صبح خیلی گشنه ام است...
به همین خاطر پشت ویترین کیک ها را هم نگاه میکنم. تا علاوه بر قهوه صبحگاهی! کیک هم بخرم. بعد یکیشان هست که خیلی توی چشم میزند... میکس بری! سه دلار اما! میگویی به جهنم حتما باید خیلی چیز خوبی باشد. کیک را میخری. بعد پای کامپیوتر مینشینی همانطور که داری خودت را برای Deadline های روزانه ات! آماده میکنی شروع میکنی به خوردن. بعد متوجه میشوی این کیک از نوع آن کیک هاست که همه سرو هیکلت و کیبورد و باقی چیزها را پر از خرده کیک میکند و بعدش باید خودت را حسابی بتکانی و انگشت بکنی لای کلیدهای کیبورد تا خرده کیک در بیاوری! بعد آرزو میکنی کاش میشد این کیک را اصلا نخریده بودم. یا شاید کاش اصلا تمام میشد. بعد یادت می افتد این همان کیکی است که وقتی خیلی گشنه بودی پشت ویترین انتخاب کردی... احساس میکنم داستان زندگی من یا خیلی کارهای زندگی ام یا شاید خیلی آدمهای دیگر داستان همین کیک خوردن است. هیچ وقت نشد مثل آدم! بتوانم از یک چیز لذت ببرم. به خاطر این نه از دست زندگی، نه از دست روزگار، نه حتی از دست احمدی نژاد! از دست خودم شاکی ام!
به همین خاطر پشت ویترین کیک ها را هم نگاه میکنم. تا علاوه بر قهوه صبحگاهی! کیک هم بخرم. بعد یکیشان هست که خیلی توی چشم میزند... میکس بری! سه دلار اما! میگویی به جهنم حتما باید خیلی چیز خوبی باشد. کیک را میخری. بعد پای کامپیوتر مینشینی همانطور که داری خودت را برای Deadline های روزانه ات! آماده میکنی شروع میکنی به خوردن. بعد متوجه میشوی این کیک از نوع آن کیک هاست که همه سرو هیکلت و کیبورد و باقی چیزها را پر از خرده کیک میکند و بعدش باید خودت را حسابی بتکانی و انگشت بکنی لای کلیدهای کیبورد تا خرده کیک در بیاوری! بعد آرزو میکنی کاش میشد این کیک را اصلا نخریده بودم. یا شاید کاش اصلا تمام میشد. بعد یادت می افتد این همان کیکی است که وقتی خیلی گشنه بودی پشت ویترین انتخاب کردی... احساس میکنم داستان زندگی من یا خیلی کارهای زندگی ام یا شاید خیلی آدمهای دیگر داستان همین کیک خوردن است. هیچ وقت نشد مثل آدم! بتوانم از یک چیز لذت ببرم. به خاطر این نه از دست زندگی، نه از دست روزگار، نه حتی از دست احمدی نژاد! از دست خودم شاکی ام!
پی نوشت: یادم است یک مدت زمان کوتاه در آبجکت جی کار میکردم یک جاروی کوچکی بود که البته خیلی هم سفت نبود مثل جاروهای معمولی! برای خارج کردن ذرات بیسکویت از لای کلیدهای کیبورد استفاده میشد. یادم است رامتین که معرف حضور دوستان شریفی هست به این جارو میگف "حاچ خانوم". مثلا میامد تو میگفت حاچ خانوم اینجاست؟ لازمش دارم! الان که فکر میکنم میبینم این جارو جدا چیز به درد بخوری بود!


7 comments:
واقعا اینکه به قول خودت خیلی از ماها نمیتونیم مثل آدم از یه چیزی لذت ببریم به چی مربوط میشه؟
شخصیت خودمون
محیطی که توش بزرگ شدیم
شرایطی که داریم توش زندگی میکنیم
عقایدمون
الان دوسالی هست که دارم با خودم کلنجار میرم که به قول معروف در لحظه زندگی کنم یا بهتر بگم خودم رو به لحظه ی اکنونم نزدیکتر کنم نه در گذشته دست و پا بزنم و افسوس کرده ها و نکرده هاش باشم نه با فکر و خیال آینده الانم رو زهر مار کنم
خیلی نسبت به قبلم بهتر شدم ولی بازم بعضی وقتا از دستم در میره
نمیدونم مشکل کجاست
این حاج خانوم مشکل ما رو هم میتونه حل کنه؟
ای بابا محمد. خاطرات ما با حاج خانوم که تقریبا 3 سال بود رو دوباره زنده کردی. حاج خانوم روزی حداقل دوبار در خدمت من بود ;)
البته اون آخرش که بعد از 3 سال لپ تاپم رو باز کرده بودبم تو شرکت از یه مکانیکی کثیف تر بود و توش پره اتو آشغال و انگار گریس ریخته باشی. ولی واقعا دم حاج خانوم گرم. خیلی کار راه انداز بود.
به علیرضا بشیری: اینکه آدم اینجوری از لحظه لذت ببر نیست فکر میکنم حالت طبیعی قضیه باشد. یعنی خارج شدن از این حالت کلا آسان نیست و زحمت دارد. اما خب حداقل باید به فکر بود! من هم دارم تلاش خودم را میکنم
به علیرضا (قانع؟) : بستگی داره مشکل شما چی باشه برادر!!!د
---------------
به حسن: حاچ خانوم زنده است تا تاریخ زنده است
:D
این رامتین عجب آدم مردسالار گرگصفت سنتگرای ضدزنی بود و ما نمیدونستیم
آخه چرا سلمان جان؟ اتفاقا خیلی به حاچ خانوم احترام میذاشت
;)
Post a Comment