من معتاد ادبیات شدم. دوره راهنمایی سرویس فیات راننده سرویس ما هم زیاد دود میکرد، هم زیاد تند نمیرفت. پس وقتمان توی سرویس زیاد بود. وقتی از عکس بازی و باقی شلوغ بازی هایمان صبرش تمام میشد و داد و بیداد میکرد ما هم ته سرویس مشاعره میکردیم. فکر کنم به همین سادگی از همان موقع معتاد ادبیات شدم. گاهی شعرهای سنگینی میخواندیم که گمان میکنم هیچکداممان خیلی مفهومش را نمیفهمیدیم. فقط حفظ کرده بودیم که اگر "ف" آمد چه بگو و اگر "ذ" آمد چه و "ث" چه و هرکداممان توی کیسه مان چندتا از اینها داشتیم. حالا از اینها بگذریم. حوصله تعریفش را ندارم. هر مقطعی از زندگیم را با کسی زندگی کرده ام. تا یکی دو سال پیش که کلا دیدم تغییرات اساسی کرد. شاید خارج شدن از ایران دلیل اصلی اش باشد. حالا واقعا خیلی معتاد ادبیات نیستم. وقتی شروع کردم به بهتر فهمیدن شعر معتاد سهراب شدم. روی سهراب تعصب خاصی داشتم. آنقدر که از شاملو بدم می آمد برای آنکه به سهراب گفته بود بالای چشمت ابرو. یک مدت طولانی. هر کس در زندگی اش زمانی به اوج پوچی میرسد و طوری از این پوچی رها میشود. من با سهراب از اوج پوچی بیرون آمدم. یاد جلاسات گل و بلبل مان بخیر! یادم است گاهی زیاد، خیلی زیاد بحث میکردیم. جمعی بودیم متشکل از آدمهایی تا حد خیلی زیاد متفاوت. دلم برای همه آن آدمها حتی خودم تنگ میشود. برای خودم یک سری عبارات داشتم آن زمانها مثلا مغز پشتی و مغز جلویی! یا مثلا لگد زدن. همین لگد زدن ما کشید به آنجا که کسی بخشی از چنین گفت زرتشت را برایم خواند و شاید این واقعا دوره تازه ای از زندگیم را آغاز کرد. دوره ای دو سه ساله. بعدترهایش عاشق شاملو شدم. در این اعتیاد ادبی آدمهای زیادی با من بوده اند. مدت کوتاهی معتاد هرکدامشان بوده ام و دنبالشان کرده ام. با کتابها و حرفهایشان زندگی کرده ام. بعضی کتابها را برای آن خوانده ام که معروف بوده اند. بعضی دیگر برای آنکه معتاد نویسنده شان شده ام! یکی از همین کسانی هم که من را مدتی معتاد خودش کرد سلینجر بود. امروز سلینجر مرد. از این خبر خیلی ناراحت نیستم. چون هر آدمی یک روز میمیرد. اما وقتی میشنوم سلینجر یاد همین حرفهایی که گفتم می افتم و خیلی خیلی حرفهای دیگر. یاد خیلی دوستهایی که باهاشان بزرگ شده ام و حالا ازشان هیچ خبری ندارم. یاد کسانی که به قول یکی از خودشان به خاطر شناختنشان احساس دین میکنم. یاد ناتور دشت می افتم. یاد لگد زدن های خودم. دلم برای خودم تنگ میشود. دلم برای خودم تا سر حد دیوانگی تنگ میشود. تنگ میشود.
