حدودا یک ماهی پیش بود که این بازی مقدس نامقدس را راه انداختم. گفتم هدفم هم این است که بدانم اطرافم دیگران چه فکر میکنند. من جوابی را که خواستم گرفتم. ازهمه آنها هم که نظر دادند ممنونم. نتیجه اش هم قرار نبود جز برای خودم برای کس دیگری به درد بخورد. حالا اگر خورد که به قول یارو گفتنی فبها اگر هم که نه که هیچی!
فقط یک حرف مانده بگویم. آنهم اینکه هرجایی را که گشتم فقط و فقط یک خدا بود که توانست من را قانع کند که خداست. آن خدا هم خدای خودم است. توصیفش هم سخت است خیلی. خدای هیچ دینی یا مکتبی رنگ خدای من نبود. یعنی هر چقدر خواستم تلاش کنم خدایم با خدای دین یک جور در نیامد. خدای من مثل یک دست میماند که چشم دارد. آنقدر بیریخت نه که حالا تصور کردید! یک دست مثالی است پر از ادراک. گاهی وقتها مثل پدر و مادر ها که زمین خوردن بچه شان را نگاه میکنند یا بچه شان را پشت سر جا میگذارند خدایم فقط من را نگاه میکند تا اندکی گیج بخورم و حساب کار بیاید دستم. گاهی وقتها دستم را میگیرد یا نوازشم میکند. همینقدر میدانم که وقتی لمسش میکنم خیلی گرم است. همیشه هست اما انگار همیشه صلاح نیست که دست نوازش باشد... بعضی کلمه ها اینقدر بازیچه شده اند که معنی شان دیگر معلوم نیست. واقعا تعریف کردن کلمه مقدس کار ساده ای نیست. از آن سخت تر کلمه عشق است. نمیتوانم بگویم عاشق خدایم هستم. چون وقتی میگویند عشق بیش از آنکه یک معنی در ذهنم بیاید اول مکث میکنم و بعد یک صفحه سفید. ترکیب دوست داشتن رابیشتر از کلمه عشق دوست دارم! همینقدر ساده بگویم که خدایم را دوست دارم همانطور که بچه شکلات یا پاستیلش را دوست دارد... شاید این چیزی که من از خدا میبینم پروجکشن یا ویو همان خدای واحد باشد روی دنیای خودم... نمیدانم برایم اصلا مهم نیست. برایم همین مهم است که خدای خودم را با شهود و درک خودم پیدا کنم و بشناسم...
*************
گاهی خیال میکنی فایده ندارد
هر چقدر هم که به این آسمان زل بزنی
صدایش در نمی آید
صبر میکند تا هر وقت دلش خواست
آنوقت تو هم بهتر است صبر کنی
وگرنه هرچقدر هم که بالا بپری
سرت میخورد به سقف همین آسمان
و بیشتر درد میگیرد
بعدش یک روز یکهو از خواب بلند میشود
هرجور دلش خواست توی گوشت داد میزند
اینقدر که گوشت کر میشود
...
صبرش زیادی زیاد است
من اصلا این یواش مسلکی خودم را
از همین آسمان یاد گرفتم!
صبر، صبر، صبر
صبر را بیاموز!
تا پخته شوی...
و خودت را رها کن از پیچیدگی های نالازم
ساده باش و راست
خودش میبردت هرجا دلش خواست...


5 comments:
بارها شده فکر میکردم درسی زو خوب بلدم ولی وقتی سر امتحان رفتم فهمیدم که فقط فکر میکردم بلدم
عشق به خدا یا دوست داشتنش هم هنوز برام مبهمه. میترسم از امتحان ولی اونجاست که فکر کنم بشه فهمید که دوستش داریم یا نه.
سلام محمد جان
سال نو مبارک باشه و امیدوارم امسال پر از شادی و سلامتی باشه و به همه آرزو خوبات برسی
خدا همیشه در کنارت باشه
یه نگاه به این بنداز اینم باحال بود. که من خودم از جایی گرفتم.
http://hwiths.blogspot.com/2007/09/blog-post_29.html
آره اینو قبلا خونده بودم. مال وبلاگ ابطحیه... منتها کی میتونه این چیزا رو تو مخ تعطیل ملتی که یه عمر سرشون تو برف بوده فرو کنه خود خدا میدونه فقط
"ای خدایی که هر چه دستنیافتنیتر، خداتر"
Post a Comment