرامش ناشی از آشنایی خانه ربطی به ترشی ندارد. خانه یک مفهوم ذهنی است که با ما زاده میشود. مثل پدر. مثل مادر. خانه خانه است و نبودنش یعنی چیزی کم است. خانه یعنی یک مثلث بالای یک مربع که دوتا پنجره دارد و در و از دودکشش دود بیرون میرود...