Thursday, June 5, 2008

در امتداد شب


ادامه شب را از پشت بام
تا پس چراغهای ساکت حقیقت
که بوی شام میدهند
چشمانت وقتی عبور کنند
میرسی به سکوتی مطلق
در ادامه شهر
که در تاریکی دورش
نه در جاده های مارپیچی
ماشینی به اندازه قوطی کبریت چراغ میزند
نه مثل تاریک نزدیک
همسایه ای با همسایه ای شوخی آخر شب میکند
و آخرش هم:

- بفرما!
- نوکرتم، خیلی مردی! (های الکی)

چشمت را خیره میکنی به آن تاریک دور
همینطور مات نگاه میکنی
تا وقتی مورچه ای
سوسکی
صدای مادرت، زنگ تلفنی، چیزی
بوق کامیونی
چشمت را دوباره بازگرداند به واقعیت


2 comments:

Anonymous said...

منم یه تجربه هایی شبیه به این دارم، تراس کوچک اتاقم ، نه با این منظره، با منظره پنجره های خونه های روبرو، خاموش و روشن شدن چراغهاشون صدای آدمها، خنده ها، حرفها، صدای شب،دود سیگار، نسیم خنک، سکوتی که با وجود صداهایی که میاد تو سرم پر میشه، سکوت، شب، شب، شب

میم. ح. میم. دال said...

شاید پشت ندیده ها و تاریکی ها و شب ها و سکوت ها جایی باشد واقعا شاید پشت دریاها