Tuesday, June 3, 2008

دردی است غیر مردن

از قضاوت دیگران مرا چه سود؟
چه سود؟
چه سود؟
چه سود؟
وقتی خوب و بد را تنها و تنها خودم برای خودم میتوانم تعریف کنم...
وقتی خوب و بد دسته جمعی را تنها و تنها با قانون میشود تعریف کرد...
به این می اندیشم که مرا یارای بیش از آن نیست که خطی بر دفتر زمانه کشم و عبور کنم از قشلاق زندگی به ییلاق مرگ یا شاید از ییلاق زندگی به قشلاق مرگ... کسی چه میداند؟
جز از زندگی کردن حرفهای دیگر را چه سود؟
وقتی فقط درجه دیگ را برده ایم بالا تا نهایت و داریم مثل مولکول های آب میجوشیم و خود را به در و دیوار میزنیم؟ بی آنکه بدانیم تنها راه عبور از مجرای دیگ مرگ است و مرگ!
جوشیدن را چه سود؟
قضاوت را چه سود؟
وقتی راست خیلی هم راست نیست...
و کج خیلی هم کج نیست...
و راست را اگر از زاویه ای دیگر بنگری کج مینماید و کج را اگر از زاویه ای دیگر بنگری راست...
حتی منحنی را اگر در تابع مناسب ضرب کنی همیشه خط راست میشود؟
وقتی حالا دیگر همه حکومت ها و سیاست ها و این روزها همه آدمها هم یاد گرفته اند که تابع را چطور میشود با فرمول مناسب پیدا کرد! و بعد فرمول را خوب میریزند توی غذای من و تو تا هضم کنیم!
من به نغمه های هستی گوش میسپارم...
شر شر بارانها و لرزیدنهای درختها در باد...
به هم خوردن دندانها در سرما...
گرمای خورشید در تابستان و زردی برگها در پاییز...
اینها را هنوز میتوان گوش به صداشان سپرد اگر آن روبات لعنتی که پایش را گذاشت روی فلان سیاره (ساخته دست یک سری آدم که من دارم خودم را میکشم تا دکتری بگیرم تا شاید فقط بتوانم ادایشان را در بیاورم) چند سال دیگر اینها را هم خطخطی نکند...
و همه این تناقضات تا وقتی در دیگ دست و پا میزنم با من خواهند بود...

1 comment:

Anonymous said...

امشب دلم گرفته بود، مغزم باد کرده بود از فکر کردن به همین چیزا، راست، کج، خوب، بد، قضاوت، دیگران، آدمها، آدمها، این آدمها... نوشته ت به دلم نشست ممنون