Saturday, August 29, 2009

آشپزی


تازگیها یک چیز جالب از برنامه آشپزی یاد گرفته ام! سیر رو میریزی تو روغن و زیرشو کم میکنی یه طوری که سیر قشنگ مزه خودشو بده به روغن. بعد هرچی خواستی سرخ کنی مثلا مرغ رو میندازی توش! الان دارم نصفه شبی دقیقا در حال اینکه اسباب و وسائلم رو جمع میکنم همین کارو میکنم... چه شود!


پی نوشت: یه جورایی نمیتونم اینو ننویسم رفیق! میدونی! ممکنه پی نوشتش طولانی تر از خود نوشته بشه! سر میزنم به بالاترین، نوشته مدرک کامران دانشجو جعلیه! شده خبر داغ، ملت دارن هی پست میکنن و هی رای میدن. میدونی من به چی فکر میکنم؟ به اینکه یه عده آدم دلشونو بستن به این که اگر رای مثبت بدن به اینکه مدرک اون دی**س جعلیه کاری کرده اند مثبت در جهت آرمانهای پاکشون... دردم میگیره... از درد دل این آدمها...

13 comments:

عليرضا said...

حالا نصف شبی اسباب و وسایلتو جمع میکنی کجا بری؟
;-)
منم چند وقت پیش از رو کتاب آشپزی باقلاقاتق درست کردم برا خودم اونم اولش باید همینکار رو بکنی با سیر

این پی نوشتت هم خیلی حال داد به روح و روانم چون حرف دل منم بود

نرگس said...

می گم من هنوز جرات نکردم سیر سرخ کنم...!!! یعنی از ترس بوش! بیخود نیست خواب دیده بودم که داری آشپزی می کنی... این کاره ای بابااا

در مورد پی نوشتم فقط می تونم بگم: آه!

میم. ح. میم. دال said...

بچه ها میدونین منو چی آزار میده؟ وقتی میفهمم درباره یه چیزی درست فکر میکنم یا میکردم نه اشتباه

عليرضا said...

کلا فکر کردن درباره یه سری مسایل فقط آدم رو آزار میده

به نظرم حکومت خوب تونست اعتراضات مردم رو هدایت کنه به سمتی که میخواست
به بی اثر ترین جاهای ممکن
جایی که هرچی داد بزنی فقط حنجره خودت رو جر میدی
چاره چیه؟
همه منتظر راه چاره هستن


محمد یه سوال دارم ازت
حتما قسمتهایی از دادگاه خسرو گلسرخی و دفاعیات معروفش رو دیدی که آخر منجر به اعدامش شد
میخوام بدونم چه فرقی بین دادگاه اون با دادگاه شخصیتهای اصلاحات میبینی یا اصولا میشه این دوتا دادگاه رو با هم مقایسه کرد؟
چطور میشه گلسرخی حاضر نمیشه حتی از خودش دفع بکنه و میگه من فقط به برای خلق خودم حرف میزنم ولی اینها اینطور صد و هشتاد درجه مواضع خودشون رو عوض میکنن؟
نگو زیر فشار مجبور شدن که اصلا قبول نمیکنم که اگر اینطور هم باشه و زیر فشار مجبور شده باشند این مزخرفات رو بگن به نظر من به درد لای جرز هم نمیخورن چه برسه به رهبری جنبش اصلاحات
به هر حال یه جواب به من بده خواهشا
چون این از اون فکراییه که مخم رو داره چند وقته میخوره

چاکرم

میم. ح. میم. دال said...

کتاب 1984 رو بخون فقط همین

عليرضا said...

دقیقا الان مشغول خوندنشم

میم. ح. میم. دال said...

آخرش جوابتو میگیری، مسئله اینه که ذهن هر کس به اندازه خودش گنجایش داره... این یک چیز ارادی نیست که بگی به درد لای جرز دیوار میخورن یا چی

ناخدا said...

فکر کنم
د×وث درسته
نه د×وس

میم. ح. میم. دال said...

آره خودمم فهمیدم منتهی گفتم من که وسطش رو ستاره گذاشتم بذار آخرش هم غلط باشه

Amir said...

ایول دکتر...
خودم که حتما درست می کنم، ولی چیزی که تو درست کنی احتمالا حالش بیشتر باشه..
آماده باش که برام درست کنیا..
در مورد پی نوشت زیبات: چاره ای نیست...
ذات آدمیه که دوست داره کاری رو که فکر میکنه درسته انجام بده، هر چند اون کار کمترین ارزش رو داشته باشه

میم. ح. میم. دال said...

فقط زیر روغن رو زیاد نکن که سیر جزغاله میشه سیاه میشه زود میره! زیرش باید کم باشه

Unknown said...

حیف که من از بو و مزه ی سیر خوشم نمیاد!
در مورد پانوشت باهات موافقم چه سود که ما همه بدونیم و رای بدیم که مدرک فلان آقا جلعی ست یا هر چیز دیگری.

نرگس said...

از وبلاگ یکی از دوستان سبز :
...
اگر من پس از دیپلم علوم تجربی را ادامه ندادم دلیل داشت… می خواستم مهندس کشوری باشم که تو و امثال تو نابودش کردید… اگر مهندسی را ادامه ندادم هم دلیل داشت… می خواستم جامعه ای را که تو و پیروانت به بیراهه می بردید هدایت کنم. می خواستم سیاست را از دستان تو که به خون آلوده بود نجات دهم و در دستانی قرار دهم که گرمای وجود مردم را می فهمیدند. می خواستم آن حیوانیتی را که رژیم تو در همه جا دامن می زد به انسانیتی بدل کنم که در آن معیار برتری دانش باشد نه سبعیت. شاید آن زمان شکست خوردم… شاید آن زمان از خوی حیوانی تو رمیدم و شغل دهان پرکنم در میهن را با کارگری در غربت عوض کردم اما… مردک بدان علوم انسانی در من جاری است… سیاست در من جاری است… فلسفه در من جاری است. با هر پیراهن خیس از عرقی که هر چند ساعت یک بار عوض می کنم چیزی به دانش من در باره ی جامعه افزوده شده است… دیگر می دانم فقر چیست… دیگر می فهمم اگر کارگری از استثمار می گوید از چه حرف می زند… همه را با تمام وجود حس می کنم… دیگر می توانم خدایی را که تو معرف آنی به چالش بکشم… دیگر می دانم شکی را که تو از آن هراسانی چگونه میان مردم پدید آورم. می دانی چرا؟ چون علوم انسانی خوانده ام… علوم انسانی خوانده ام تا از علوم حیوانی ات رها شوم. سیاست خوانده ام تا تو را به مبارزه بطلبم… فلسفه خوانده ام تا بنیاد اندیشه ات را زیر سوال برم… و نوشتن آموخته ام تا تو را تحقیر کنم.