Monday, March 24, 2008

!زلزله؟ نه! نبود



با بدنی لرزان خانه اش را نگاه میکرد کنار دست من. عمق فاجعه اندازه ای بود که کسی کسی را نگاه نمیکرد. همه محو آنچه اتفاق افتاده بود بودند. پرسید: یعنی بیمه پولش رو میده؟ سرم را چرخاندم و بی تفاوت نگاهش کردم چند ثانیه ای. گفت بیمه! بیمه! یعنی به نظرت بیمه پولشو میده. نگاهی به دور و اطراف کردم و این همه خانه فروریخته. گفتم: بیمه؟ بعد پوزخند زدم و باز دوباره گفتم: بیمه! گفت: یک عمر پول بیمه دادم واسه این روزا! گفت: اینهمه تلویزیون گفت بیمه کنید. من خسارتمو از بیمه میخوام!
نگاهش کردم دوباره و با پوزخند گفتم: تلویزیون؟ هه!
هیچ کس نمیداند چه اتفاقی افتاد. زلزله نه. زلزله نبود. یعنی نمیدونم. اگر زلزله بود چطور ما همه امروز صبح کنار هم جمع شده ایم صحیح و سالم توی خیابان و همه مان زنده ایم؟ و نگاه میکنیم خانه خراب شدنمان را! همه را بهت و حیرت برداشته. بچه ها با تعجب پدرشان را نگاه میکنند و میپرسند: بابا خونمون چی شده؟ و پدرها انگار دروغهایشان دیگر برای بچه ها تمام شده باشد نمیدانند چه بگویند! همه دارند فقط نگاه میکنند و سعی میکنند بفهمند چه اتفاقی افتاده...



آنطرف یک مهندس ساختمان ایستاده و مغز چندتا از مردهای محل را کار گرفته و توضیح میدهد که چه اتفاقی افتاده... اما راستش این است که خودش هم نمیداند چه اتفاقی افتاده. فقط وانمود میکند که میداند. هیچ کس نمیداند! چندتا افغانی رد میشوند و میگویند آقا کارگر نمیخوای آجرها را بریزیم بار کنیم ببریم؟ پول هم نمیگیریم. هرچه از خرابه ها مانده مال ما... وانت آبی شهرداری از آنطرف میرسد. میگوید تا هفته بعد باید همه این خرابه ها را جمع کنید وگرنه اخطاریه میفرستیم در خانه تان... میگویم خانه؟ کدام خانه؟ میگوید: وقتی فرستادیم میفهمید کدام خانه!



لب جوی آب نشسته ام. انگار واقعا هیچ کار دیگری توی این دنیا برای انجام دادن نمانده. یاد جمله تایلر در فایت کلاب می افتم که میگوید: وقتی همه چیز را از دست دادی آنوقت است که آزادی هر کاری خواستی انجام بدهی... اطراف خودم را نگاه میکنم. آزادم چه کاری انجام بدهم؟ گشت ارشاد میرسد... شروع میکند به سوار کردن خانمها توی ماشین. میگوییم جرمشان چه بوده؟ میگویند بد حجابی! میگوییم لباس ندارند بپوشند همه زیر آوار مانده اینها هم لباسهای شب قبل تنشان است! میگویند میبریم که لباس بدهیم بپوشند! خانمی با چادر گل گلی را نشان میدهند که ایستاده. میگویند چطور این لباس داره بپوشه بقیه ندارن؟ اینا همش حرفه شما خودتون تنتون میخاره! وگرنه این چیزا ربطی به خرابی و آوار و اینا نداره! زیر آوار هم میشه با حجاب بود. یک زن مسلمان واقعی همین کار رو میکنه... بحث نکن برو کنار!



