Tuesday, November 3, 2009

گاهی وقتها


گاهی وقتها خیال میکنم یک چیزی هست که باید بخوانم. یک چیزی یک جایی هست که باید بخوانم. همه سایت های روزمره ام را زیرو رو میکنم بعد به این نتیجه میرسم چیز خاصی نبوده شاید. شاید یک عادت که سرم مانده از همان وقتها که بالاترین را پنج دقیقه یکبار چک میکردیم که ببینیم چه بلای جدیدی سر کدام بنده خدا آمده. گاهی وقتها خیال میکنم باید یک چیزی بنویسم، میروم توی دایرکتوری مربوط به نوشته های جدید یک فایل باز میکنم و اسمش را مثلا میگذارم "گاهی وقتها" ولی چون چیز خاصی به ذهنم نمیرسد برای نوشتن میبندم. گاهی وقتها فراموش میکنم تکه ای از خودم را جایی جا گذاشته ام. این فراموشی گاهی وقتها آزارم میدهد. گاهی وقتها به یاد می آورم این را که تکه ای از من جا مانده شاید خیلی جاها و از اینکه این جا ماندنش فراموشم میشود ناراحت میشوم. از دست خودم نه. از دست کسی نه. گاهی وقتها آدم بی دلیل ناراحت میشود. از آن دسته ناراحتی ها که در ظاهرت معلوم بشوند نه. از آن دسته ناراحتی ها که مدتی تو را مشغول خودشان میکنند نه. شاید بیشتر یک جور دلتنگی. برای یک لحظه زودگذر، تا به خودم در لحظه بعدش بقبولانم گاهی وقتها کار خاصی نمیشود کرد و فقط باید قبول کرد. چیزهایی را یادم می آید، جاهایی را، اتفاقاتی را و حس و حالی را که وجود داشته اند، زنده بوده اند و به هر دلیل خاص یا عام حالا دیگر وجود ندارند و اصولا امکان زنده شدن دوباره شان هم وجود ندارد. گاهی وقتها چنان غرق خیال میشوم که خیال میکنم این تنها من هستم که چنین چیزهایی را تجربه میکند. که خیال میکنم فقط من هستم که خیلی چیزها برایم دیگر زنده شدنی نیستند. و بعد خاطر می آورم همه آدمها در این احساسات با آدم شریکند در همه این دلتنگی ها. گاهی وقتها یادم می افتد که یک کلمه وجود دارد به نام مرگ. فکر اینکه بتوانم دلتنگی های و سختی های آدم های دیگر را درک کنم و آنها هم چنین توان متقابلی را برای درک من داشته باشند گاهی وقتها تسکین بخش است. گاهی وقتها دایرکتوری نوشته های جدید را باز میکنم و فایلها را یکی یکی باز میکنم تا خاطر بیاورم هرکدامشان را. گاهی وقتها تعداد فایلهای خالی از همه بیشتر است. بعضی از فایلهای خالی آنهایی هستند که خیلی دوست دارم بنویسمشان اما نمیدانم چرا نمیتوانم. گاهی وقتها هم خالی نیستند. یک چیزی نوشته شده. تلاشی. اما آنچه میخوانم آنچه باید باشد نیست. گاهی وقتها خیال میکنم کم حوصله شده ام. یادم می آید قدیمها تا بخواهم بنویسم چیزی سفر میکردم پای پیاده به مخفیگاهی در پارک نیاوران. وسط علف ها مینوشتم. در راه بازگشت روی جدولها راه میرفتم و نوشته را توی ذهنم بازخوانی و باز نویسی میکردم. گاهی وقتها باور میکنم که رفته اند آن لحظه ها. و این دردناک است. این فقط دنیا و آدمهای دیگر نیستند که عوض شده اند. من هم عوض شده ام. گاهی وقتها خیال میکنم شاید اگر دوباره همان کارها را بکنم خاطره شان زنده شود بعد میفهمم پیش خودم که تکرار کردنشان دروغی بیش نخواهد بود و ترجیح میدهم خاطره شان را خراب نکنم. یک سری آدمها هستند که دلم برای دیدنشان لک زده. احساس میکنم عکس کسانی روی در و دیوار این خاطره ها آویخته شده که دیدن دوباره شان میتواند همه این حس و حال ها را راست راست در من زنده کند. گاهی وقتها سر باز میزنم از قبول اینکه خیلی چیزها تغییر کرده. گاهی وقتهای دیگر به خاطر می آورم بهترین راه نجاتم آشتی کردن با سرنوشت است. گاهی وقتها خیال میکنم این فقط من هستم که از این خیالها میکنم و این چیزها را حس میکنم. گاهی وقتهای دیگر یادم می آید روی همه این نوشته را میشود با خودکار قرمز خط زد و نوشت دلتنگی.

1 comment:

عليرضا said...

حاجی باز این کامنت دونیه وبلاگت با ما سر ناسازگاری گذاشته

دریاب مارو تورو حرضت عباس

در ضمن
گاهی وقتا عجیـــــــــــــــب با نوشته هات فاز میگیرم طوری که نفسم تنگ میشه

کرتم به مولا