Saturday, March 29, 2008

کربلا دیگر منتظر هیچ کس نیست

هدفم از این نوشته هرگز مقایسه یا بی ارزش شمردن آرمانهای انسانهای بزرگ نیست. بیشتر دوست دارم تاثر درونیم را از پایمال شدن انسانهای بزرگ و آرمانهایشان تصویر کنم. (میم ح میم دال)
"دنیز گزمیش" گویا از فعالان سیاسی مارکسیستی ترکیه بوده در سال 1947 به دنیا آمده و در سال 1972 اعدام شده. گویا تلویزیون ترکیه هم در حال حاضر در حال پخش سریالی است که زندگی این فعال سیاسی را به تصویر میکشد. آقای گزمیش گویا اصلا کوتاه نمیامده و از آن مبارزان سرسخت بوده. از همان آدمهایی که وقتی میگویند آرزویت قبل از اعدام چیست میگویند یک سیگار بده بکشم. یا موزیک فلان بده گوش کنم. یا اینکه یک لیوان چای بده بخورم و این حرفها... ایشان هم مثل خیلی های دیگر برای پدرش نامه نوشته قبل از مرگ و متن نامه به شرح زیر است:

پدر اکنون که این نامه را میخوانی من مدت درازی است که رفته ام. میدانم که غصه خواهی خورد حتی اگر من از تو خواهش کنیم که ناراحت نباشی. اما من از تو میخواهم که قوی باشی. آدمها به دنیا می آیند، بزرگ میشوند، زندگی میکنند و میمیرند. مهم این است که در طول مدت زندگی هرچقدر میتوانیم به انجام رسانیم. به همین خاطر من از زود ترک کردن دنیا ناراحت نیستم. علاوه بر این دوستان من که قبل از من رفته اند هیچکدام هرگز از زیر بار مرگ شانه خالی نکرده اند و تو هم هرگز شک نکن که من نیز مانند آنها خواهم بود. پسرت بزدل و افسرده نیست در رویارویی مرگ! او این راه را به اختیار خودش انتخاب کرد و میدانست اینگونه تمام خواهد شد.عقاید ما ممکن است با هم متفاوت باشند اما من روی اینکه حرفهایم را میفهمی حساب میکنم. نه تنها تو، بلکه همه مردم ترک و کردی که در ترکیه زندگی میکنند. به وکیلم دستورات لازم را برای مجلس ترحیم داده ام. به مدعی العموم نیز اطلاع خواهم داد. این خواست من است که که کنار دوست مبارزم "تایلان اوزگز" که در سال 69 در آنکارا جان سپرد دفن شوم. تلاش نکن که بدن من را به استانبول ببری. وظیفه تسلیت گفتن به مادرم را به شما میسپارم. کتابهایم را به برادر کوچکم بدهید. از شما میخواهم که از او مراقبف ویژه کنید. میخواهم که او مرد علم باشد و به علم خدمت کند. به او یادآوری کنید که با علم هم میشود به بشریت خدمت کرد. در این لحظه آخر دوست دارم بگویم که از هیچ چیز پشیمان نیستم. شما و مادرم و برادر بزرگتر و کوچکترم، همه را در آغوش میگیرم با روح انقلاب.

کلا اینجور نامه ها را که آدم میخواند احساس میکند دارد یک چیز درست و حسابی میخواند. چون این آخرین چیزی بوده که طرف توانسته است که بنویسد! و مسلما هر حرفی زده است تلاش کرده است که حرف حساب باشد. از کل این نامه یک قسمتش برای من از همه جالبتر است و آن جایی است که به برادرش توصیه میکند راه علم برود و مثل او انقلابی نشود! یادم است توی نامه مایاکوفسکی هم که قبل از خودکشی اش نوشته بود یک چیز مشابه گفته بود:

به همه، من اکنون میمیرم و هیچ کس را متهم نمیکنم. سر پرگویی ندارم.
مادرم، خواهرانم، رفقایم مرا ببخشید. این راه گریز نیست. به هیچ کس این را توصیه نمیکنم!
اما برای من دیگر راهی نبود!
...

