روابط عمومی شرکت آردگستر نرخ نان را در بازارهای امروز اعلام کرد:
خیلی ارزان!
مردی هست که همیشه ذهنیتم نسبت بهش این بوده که میشه روش حساب کرد. خیلی حساب کرد. که هیچوقت قبلا ندیده بودم که حرف امروزش با حرف فرداش به حرف پس فرداش فرق داشته باشه. مردی که همیشه آرام و منطقی بود و از هیچی نمیترسید. چیزی که میبینم باور نمیکنم!
--------
و چهره شگفت
از آن سوی دریچه به من گفت
"حق با کسی است که می بیند
من مثل حس گمشدگی وحشت آورم
اما خدای من
آیا چگونه می شود از من ترسید؟
من من که هیچگاه
جز بادبادکی سبک و ولگرد
بر پشت بام های مه آلود آسمان
چیزی نبوده ام
و عشق و میل و نفرت و دردم را
در غربت شبانه قبرستان
موشی به نام مرگ جویده ست."
و چهره شگفت
با آن خطوط نازک دنباله دار سست
که باد طرح جاری شان را
لحظه به لحظه محو و دگرگون می کرد
و گیسوان نرم و درازش
که جنبش نهانی شب می ربودشان
و بر تمام پهنه شب می گشودشان
همچون گیاه های ته دریا
در آن سوی دریچه روان بود
و داد زد:
"باور کنید
من زنده نیستم"
من از ورای او تراکم تاریکی را
و میوه های نقره ای کاج را هنوز
می دیدم آه ولی او...
او بر تمام این همه می لغزید
و قلب بی نهایت او اوج می گرفت
گویی که حس سبز درختان بود
و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت.
حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرئت نکرده ام که در آیینه بنگرم
و آن قدر مرده ام
که هیچ چیز مرگ مرا دیگر
ثابت نمی کند
آه
آیا صدای زنجره ای را
که در پناه شب به سوی ما می گریخت
از انتهای باغ شنیده اید؟
من فکر می کنم که تمام ستاره ها
به آسمان گم شده ای کوچ کرده اند
و شهر چه ساکت بود
من در سراسر طول مسیر خود
جز با گروهی
از مجسمه های پریده رنگ
و چند رفتگر
که بوی خاکروبه و توتون می دادند
و گشتیان خسته خواب آلوده
با هیچ چیز روبه رو نشده ام
افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گویی ادامه همان شب بیهوده است."
خاموش شد
و پهنه وسیع دو چشمش را
احساس گریه تلخ و کدر کرد
"آیا شما که صورتتان را
در سایه نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور
اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند؟
گویی که کودکی
در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب- این کتیبه مخدوش
که در خطوط اصلی آن دست برده اند-
به اعتبار سنگی خود دیگر
احساس اعتماد نخواهد کرد
شاید که اعتیاد به بودن
و مصرف مداوم مسکن ها
امیال پاک و ساده و انسانی را
به ورطه زوال کشانده ست
شاید که روح را
به انزوای یک جزیره نا مسکون
تبعید کرده اند
شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام
پس این پیادگان که صبورانه
بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند
آن باد پا سوارنند؟
و این خمیدگان لاغر افیونی
آن عارفان پاک بلند اندیش؟
پس راست است راست که انسان
دیگر در انتظار ظهوری نیست
و دختران عاشق
با سوزن دراز برودری دوزی
چشمان زود باور خود را دریده اند؟
اکنون طنین جیغ کلاغان
در عمق خواب های سحر گاهی
احساس می شود
آیینه ها به هوش می آیند
و شکل های منفرد و تنها
خود را به اولین کشاله بیداری
و به هجوم مخفی کابوس های شوم
تسلیم می کنند.
افسوس
من با تمام خاطره هایم
از خون که جز حماسه خونین نمی سرود
و از غرور غروری که هیچگاه
خود را چنین حقیر نمی زیست
در انتهای فرصت خود ایستاده ام
و گوش می کنم:نه صدایی
و خیره می شوم:
نه ز یک برگ جنبشی
و نام من که نفس آن همه پاکی بود
"دیگر غبار مقبره ها را هم
بر هم نمی زند."
لرزید
و بر دوسوی خویش فرو ریخت
و دست های ملتمسش از شکاف ها
مانند آه های طویلی به سوی من
پیش آمدند
"سرد است
و بادها خطوط مرا قطع می کنند
آیا در این دیار کسی هست که هنوز
از آشنا شدن
با چهره فنا شده خویش
وحشت نداشته باشد؟
آیا زمان آن نرسیده ست
که این دریچه باز شود باز باز باز
که آسمان ببارد
و مرد بر جنازه مرد خویش
زاری کنان نماز گزارد؟"
شاید پرنده بود که نالید
یا باد در میان درختان
یا من که در برابر بن بست قلب خود
چون موجی از تاسف و شرم و درد
بالا می آمد
و از میان پنجره می دیدم
که آن دو دست آن دو سرزنش تلخ
و همچنان دراز به سوی دو دست من
در روشنایی سپیده دمی کاذب
تحلیل می روند
و یک صدا که در افق سرد
فریاد زد:
"خداحافظ"

No comments:
Post a Comment