Saturday, June 7, 2008

یک شب، یک خاطره


دنیای امروز ما آدمها فضای تاریک و ترسناکیست. جایی است که نه انسانهای جوامع شرقی پس مانده اش آزادند و نه انسانهای پسمانده اجتماعی جوامع غربی اش! (میم ح میم دال)

اینجا هم همه بدنبال رهایی میگردند. اینجا در قلب غرب غربی غربزده!
روزگار کمال ادیان الهی دیگر گذشته است...
روزگار کمال عرفان شرقی گذشته است...
روزگار کمال موسیقی کلاسیک و نغمه های دقیق گذشته است...
همه اما هنوز بدنبال رهایی میگردند. یک لحظه رهایی... از چه؟ خودشان نمیدانند هنوز...

در قلب غرب غربی غربزده!
در قلب شرق شرقی غربزده!
فرقی نمیکند! همه بدنبال رهایی میگردند...
پدری با پسر کوچکش در محوطه بسته روبروی سن، همانجایی که وقتی کنسرت شروع بشود آدمها همدیگر را دست به دست روی دست ها خواهند داد تا پرت کنند روی سن، تا شاید برسند زیر پای خواننده یا نوازنده تا شاید خیال کنند یک لحظه رها شده اند، ایستاده است... مزیت آمدن یک همچین جایی و دیدن بتهای سالیان سال موسیقی هوی متال روی صحنه این است که مثل استادیوم آزادی رفتن و تماشای فوتبال از نزدیک میماند... اینکه میفهمی تلویزیون چه دروغ قشنگی است که همه چیز را چه طور افسانه ای میکند که فکر کنی با چیزهای واقعی واقعا تفاوت میکنند!
و مردم که داد میزنند Maiden, Maiden, Maiden…
و صدایی در گوش من میخواند: بیا بالا قهرمان آسیا... بیا بالا قهرمان آسیا... بیا بالا قهرمان آسیا...
و یادم می آید که آن روز بعد از ده ساعت نشستن روی صندلی های استادیوم و آفتاب سوختگی همه جا آخر بازی استقلال جای دیگرمان هم چه قشنگ سوخت...
همه به دنبال رهایی میگردند... یک لحظه رهایی، فقط یک لحظه!
اگر خودش هم نشد شاید خیال رهایی...

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!
کجایی سهراب؟ آهای سهراب! سهراب کجایی؟
بیا ببین اینجا هم چه بوی علفی می آید!

روزگار کمال و کمال الملک و میکل آنژها گذشته است... داستان حالا داستان جوامع پسمانده شرقی و انسانهای پس مانده اجتماعی جوامع غربی است که بدنبال رهایی میگردند. یک لحظه رهایی... فقط یک لحظه!
و من که نشسته ام روی صندلی انسانها را نگاه میکنم و صحنه را نگاه میکنم و نه هد میزنم نه فریاد نه دستم را متال کرده ام و گرفته ام بالا و فقط لبخند میزنم به چشمشان غریبه می آیم...

کنار دستی ام از بچه های کول Down Town بالا و پایین میپرد، رو به من میکند و سرم داد میزند که با آهنگ بخوان... من هم برای آنکه دلش را خوش کرده باشم چهره ای در هم میبرم و دادی میزنم، دستی متال میکنم و پایی میکوبم... در قلب غرب غربی غربزده، من که از جوامع پسمانده شرقی می آیم... میان انسانهای پسمانده اجتماعی جوامع مترقی غربی... اینجا تاریک است. دنیا تاریک است. میان انسانهایی که میترسند از تاریکی. که حس عجیبی دارند همه، ترسی از آن که در میان تاریکی ها چه به انتظارشان نشسته است... بدنبال رهایی میگردند... همه بدنبال لحظه ای رهایی...

آهای سهراب! کجایی؟
بیا صدای من است...
من بودم که صدایت کردم...
بیا این کفشهایت، پیراهن تنهاییت را توی چمدان بگذار... بیا و ببین...
اینجا هم عجب بوی علفی می آید!

زیرنویس: کیفیت این کنسرت به مراتب بالاتر از کنسرت راجر واترز بود که پارسال شرکت کردیم! گویا روزنامه های کلگری هم نوشتند که چنین چیزی در تاریخ کلگری بی سابقه بوده است! کنسرت امسال Iron Maiden در سیدنی را هم روی یوتیوب دیدم. کاملا همون مایه ای که برای سیدنی گذاشته بود همینجا توی کلگری گذاشته بود. نمیدونم باید گفت دم Maiden گرم یا باید گفت دم چاههای نفت آلبرتا گرم!

زیرزیرنویس: وقتی خوابت نمیبره، بالش رو هم اگه گاز بگیری فایده ای نداره!


No comments: