Tuesday, August 19, 2008

That's it...


وقتی سرما را با زمین قسمت کردی آنوقت دیگر هرگز نخواهی توانست دوستش نداشته باشی (ولادیمیر مایاکوفسکی)


این چند خط بیش از آنکه شکوه آنچه هست را خطخطی کنند راهی به جایی نخواهند برد...
شاید فقط برای تشکر...
دو سال زیبایی بود. تجربه هایی متفاوت. لحظه هایی که پر شدند و خیلی آرام و بی سر و صدا بی آنکه بفهمیم خاطره شدند. همین دیروز، همین امروز. کم کم به سرنوشت ایمان آورده ام. نمیدانم باید از لحظه های خداحافظی متنفر باشم یا خیلی دوستشان بدارم. به هر حال زندگی است دیگر. اگر شکوه بعضی چیزها نبود و بعضی لحظه ها نبود چیزی هم مگر باقی میماند جز روزمرگی؟ شاید زندگی کردن می آموزیم، شاید تمرین مرگ میکنیم... سرنوشت ما را اینطور نوشتند: رفتن، رفتن، رفتن، رفتن... تقصیر خودمان است یا سرنوشت نمیدانم. به قول فارست شاید هردو اما این حرفها و سوالها مهم نیستند. دلیل نوشتن این چند خط نیستند. دلیل اشکهای ریخته و بغض های فروخفته نیستند. دلیل همه اینها این است که دلم برای روزهایی که سپری شده اند، برای همه چیزهای ریز و درشت. برای همه عدس پلوها و کوکو سبزی ها یا غذای های اختراعی. برای آخر هفته ها. برای قهوه بعد از ظهر. برای همه لحظه های بزرگی که کسی جز ما از آنها خبر ندارد. وحتی برای همه عمو مردک بازی ها. برای شما. تنگ خواهد شد.

11 comments:

Ehsan said...

koja miri?

میم. ح. میم. دال said...

من که دارم میرم ونکوور

Anonymous said...

ميگم مگه اين ونكوور كجاست يا قراره بري اونجا چيكار بكني كه مثل كسايي نوشتي كه يه سفر بي بازگشت در پيش دارن؟!؟!؟
مثل فضا نوردي كه ميخواد بزنه به بينهايت آسمونا و تا اونجا كه جا داره بره جلو

میم. ح. میم. دال said...

من میرم ونکوور و هم خونه ایم هم دیشب رفت که بره آمریکا. مهم رفتن من یا اینکه چقدر فاصله فیزیکی از جایی که بودیم میگیرم نیست. مهم اینه که روزهایی که با هم گذراندیم دیگر به آن کیفیتی که گذشتند تکرار نخواهند شد

حسین said...

آقا دیدی این وقتای سال اصلا بوی رفتن می‌ده، حتی اگه کسی نره
اگه کسی بره که دیگه هیچی
اون‌جا که رفتی بگو دست بر سیگارش چنده
;)

Anonymous said...

هركاري كردم نتونستم خودمو بذارم جاي تو

حس زياد خوبي نيست ميدونم

برات آرزوي موفقيت دارم مرد

هرجا كه باشي

Anonymous said...

سلام ،

جانا سخن از زبان ما ميگويى. در مورد حكايت رفتن، نميدونم چرا هر بار كه مياى اعتراضى كنى، دست سرنوشت پرتت ميكنه يه جاى دورتر. تازه وقتى ميبينى راهى نمونده جز قبول سرنوشت، ميفهمى به جاده عادت كردى، اون وقته كه به خداحفظيات عادت كردى و نمى تونى يه جا موندگار بشى.

اين انتخابت از كويين هم حرف نداشت.

ممنون
صمد

میم. ح. میم. دال said...

به حسین: آره واقعا. من که کم کم داره عادتم میشه. چرا مدتیه ساکتی؟ خب یه چیزی بنویس

به صمد: معلومه که خوب میفهمی چی میگم. حرفت دقیقا همون حسیه که من دارم. دقیقا

Unknown said...

be nazaret adam delesh vase sarma ham tang mishe? :D

میم. ح. میم. دال said...

Bishtarin chizaiee ke azashun khatere mimune va adam barashun delesh tang mishe lahazate sakhte zendegie ke tooneste beheshun ghalabe kone. albatte in nazare mane :)

Vahid Jazayeri said...

یاور همیشه مومن،
تو برو سفر سلامت