وقتی یه دانشجوی خارجی هستی توی یه کشور دیگه سوالی هست که هر چند وقت یکبار باهاش مواجه میشی. حالا یا خودت از خودت میپرسی، یا یه ایرانی دیگه ازت میپرسه، یا یه خارجی میپرسه، یا تو از یه ایرانی دیگه میپرسی، یا از یه خارجی دیگه. غیر از یک مورد که دیدم کسی با قاطعیت وایساده و جواب این سوال رو داده دیگه ندیدم کسی بتونه جواب خاصی بهش بده. همه فقط همدیگر رو نگاه میکنن و آخرش میگن چیکار میشه کرد؟
با خانواده ات چکار میکنی؟ یادمه چند وقت پیش این رو از یه کانادایی که قصد داشت بره نیوزلند کار کنه پرسیدیم. گفت اونا میتونن مراقب خودشون باشن! بچه که نیستن! غیر از این یک مورد. هیچوقت جواب قاطع خاصی به این سوال ندیده ام. برای یک کانادایی طبیعیه که اینطور جواب بده چون از وقتی تونسته کار کنه و پول در بیاره حسابشو از خانواده جدا کرده و خونه جدا گرفته و عادت کرده... اما ما چی میتونیم بگیم؟ انتخاب بین خانواده و موقعیت کاری همیشه انتخاب سختیه. آدمی با نوع شخصیتی من توی ایران اصولا هیچ کاری نمیتونه بکنه. اینو جدی میگم. بعید میدونم بتونم توی سیستم ایران حتی قدری پول در بیارم که زندگی روزمره خودمو بگذرونم. توی کانادا اما داستان فرق داره. حداقل میدونی هرچقدر خارجی باشی و موقعیتت از کانادایی ها کمتر باشه اگه خوب تلاش کنی به یه جایی میرسی. خانواده ات هم مسلما خوشحال میشن که راحت زندگی کنی و موفق باشی. میتونی بعد از چند وقت که موقعیتت درست شد خانواده ات رو هم بیاری کانادا اگر همه چیز طبق برنامه ریزی تو پیش بره. اما همیشه اینجوری میشه؟ معلومه که نه؟ و آخر روز دوباره این سوال رو از خودت میپرسی. یا وسط روز از وسط صحبت با یه آدم دیگه یهو بحث به اینجا میکشه که خانواده ات چی؟
یادمه اوایلش که اومده بودم. دردم تنهایی و سختی خودم بود. حالا که دیگه اون مشکلات رو ندارم چون دیگه عادت کردم. اما باز از خودت میپرسی پس خانواده ام چی؟ به قول خودمون ما دیگه اینقدر مرد (پوست کلفت) شدیم که دیگه هیچی هیچی، هیچ آسایشی توی زندگی برامون مهم نیست. شاید اینو مدیون هوای کلگری باشیم. اما کار به آدمهای دیگه که میکشه، نمیدونم. هر چند وقت یکبار یه چیزی توی مغزت زنگ میزنه که خانواده ام چی؟ فقط میشه امیدوار بود که همه چیز همیشه طبق برنامه پیش بره. همین.
حداکثر تا ده روز دیگه باید تزم تکمیل بشه. بعدش یک اسباب کشی سخت خواهیم داشت از کلگری به ونکوور. هنوز توی ونکوور خونه هم پیدا نکردیم. اما خب باز مهم نیست. این چیزا دیگه واسه ما شده عادت. اینا رو نمیگم که یعنی ناراضی هستم و این حرفا. خداروشکر. همیشه به کسایی که بین خارج رفتن و ایران موندن، ایران موندن رو انتخاب کردن یا براشون پیش اومده گفته ام که اینجا سختی خودشو داره. اما معمولا این حرف در حد تعارف تلقی میشه که ببین یارو خودش رفته کانادا حالا داره به ما میگه اینجا هم سختی خودشو داره. اینارو جدی میگم. زندگی کردن توی کانادا حتی برای خود خود کانادایی ها سختی داره چه برسه به ما که ایرانی هستیم. هر شش هفت ماه یکبار هم اگه فرصتی دست بده و دوستان دور هم جمع بشن چهارتا عکس میگیرن که میذارن توی اورکات یا فیس بوک و همه خیال میکنن که چه خبره! نه آقا، این فرصتا برای عکس گرفتن و اینا هر شش ماه یه بار دست میاد. اوضاع زندگی امثال ما توی کانادا چیزی نیست که کسی بخواد بهش حسودی کنه.