Thursday, January 28, 2010
Tuesday, January 26, 2010
نیمه ترک من
به این نکته نیز باید توجه کرد که اگر توی استادیوم آزادی هم از ملت چنین چیزی بپرسی در همین حد جواب میدن. یه روز رفته بودم استادیوم یکی از دوستان اهل حال کنار دست ما بود که هر ده دقیقه یه بار یه شعر جدید میگفت. یکم که گذشت گفت شما مال کجایی و درس میخونی یا نه و اینا؟ بعد گفت آقا دمت گرم شما که خیلی باهوشی. من اون وقت دبیرستان بودم. بازی استقلال با جوبلیو ایواتا فینال باشگاهای آسیا یا یه بازی دیگه بود. خلاصه داور بازی عرب بود. بعد گفت آقا شما عربی هم بلدی. گفتم یکمی. گفت ... به عربی چی میشه بگیم به این داوره؟
Saturday, January 23, 2010
اذهان منور شما
پیرهن های کارخانه ما
با کیفیت
بافته شده به دستان توانمند شما
بافته شده از ریسمنهای مستحکم اذهان شما
به ما بپیوندید
قول میدهیم
متعهد میشویم
از شما مثل ناموسمان مراقبت کنیم
دور کارخانه دیوار بکشیم به چه بلندی
با همین دستان توانمند شما
در هنگام خرید لطفا
به آرم پیراهن عثمان توجه کنید
توجه: کارخانه پیراهن عثمان
در هیچ کجای دیگر از دنیا
شعبه ای ندارد!
با کیفیت
بافته شده به دستان توانمند شما
بافته شده از ریسمنهای مستحکم اذهان شما
به ما بپیوندید
قول میدهیم
متعهد میشویم
از شما مثل ناموسمان مراقبت کنیم
دور کارخانه دیوار بکشیم به چه بلندی
با همین دستان توانمند شما
در هنگام خرید لطفا
به آرم پیراهن عثمان توجه کنید
توجه: کارخانه پیراهن عثمان
در هیچ کجای دیگر از دنیا
شعبه ای ندارد!
Friday, January 22, 2010
المقال
میم قاف الف لام ه(1) و ای رسول (2) گاهی باشد که مقاله ات ریجکت شود (3) آنگاه بیخیال شو که داوران کنفرانس همانا خوش مغزانند (4) و برو خرابات (5) و بعد مقاله را جایی دگر سابمیت کن (6) و اگر باز ریجکت آمد بفرست ژورنال (7) و اگر باز هم نشد تقوی الهی پیشه کن(8) که خداوند خود بزرگترین مقاله بازان است!(9)
--------
پی نوشت: میان لکس ما تا لکس خوش مغز تفاوت از زمین تا آسمان است!
Tuesday, January 19, 2010
آرزو
همه آدمها بدون استثنا اوایلش آرزوهای بزرگ دارند. تعجبم از آدمهایی میگیرد که آخرهایش هم آرزوهای بزرگ دارند. به نظرم به یک خلل روانی خفیف مربوط میشود. که ارتباط آن بخش از مغزشان که مشاهده واقعیات را به عهده دارد را از آن بخش مغزشان که برنامه ریزی برای آینده میکند قطع کرده است! موفق ترین آدمها به نظرم کسانی هستند که اهداف تعریف شده ای برای آینده نزدیکشان دارند و برای رسیدن بهشان مثل اسب تلاش میکنند!
Thursday, January 14, 2010
چندتا چیز
شهود:
معمولا از جزئیات به کلیات میرسیم. یعنی ذهن بیچاره ما چاره ای جز این معمولا ندارد. از نظر ریاضی تا حد زیادی ممکن است این روش اشتباه باشد. در واقعیت یک حرفی هست که هی میگویند آدمها که زندگی ریاضی و این حرفها نیست که! به نظر من مشاهده جزئیات در زندگی روزمره گاهی منتهی به شهود میشود گاهی هم نه. آن بخشی از مشاهدات که به شهود منتهی میشوند و به دنبال آن سازنده مفاهیم کلی در ذهن ما میشوند راهی برای فرار کردن از دستشان نداریم. چون شهود یک جورهایی همان چیزی است که پشت نگاه ما قرار دارد. دنیا را آنطور خواهیم دید. اگرچه باز هم از نظر ریاضی ممکن است حتی آن شهود خیلی اشتباه باشد!!!
