Thursday, June 19, 2008




بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم

چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
بود کن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد
بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم

بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم

سخندانی و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم
زیرنویس: دوستان توجه کنید که این شعر از حافظه نه از من! بنده توضیحات کافی درمورد خودم رو گوشه سمت راست بالا نوشته ام. اگر چیزی بیشتر لازم بود همونجا مینوشتم. آدم حق نداره یه شعر از حافظ بذاره تو بلاگش؟

3 comments:

Anonymous said...

سلام، ممنون از نطرت.

از قديم گفتن هدف وسيله رو توجيح نميكنه، اما برام جالبه در مورد پدربزرگم كه متن اداى احترامى به اون بود هميشه هدفش و سياستش وسيلشو توجيح ميكرد.

انتخابت از حافط هم زيبا بود،

ممنون ،صمد

میم. ح. میم. دال said...

هدف هرگز وسیله رو توجیح نمیکنه. باهات موافقم. اما اگر بشه از وسیله ای استفاده کرد که صدمه ای به دیگران نمیزنه و به هدف هم رسید چه ایرادی داره؟ سیاست کلا چیز کثیفیه وقتی به مفهوم عام ازش استفاده بشه. اما میشه در جای خود سیاست های تمیز هم داشت. تشکر از کامنتت و برای پدربزرگت بهترین آرزوها رو دارم

میم. ح. میم. دال said...

یعنی توجیه، ببخشید