اصولا دلم میخواهد از سیستم ارزشی خارج شوم و این مسئله را بگذارم کنار که خودکشی آیا خوب است یا بد و آیا با مرگ یک مبارز انقلابی قابل مقایسه است یا نه! دوست دارم به کار هر دو اینها یک صفت مشترک بدهم: "سنگین!". هر دو این آدمها یک کار سنگین کرده اند. از آن جهت که از زندگیشان گذشته اند. حال هر دوشان به دیگرانی که ممکن است راهشان را بروند توصیه میکنند که این راه "سنگین" را نروند! و از راههای دیگر بروند. با این وجود در مواجهه با مرگ هراسی ندارند... این را میگذارم کنار سرودهای جناب "کربلا منتظر ماست بیا تا برویم..." و اینکه مرگ که تا چه حد میتواند برای یک انسان انقلابی یا مبارز بزرگ و باشکوه باشد برای برخی دیگر آب نبات شده است... در حدی که بدنشان به عنوان فرش بر روی میدان مین استفاده شود! بی هیچ مبارزه ای! و اینکه چقدر راحت با فریب حتی فرصت مرگ باشکوه هم از برخی که لیاقتش را داشتند سلب شده است. از کنار هم گذاشتن این دو یک اتفاقی در ذهنم می افتد... نمیتوانم بنویسمش. چون واقعا نمیدانم چه اتفاقی است! بیشتر حس سرگیجه است... امیدوارم توانسته باشم با این نوشته آن حس سرگیجه را منتقل کنم! اگر هم که نه، ناتوانی بنده را ببخشایید.
پی نوشت: تشکر از امین که کامنتش کمک کرد بفهمم کجای این متن میلنگد. از وقتی این متن را نوشتم این حس را داشتم که یک ابهامی هست. آخر متن هم اعتراف کرده ام خودم که حس میکنم تا حدودی در بیان آنچه خواسته ام بگویم ناتوان بوده ام.

9 comments:

Anonymous said...

قصد ندارم از جنگ ایران و این چیزها دفاع کنم. اما اون کسی هم که فرش مین شده، برای هدف و آرمانش این کار رو کرده احتمالا! کارش هم با تعریف خودت از جان گذشتن بوده و خوب حتما با این تعریف می شه یه کار سنگین! مقایسه ات رو قبول نداشتم زیاد. اما سرگیجه را منتقل کردی!

میم. ح. میم. دال said...

امین جان.مسلما برای آرمانش این کار رو کرده حرفی در این نیست. من هم فقط حسم حس افسوس است از اینکه چرا آرمان سنگین! کسی باید اینچنین پایمال دیگران شود

Anonymous said...

آدم باید به راهی که میرود ایمان داشته باشد. ایمان یعنی چیزی در مایه-های توصیفاتی که کیرکگارد در آغازین صفحات "ترس و لرز"ش از ابراهیم آورده.

و این ایمان از هر چیز سنگینی شاید سنگین-تر باشد.
خواه آن راه، راه علم باشد، خواه
فدا کردن جان در راه عقیده

درک اینکه ایمان داشتن یعنی چه، برای من مقوله بس دشواری-ست، پای عمل که به میان آید، دیگر زبانم قاصر است.

Anonymous said...

سلام
اول از همه باید بگم از اینکه در ادامه ی کامنتهای مطلب قبلیت من رو بهترین دوست ندیده ی اینترنتی خودت معرفی کردی به خودم افتخار میکنم(بی تعارف)و باید بگم همیشه این تفاوت کلام و نوع بیان و زاویه ی دیدت نسبت به موضوعات مختلف برای من جالب بوده و باعث شده همیشه مطالبت رو بخونم و استفاده بکنم و لذت ببرم و یاد بگیرم و به خاطر آشنایی با دوستی مثل تو به خودم ببالم

و اما در مورد این مطلبی که مطرح کردی باید بگم من هم زیاد به این موضوع فکر کرده بودم و همیشه این برام سوال بود که یه عده انسان چطور و در چه شرایطی حاضر میشن که با رفتن روی مین مسیری رو برای عبور دیگران باز بکنند،خب گزینه های زیادی در اینجا مطرح میشه که از هیچ کدومشون نمیشه نادیده گذشت و هرکدومشون میتونند دلیلی برای این عمل باشند که دوستان و همچنین خود شما بهشون اشاره کردید ولی یک موردی هست که من میتونم به جرات بگم دلیل تعداد زیادی از این رفتارها بوده و اون هم به قول خودمون پدیده ی "جَو زدگی" هست یا همون تحت تاثیر جو قرار گرفتن
نمیدونم تا چه حد با من موافقید ولی من برای این حرف خودم دلایل زیادی دارم که اگر مایل بودید مثالهای متعددی هست که میشه عنوان کرد

ممنون

Anonymous said...

سلام... باز شد...دارم میخونمش!

میم. ح. میم. دال said...

