انگاری همین کناره...
همین بغل...
وقتی وسط خونه تکونی اسباب اثاث خونه که ریخته بود وسط خونه دیوار دفاعی بود و من از پشتش با توپی که از کاغذ تو کیسه پلاستیک درست کرده بودم ضربه ایستگاهی میزدم. بعد مامانم داد میزد که من اونور رو گرد گیری کرده بودم همه گرد و خاک رو دوباره بلند کردی...
انگاری همین دیروز بود که مامانم برامون عیدی خریده بود و من و خواهرم با هم رفتیم دزدکی دیدیم برامون چی خریده... احساس میکنم نزدیکه. همین نزدیکا...
روز بعد از سیزده یادته؟ چقدر روز کوفتی بود؟ توی سرویس مدرسه ساعت شش و نیم صبح چقدر حال همه گرفته بود؟
انگار خیلی نزدیکتر از این حرفها بود که میرفتیم چهارشنبه سوری پیش بچه های آجودانیه وحید و سیروس و ماهی و مهدی و محمد و کامبیز و شهرام. مامان بزرگ وحید همیشه آش پخته بود، بهترین آش دنیا، آش میخوردیم و بعدش ساندویچ هایدا... وحید و سیروس آواز ترکی میخوندن و فیلم گرفتن. انگار خیلی نزدیکه این چیزا. نزدیک تر از این حرفا. راستی کسی فیلمشو نداره؟
همین چند روز پیش بود انگار که روز چندم عید تصمیم گرفتیم بریم پارک چیتگر... هوا یهو زیر و رو شد. بعدش دوباره خوب شد. و تصمیم گرفتیم یهو که بریم جوجه بخریم جوجه بخوریم. کسی یادشه چقدر آقاهه که مثلا مسوول پارکینگ بود گیر داد بهش یه سیخ جوجه بدیم. عکسشو مطمئنم یه جا دیدم ولی نمیدونم چرا هرچی میگردم پیدا نمیکنم. حتی یادمه موقع عکس گرفتن لب رودخونه یه نفر داشت میفتاد تو آب.
اصلا اینا رو بیخیال. یادشه کسی پارسال واسه اینکه عیدمون عید بشه رفتیم ماهی خریدیم و خونه کیوان سبزی پلو با ماهی خوردیم. یعنی یک سال پیش بود؟
چرا همش اینقدر نزدیکه؟ نزدیک! چرا هرچقدر دستمو دراز میکنم به این چیزای نزدیک دیگه نمیرسه؟ چرا؟
همین بغل...
وقتی وسط خونه تکونی اسباب اثاث خونه که ریخته بود وسط خونه دیوار دفاعی بود و من از پشتش با توپی که از کاغذ تو کیسه پلاستیک درست کرده بودم ضربه ایستگاهی میزدم. بعد مامانم داد میزد که من اونور رو گرد گیری کرده بودم همه گرد و خاک رو دوباره بلند کردی...
انگاری همین دیروز بود که مامانم برامون عیدی خریده بود و من و خواهرم با هم رفتیم دزدکی دیدیم برامون چی خریده... احساس میکنم نزدیکه. همین نزدیکا...
روز بعد از سیزده یادته؟ چقدر روز کوفتی بود؟ توی سرویس مدرسه ساعت شش و نیم صبح چقدر حال همه گرفته بود؟
انگار خیلی نزدیکتر از این حرفها بود که میرفتیم چهارشنبه سوری پیش بچه های آجودانیه وحید و سیروس و ماهی و مهدی و محمد و کامبیز و شهرام. مامان بزرگ وحید همیشه آش پخته بود، بهترین آش دنیا، آش میخوردیم و بعدش ساندویچ هایدا... وحید و سیروس آواز ترکی میخوندن و فیلم گرفتن. انگار خیلی نزدیکه این چیزا. نزدیک تر از این حرفا. راستی کسی فیلمشو نداره؟
همین چند روز پیش بود انگار که روز چندم عید تصمیم گرفتیم بریم پارک چیتگر... هوا یهو زیر و رو شد. بعدش دوباره خوب شد. و تصمیم گرفتیم یهو که بریم جوجه بخریم جوجه بخوریم. کسی یادشه چقدر آقاهه که مثلا مسوول پارکینگ بود گیر داد بهش یه سیخ جوجه بدیم. عکسشو مطمئنم یه جا دیدم ولی نمیدونم چرا هرچی میگردم پیدا نمیکنم. حتی یادمه موقع عکس گرفتن لب رودخونه یه نفر داشت میفتاد تو آب.
اصلا اینا رو بیخیال. یادشه کسی پارسال واسه اینکه عیدمون عید بشه رفتیم ماهی خریدیم و خونه کیوان سبزی پلو با ماهی خوردیم. یعنی یک سال پیش بود؟
چرا همش اینقدر نزدیکه؟ نزدیک! چرا هرچقدر دستمو دراز میکنم به این چیزای نزدیک دیگه نمیرسه؟ چرا؟


2 comments:
یادش به خیر، چه چهارشنبه سوریهای با حالی داشتیماااا... اون همسایه ی ریش حنایی 30 40 ساله ی از مخ آزادمون یادته که سالی بیش از 500 هزار تومان سیگارت و موشک و فشفشه میخرید و تو انبارش بار میکرد و با ما جنگ سیگارتی راه مینداخت و آخر شب برا اینکه موادش تموم شه میاورد انر انر بهمون خیرات میکرد؟
یادته اون سال که دینامیت انداختیم زیر عبای اون همسایه آخوندمون و بادیگار و رانندش بساطمون رو به هم ریختن، ما هم از تو حیاط موشک سوتی میذاشتیم تو شیشه نوشابه و پنجره توالت حاج اقا رو که رو به خیابون بود نشون میگرفتیم ... همش گذشت، زود هم گذشت فقط سراب نزدیکی ازشون باقی مونده که بهشون نمیشه دیگه رسید
آره نزدیکه خیلی نزدیک
ولی متاسفانه یا خوشبختانه دستهامون همیشه رو به جلو دراز میشند نه عقب
Post a Comment