--------
لذت:
بعدا داشتم فکر میکردم فلان شعر را وقتی مینوشتم چرا اینقدر طولانی کردم. به نظرم کوتاهترش خیلی چیز بهتری میشد بعد به این نتیجه رسیدم علتش این بود که وقتی مینوشتم آن شب داشتم از نوشتن جمله جمله اش لذت میبردم.
--------
زیبایی:
دوتا انگشتهایش را میبرد طرف لبهایش و بعد دور میکند. ادای سیگار کشیدن در میاورد. تصویرش، حرکت دست و حالت چشمهایش چند دقیقه از ذهنم خارج نمیشود. به این فکر میکنم که چرا توی ذهنم مانده. بعد از چند دقیقه به نتیجه ای نمیرسم. بعد فکر میکنم احتمالا به خاطر زیبایی خاص آن صحنه باید بوده باشد.
--------
توپ دولایه:
من دلم برای یک سری چیزهایی در گذشته تنگ شده است. دستم بهشان نمیرسد. دلم میخواهد یک روز وقتی هفت هشت سالم است روی آسفالت زیر گرمای زیاد با توپ پلاستیکی فوتبال بازی کنم که از حال بروم. توپ پلاستیکی ام هم پاره شود. چند دقیقه بنشینیم سر جدول خیابان با بچه ها. بعد از بقالی سر کوچه فانتای خنک بخریم با توپ جدید. توپ پاره شده قدیمی را با کلید پاره کنیم و بکنیم لایه توپ جدید. میدانم! متاسفانه آرزوی خیلی خیلی بزرگیست! توپ لایه کردن هم برای خودش عالمی داشت. بعضی ها گوشه هایش را مثلثی در می آوردند. بعضی ها فقط دوتا چاک میدادند. بعضی ها هم گرد. من هر چند وقت یکبار یکی از اینها را امتحان میکردم.
--------
خاطره:
بعضی چیزها خاطره اند. به نظرم آن چیزهایی که میتوانی با جزئیات تعریف کنی. بعضی چیزها از خاطره دورترند طوری که جزئیاتی از آنها در خاطرمان نیست. تنها کلیاتی مانده است. بعضی چیزها از این هم دورترند. چیزهایی که نه جزئیات و نه کلیاتی از آنها در خاطر ما نیست. گاهی تصویری برای چند لحظه گذرا یا شاید طولانی تر در خاطرمان زنده میشود. برای دومی و سومی اسمی بلد نیستم. فکر میکنم عموما به دومی هم خاطره میگویند. اما من از این راضی نیستم. شاید این چیزها اصطلاح روانشناسی و این جور چیزها داشته باشد.
--------
نیچه:
بعضی آدمها خیال میکنند ته و توی همه چیز را در آورده اند. بعضی آدمها نیچه میخوانند و درباره اش بحث میکنند بدون اینکه به این نکته اصلا توجه کنند که نیچه هم مثل خودشان یک میمون لعنتی دیگر بوده!
تابحال هیچ کس به اندازه نیچه نتوانسته چیزی بگوید که مرا واقعا مجذوب خودش کند... به همین علت ممکن است در آینده نزدیک باز سراغش بروم. البته اینبار به جمله بالا بیشتر توجه خواهم کرد!
--------
کل کل:
بعضی از آدمها هستند که فقط علاقه دارند کل کل کنند. این دسته اگر به کل کل کردنشان احترام نگذاری و باهاشان کل کل نکنی غالبا از دستت حرصی میشوند. حالا این کل کل میتواند سر هر چیزی باشد. مهم هم نیست تو راست بگویی یا آنها یا تو برنده باشی یا آنها! این نفس کل کل است که برایشان مهم است! من به این دسته آدمها میگویم آدمهای مریض! این هم از دسته شهودهای ما!
--------
حسابگری وبلاگانه:
داشتم فکر میکردم این پست را چندتا پست کنم! بعد به این نتیجه رسیدم بیخیال.