با خانواده ات چکار میکنی؟ یادمه چند وقت پیش این رو از یه کانادایی که قصد داشت بره نیوزلند کار کنه پرسیدیم. گفت اونا میتونن مراقب خودشون باشن! بچه که نیستن! غیر از این یک مورد. هیچوقت جواب قاطع خاصی به این سوال ندیده ام. برای یک کانادایی طبیعیه که اینطور جواب بده چون از وقتی تونسته کار کنه و پول در بیاره حسابشو از خانواده جدا کرده و خونه جدا گرفته و عادت کرده... اما ما چی میتونیم بگیم؟ انتخاب بین خانواده و موقعیت کاری همیشه انتخاب سختیه. آدمی با نوع شخصیتی من توی ایران اصولا هیچ کاری نمیتونه بکنه. اینو جدی میگم. بعید میدونم بتونم توی سیستم ایران حتی قدری پول در بیارم که زندگی روزمره خودمو بگذرونم. توی کانادا اما داستان فرق داره. حداقل میدونی هرچقدر خارجی باشی و موقعیتت از کانادایی ها کمتر باشه اگه خوب تلاش کنی به یه جایی میرسی. خانواده ات هم مسلما خوشحال میشن که راحت زندگی کنی و موفق باشی. میتونی بعد از چند وقت که موقعیتت درست شد خانواده ات رو هم بیاری کانادا اگر همه چیز طبق برنامه ریزی تو پیش بره. اما همیشه اینجوری میشه؟ معلومه که نه؟ و آخر روز دوباره این سوال رو از خودت میپرسی. یا وسط روز از وسط صحبت با یه آدم دیگه یهو بحث به اینجا میکشه که خانواده ات چی؟
یادمه اوایلش که اومده بودم. دردم تنهایی و سختی خودم بود. حالا که دیگه اون مشکلات رو ندارم چون دیگه عادت کردم. اما باز از خودت میپرسی پس خانواده ام چی؟ به قول خودمون ما دیگه اینقدر مرد (پوست کلفت) شدیم که دیگه هیچی هیچی، هیچ آسایشی توی زندگی برامون مهم نیست. شاید اینو مدیون هوای کلگری باشیم. اما کار به آدمهای دیگه که میکشه، نمیدونم. هر چند وقت یکبار یه چیزی توی مغزت زنگ میزنه که خانواده ام چی؟ فقط میشه امیدوار بود که همه چیز همیشه طبق برنامه پیش بره. همین.
حداکثر تا ده روز دیگه باید تزم تکمیل بشه. بعدش یک اسباب کشی سخت خواهیم داشت از کلگری به ونکوور. هنوز توی ونکوور خونه هم پیدا نکردیم. اما خب باز مهم نیست. این چیزا دیگه واسه ما شده عادت. اینا رو نمیگم که یعنی ناراضی هستم و این حرفا. خداروشکر. همیشه به کسایی که بین خارج رفتن و ایران موندن، ایران موندن رو انتخاب کردن یا براشون پیش اومده گفته ام که اینجا سختی خودشو داره. اما معمولا این حرف در حد تعارف تلقی میشه که ببین یارو خودش رفته کانادا حالا داره به ما میگه اینجا هم سختی خودشو داره. اینارو جدی میگم. زندگی کردن توی کانادا حتی برای خود خود کانادایی ها سختی داره چه برسه به ما که ایرانی هستیم. هر شش هفت ماه یکبار هم اگه فرصتی دست بده و دوستان دور هم جمع بشن چهارتا عکس میگیرن که میذارن توی اورکات یا فیس بوک و همه خیال میکنن که چه خبره! نه آقا، این فرصتا برای عکس گرفتن و اینا هر شش ماه یه بار دست میاد. اوضاع زندگی امثال ما توی کانادا چیزی نیست که کسی بخواد بهش حسودی کنه.

3 comments:
حالا کی حسودی کرده که فکر کردی باید انقدر توضیح بدی؟
مگه من گفتم کسی حسودی کرده؟ گفتم چیزی نیست که کسی حسودی کنه بهش! همین. شما چرا اونطوری شنیدی جای بحث داره
خداييش خيلي سخته
هروقت سعي ميكنم خودم رو تو شرايط دانشجوهايي مثل شما بذارم ميبينم كه كنار اومدن با اونهمه مشكلات جور واجور ظرفيت بالايي رو ميطلبه كه من ازش بي بهرم
البته دوستاني هم هستن كه توانايي قبول شدن تو دانشگاه آزاد رو هم نداشتن ولي به لطف پول بابا جونشون الان دارن تو جاهاي خوب خوب هم تحصيل ميكنن و هم كيف و حال فكر كنم كم هم نباشند
به هر حال از صميم قلبم برات آرزوي موفقيت ميكنم مرد
Post a Comment