گاهی وقتها حس میکنم به داستانهای کوتاه خیلی نزدیکم. مثلا آن وقتها که مهمانها همه رفته اند، همخانه ای ات به ساعت نگاه میکند و میگوید ساعت دو و چهل و دو دقیقه، چه وقت مضحکی! بعد از آنکه سکوت چند دقیقه ای حاکم بوده است و طرف گفته است قرار است تا استرالیا برود تا شاید احتمالا یکوقت جسیکا که یکدفعه تصمیم گرفته بعد از فارغ التحصیلی برود دور دنیا را بگردد تصمیم بگیرد به جای دور دنیا راضی شود... و بعد میگویی فاک و فکر میکنی یک داستان کوتاه خوب از این در میامد. ولی من مست تر از این حرفها هستم. سرش زنگ میزند و سکسکه کنان به اتاقش میرود. من همانطور ساکت روی صندلی توی اتاق نشیمن نشسته ام.

4 comments:
آره. اتفاقاً منم خیلی وقت ها دقیقاً همین حس رو دارم بعضی وقت ها که دم غروب دستی ماشین رو می کشم و سرم که بالا می کنم بعد از خاموش کردن چراغ ها اگه نگاهم بیفته به سرایدار که زل زل داره نگاه می کنه، اگه صبح زن تنهایی رو توی کوچه ببینم، وقتی بخار از روی آش داغ توی پارک بلند می شه، بوی گل نرگس که می پیچه!
محمد مگه زندگی ما چیزی جز داستان های کوتاه متوالیه؟
.یک جورهایی زندگی رو نوستالژیک میکنه نوستالژی پی در پی. احساس میکنی همه آدمها رو میشناسی
آره دقیقاً انگاری غریبگی نا مفهوم می شه.
زندگی سرشار از سوژه
!!
Post a Comment