معمولا از جزئیات به کلیات میرسیم. یعنی ذهن بیچاره ما چاره ای جز این معمولا ندارد. از نظر ریاضی تا حد زیادی ممکن است این روش اشتباه باشد. در واقعیت یک حرفی هست که هی میگویند آدمها که زندگی ریاضی و این حرفها نیست که! به نظر من مشاهده جزئیات در زندگی روزمره گاهی منتهی به شهود میشود گاهی هم نه. آن بخشی از مشاهدات که به شهود منتهی میشوند و به دنبال آن سازنده مفاهیم کلی در ذهن ما میشوند راهی برای فرار کردن از دستشان نداریم. چون شهود یک جورهایی همان چیزی است که پشت نگاه ما قرار دارد. دنیا را آنطور خواهیم دید. اگرچه باز هم از نظر ریاضی ممکن است حتی آن شهود خیلی اشتباه باشد!!!
--------
لذت:
بعدا داشتم فکر میکردم فلان شعر را وقتی مینوشتم چرا اینقدر طولانی کردم. به نظرم کوتاهترش خیلی چیز بهتری میشد بعد به این نتیجه رسیدم علتش این بود که وقتی مینوشتم آن شب داشتم از نوشتن جمله جمله اش لذت میبردم.
--------
زیبایی:
دوتا انگشتهایش را میبرد طرف لبهایش و بعد دور میکند. ادای سیگار کشیدن در میاورد. تصویرش، حرکت دست و حالت چشمهایش چند دقیقه از ذهنم خارج نمیشود. به این فکر میکنم که چرا توی ذهنم مانده. بعد از چند دقیقه به نتیجه ای نمیرسم. بعد فکر میکنم احتمالا به خاطر زیبایی خاص آن صحنه باید بوده باشد.
--------
توپ دولایه:
من دلم برای یک سری چیزهایی در گذشته تنگ شده است. دستم بهشان نمیرسد. دلم میخواهد یک روز وقتی هفت هشت سالم است روی آسفالت زیر گرمای زیاد با توپ پلاستیکی فوتبال بازی کنم که از حال بروم. توپ پلاستیکی ام هم پاره شود. چند دقیقه بنشینیم سر جدول خیابان با بچه ها. بعد از بقالی سر کوچه فانتای خنک بخریم با توپ جدید. توپ پاره شده قدیمی را با کلید پاره کنیم و بکنیم لایه توپ جدید. میدانم! متاسفانه آرزوی خیلی خیلی بزرگیست! توپ لایه کردن هم برای خودش عالمی داشت. بعضی ها گوشه هایش را مثلثی در می آوردند. بعضی ها فقط دوتا چاک میدادند. بعضی ها هم گرد. من هر چند وقت یکبار یکی از اینها را امتحان میکردم.
--------
خاطره:
بعضی چیزها خاطره اند. به نظرم آن چیزهایی که میتوانی با جزئیات تعریف کنی. بعضی چیزها از خاطره دورترند طوری که جزئیاتی از آنها در خاطرمان نیست. تنها کلیاتی مانده است. بعضی چیزها از این هم دورترند. چیزهایی که نه جزئیات و نه کلیاتی از آنها در خاطر ما نیست. گاهی تصویری برای چند لحظه گذرا یا شاید طولانی تر در خاطرمان زنده میشود. برای دومی و سومی اسمی بلد نیستم. فکر میکنم عموما به دومی هم خاطره میگویند. اما من از این راضی نیستم. شاید این چیزها اصطلاح روانشناسی و این جور چیزها داشته باشد.
--------
نیچه:
بعضی آدمها خیال میکنند ته و توی همه چیز را در آورده اند. بعضی آدمها نیچه میخوانند و درباره اش بحث میکنند بدون اینکه به این نکته اصلا توجه کنند که نیچه هم مثل خودشان یک میمون لعنتی دیگر بوده!
تابحال هیچ کس به اندازه نیچه نتوانسته چیزی بگوید که مرا واقعا مجذوب خودش کند... به همین علت ممکن است در آینده نزدیک باز سراغش بروم. البته اینبار به جمله بالا بیشتر توجه خواهم کرد!