فکر این هستیم که شب را کجا سر کنیم. خودمان را کجا تمیز کنیم. این خرابه ها را چکار کنیم. همینجور فکر میکنم و سعی میکنم به یاد بیاورم که چه اتفاقی افتاده. اما نه... هیچ به یاد نمی آورم! من خوابیده بودم دیشب. مثل هرشب و یکهو چشم که باز کردم خودم را مقابل خانه خراب شده ام دیده ام... مثل خواب است. باز شک میکنم که نکند خواب باشم و اینها همه خواب باشند. دستم را میکشم به آسفالت خیابان، زبر است. چند تا سیلی توی گوش خودم میزنم. درد میگیرد از همیشه بیشتر درد میگیرد، انگار بیدارم خیلی بیدار! از مسجد صدای اذان می آید. ناگهان نگاه میکنم با تعجب میبینم که فقط ساختمان مسجد است که سالم مانده. گوشی موبایل را از جیبم در می آورم... باید به یک نفر زنگ زد. باید گفت. باید از جایی کمک خواست... به کجا میشود زنگ زد؟ پلیس صد و ده! میگوید این مورد به ما ارتباطی ندارد با اداره مربوطه تماس بگیرید... اورژانس! میگوید چون کسی صدمه ندیده ما مسوولیتی نداریم... هلال احمر؟ شماره اش اشغال است... نماز حالا تمام شده. صدای اخبار رادیو از بلندگوی مسجد می آید. گوشهایم را تیز میکنم که ببینم چیزی در این مورد میگوید یا نه... اخبار شروع میشود. رییس جمهور در ادامه سفرهای استانی خود از مردم محروم ... بازدید کرد. در این بازدید کلنگ پانزده پروژه عمرانی به زمین خورد و از محل اعتبارات... خبر بعدی، ایران و ژابلاس کلاگ با هم تفاهم نامه تجاری امضا کردند. در این تفاهم نامه که بر مبنای دوستی و نزدیکی دو ملت مسلمان تنظیم شده است ایران متعهد شد ده میلیارد دلار کمک بلاعوض... بعد یک مصاحبه اقتصادی با استاد دانشگاه. معیارهای اقتصادی تعریف شده در علم اقتصاد بر مبنای انسان بنا شده اند. حال آنکه این معیارها همچون کوه یخی که نیمه بیشترش در آب است و دیده نمیشود گول زننده هستند و فقط نماد ظاهری دارند. مهم این است که ما همه کوه یخ را مد نظر قرار دهیم و اقتصاد را بر مبنای ارزشهای الهی... تمام میشود. موزیک شروع میشود... کسی حرفی نمیزند. انگار هیچکس نمیداند. یا انگار مهم نیست...



حالا چند ساعت گذشته... افغانی ها دارند خرابه های چند خانه را بار میکنند توی گونی میگذارند روی دوششان میبرند. معلوم نیست چند روز باید همینطوری ببرند تا خرابه ها تمام شود اما انگار توجهی به این ندارند! همینطور به کارشان ادامه میدهند!
آقای مهندس دارد با چند تا از مردم محل مذاکره میکند که چطور خانه شان را دوباره سازی کنند. خانم چادر گل گلی با شوهر و بچه هاش نشسته وسط خرابه ها آش پخته و میخورند! خواستم بپرسم آخه تو وسط این خرابی چادر از کجا آوردی؟ قابلمه؟ گاز؟ نخود؟ لوبیا؟ از کجا آوردی؟ بیخیال میشوم!
بچه ها توپشان را که از بازی دیشب توی جوی آب مانده برداشته اند. با آجرها دروازه گذاشته اند بازی میکنند. یک نفر مثل دیوانه ها آجرهای خانه اش را روی هم میچیند بدون سیمان که سرپناه بسازد... همه نگاهش میکنند... من هم نگاهش میکنم. آجرها میریزند روی دست و پایش. میخواهم بروم کمکش کنم اما انگار هرچقدر به خودم فشار می آورم نمیتوانم از جایم بلند شوم. همینجور زانوهایم را بغل کرده ام و نگاه میکنم.
پیرمرد درویشی از خیابان میگذرد. میگوید: جوان زانوی غم بغل نکن! اینها همه خواست حق است! ببین خوشحالم من چقدر که اصلا خانه ندارم! خوشا درویشی و خرسندی! این خانه ها را میسازند مردم و خراب میشود... رسم چرخ گردون همین است... خدا را شکر کن که تنت سالم است! یااااااااااااااااااا حقققققققق!



نگاهش میکنم. دلم میخواهد فریاد بزنم سرش آنقدر که گوشش کر بشود... که خانه چیزی نیست که نگاه کنی و خراب بشود و دوباره بشود ساخت... اما انگار هرچقدر به خودم فشار می آورم صدا از گلویم در نمی آید!

3 comments:

Anonymous said...

بسیار زیبا و تاثیر گذار
انگار نصف دق و دلیم با خوندن این داستان خالی شده باشه

Vahid Jazayeri said...

در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند

Anonymous said...

آنچه بود نیست. انگار زندگی درس دیگری ندارد که بیاموزد