به وهاب: یک بار گفته بودم از همه چیزهای دنیا آنچه از همه بیش میپسندم ایمان و امید است و از آنچه از همه بیش بیزارم ایمان و امید ساده لوحانه است... حال ایمان ساده لوحانه هرگز چیزی از سنگینی داستان کم نمیکند. اما گفتم که از سیستم ارزشی خارج است این بحثی که میکنم. بحث خوب یا بد نیست. مهم درک سنگینی مطلب است و اینکه آنکس که قدم در راه سنگین میگذارد درک درستی از داستان داشته باشد. ممکن است ایمان ساده لوحانه با توجه به مثالی که زدی اصلا ایمان به حساب نیاید اما ایمان هم درجاتی دارد. آنکس که چون ابراهیم ایمان دارد تنها ابراهیم است و آنکس که چون ابراهیم آزمایش میشود فقط ابراهیم است. هر چیز از منبعی می آید و ایمان هم استثنا نیست. ایمان هم یک شبه شکل نمیگیرد. بخشی از شناخت انسان نسبت به خود شناخت انسان نسبت به ایمانش و پایه های شکل گیری ایمانش نیز هست. در دیدگاه من نقطه ایمان در زندگی انسان مثل یک نقطه عطف است. دنباله ای از حوادث ما را به سمتی میراند. بحث علت و معلول و منطق نیست. مسیر زندگی و حوادثش ما را بر آن میدارند که ایمانی داشته باشیم پر از شهود که شک به آن راهی ندارد اگر خودمان طالب باشیم. باز هم تاکید میکنم. به نظر من فرایند ایمان آوردن یک شبه اتفاق نمی افتد. همانطور که ابراهیم سالها در انتظار فرزندی بود. ایمان یک شبه یعنی همان کربلا منتظر ماست بیا تا برویم

میم. ح. میم. دال said...

به علیرضا: من هم اگر حرفی زدم اصلا تعارفی نبوده و واقعا منظورم همون بوده. من هم به این دوستی افتخار میکنم و خوشحالم که دوستی دارم که به حرفهای دلم گوش میکنه و با من حرف میزنه از اون دغدغه هایی که برام مهمند و دوست دارم ازشون حرف بزنم

در مورد جوگیری تا حد زیادی موافقم. به هر حال هرگز دلم نمیاد کار کسانی که روی مین خوابیدند رو کوچک ببینم. چون اهداف و آرمانهاشون پاک بوده و در این راه از همه داریی شان یعنی جانشان گذشته اند. یعنی راست بوده اند و نه اهل دروغ. اما به نظرم درک عمیقی نسبت به کاری که میکرده اند نداشته اند و این میشود همان جوگیری. انسان ضعف هایی دارد. جوگیری یکی از بزرگترین ضعف های بشر است! شیطان هم همیشه از ضعف های بشر سوء استفاده میکند و تاثیراتش را در عالم هستی میگذارد. شیطان در نظر من یک فرایند مثالی است که همیشه زنده مانده است. هیجوقت فلسفه وجودی اش را نفهمیده ام! اما هست و کاری هم نمیشود کرد! کل داستان آنقدر سرگیجه آور است که نمیدانم چه بگویم. فقط میدانم که ما همه چیز را نمیدانیم و هرگز نخواهیم توانست دانست. با دانش اندک خود دچار سرگیجه میشویم و سرگیجه تا آخر عمر با ما میماند

Anonymous said...

من که اعتراضی نکردم! گفتی، سنگین و اینها، یاد "ترس و لرز" برادر کیرکگارد افتادم که آن چند صفحه اولش را که خواندم، رسماً در برابر ابراهیم کم آوردم و زانوانم خم شد...

و در مورد پرش روی مین و اینها، من اصلاً نمیدانم آن آدمها ایمانشان چقدر بوده. اما اگر کم هم بوده، احتمالاً نمیشده صبر کنند تا ایمانشان کامل شود، بعد بروند به جنگ. چون احتمالاً تا ایمانشان میخواست کامل بشود، نقداً خوار-مادر مملکت به فاک فنا میرفت!

در مورد ایمان یک-شبه و اینها... زمان چیزی نیست که اصالتی داشته باشد. این را برادر اینشتین هم 100 سال پیش گفته است. کم نیستند آدمهایی که یک-شبه 1000 تا پله بالا رفته-اند، قطعاً به نوک نردبان نرسیده-اند. اما یک وقتها خدا حال میکند یوهویی به کسی حال عظیمی بدهد. و این حال-کردن خدا حساب-و-کتاب خودش را دارد. آنقدر مثالهایش زیاد است که نیازی به بحث و اینها ندارد. به قول فیروز-خان من چی کار کنم، حال داده دیگه.
طرف سواد نداشته، عمری صاف و ساده زندگی کرده، بعد قرآن بر قلبش نازل شده. همین کربلایی محمد-کاظم معاصر خودمانً.
یا همین رجبعلی خیاط که در 23 سالگی حرکتی یوسف-وار میکند و خدا هم یک حال اساسی به او میدهد تا درسی بشود برای من و تو که خدا پای عهدش ایستاده، اگر من و تو وفا کنیم.

میم. ح. میم. دال said...

اصل حرف این است که به فاک فنا رفتن یا نرفتن مملکت اصلا ربط زیادی به روی مین خوابیدن و این حرفها نداشت. مملکت به هر صورت اینجوریش هم به حد کافی به فاک فنا رفت. اتفاقا به نظرم بشر تا بشر است و روی زمین زندگی میکند بحث زمان خیلی هم مهم است و خیلی هم اصالت دارد. نزول قرآن را که خودت گفتی "عمری" صاف و سالم زندگی کرده. رجبعلی و کربلای را هم نمیشناسم. اما به قول استاد نیچه چاههای عمیق همیشه دیرتر درمی یابند