--------
کل کل:
بعضی از آدمها هستند که فقط علاقه دارند کل کل کنند. این دسته اگر به کل کل کردنشان احترام نگذاری و باهاشان کل کل نکنی غالبا از دستت حرصی میشوند. حالا این کل کل میتواند سر هر چیزی باشد. مهم هم نیست تو راست بگویی یا آنها یا تو برنده باشی یا آنها! این نفس کل کل است که برایشان مهم است! من به این دسته آدمها میگویم آدمهای مریض! این هم از دسته شهودهای ما!
--------
حسابگری وبلاگانه:
داشتم فکر میکردم این پست را چندتا پست کنم! بعد به این نتیجه رسیدم بیخیال.
Monday, January 11, 2010
شب دهم
ما اصولا رفتیم کنسرت این آقاهه که آهنگ شب دهم رو میخونه که آهنگ شب دهم رو بشنویم. تنها آهنگی که نخوند همین آهنگ شب دهم بود. البته کیفیت کار بالا بود و لذت بردیم. شاید حالا بعدا یه وقتی که رفتیم کنسرت این آقاهه که آهنگ شب دهمو میخونه آهنگ شب دهمو خوند. ولی کو تا دیگه ما بریم حالا کنسرت این آقاهه که آهنگ شب دهمو میخونه!
Wednesday, January 6, 2010
اصل مطلب
اصل اصل منظورم این است که باید کار درست را در زمان درستش انجام بدهی. کار درست را در زمان نادرست یا کار نادرست را در زمان درست انجام بدهی فایده ای ندارد. به همین خاطر هم هست که زمان اینقدر چیز مهمی هست. خیلی هم نمیدانم باید از زمان ممنون باشم یا شاکی! گاهی وقتها شده است که ممنون بوده ام و گاهی وقتها هم شاکی. آدمیزاد هم هرچقدر آزاد باشد همیشه اسیر زمان است. این حالا شاید واقعا اصل اصل منظورم نباشد. مثلا اصل اصل منظورم به همین اندازه میتواند این باشد که زندگی اصلا مونولوگ نیست. یعنی اینطوری نیست که من بیایم اصل اصل منظورم را بفهمم و بعد برای بقیه بگویم. اکثر وقتها زندگی یک سری دیالوگ است که بین آدمهای مختلف جریان دارد. مونولوگ ها هم همیشه توی سر آدمها هستند. نه به آن تمیزی و شسته و رفتگی که مورگن فریمن توی فیلما میگوید. بیشتر شکل یک سری جملات پراکنده و درهم و برهم ریخته که آدم اصلا اختیار زیادی هم برای تغییر و شکل دادن بهشان ندارد. گاهی هم مثلا در موارد خیلی معدودی یک سری مونولوگ است که یک آدمهایی مثلا آلپاچینو در نقش یک آدم خوب یا بد یا هرچی برای دیگران میدهد. و واقعا تمایزش خیلی هم ساده نیست که آدم خوبه حرف میزند یا آدم بده اگر به تو نگفته باشند از پیش مثل فیلمها. حالا اینکه چرا یک سری آدم دیگر باید بایستند و به مونولوگ یک آدم دیگر اینطور بی صدا گوش بدهند و بعضا جز تعریف و تمجید کاری نکنند را نمیفهمم! اما اصل اصل منظورم این هم نیست. اصل اصل منظورم شاید این باشد که مثلا به قول طرف یا مشغول زندگی کردن شو یا مشغول مردن. انتخابش با خودت است. حالا اینکه اینهمه فکر کردن به اینکه اصل اصل منظورم چی هست منتهی به مشغول زندگی شدن میشود یا منتهی به مشغول مردن میشود را نمیدانم! همیشه حرف به اینجاها که میکشد. همان حرفهای پرت و پلای توی ذهنم را میگویم. به این نتیجه میرسم که خیلی گیجم و مشغول کاری میشوم که فراموشی بیاورد. مثل همین حالا.
