Monday, August 17, 2009

مخملی


باور میکنی اگر بگویم...
دیشب خدا را دیدم
که اول
به جا نیاوردم
بعد که آوردم
خواستم بگویم:
...

آها!
من
شما را
زیاد
قبلا
دیده...
...
...
که رفته بود!

6 comments:

نرگس said...

بیا پیش از آنکه نباشی
همه کلمه هایی که دوست دارم را
از اول یک بار باز
برایت بگویم
...

عليرضا said...

حالا چرا مخملی؟

میم. ح. میم. دال said...

نرگس: این کامنتت خیلی باحال بود، از کیه؟
---
علیرضا: نمیدونم دیدم مخملی این روزها زیاد باب شده خواستم از بار منفی کلمه بکاهم :دی

Amir said...

امان از دست تمام این صحبت های مخملی

Unknown said...

کاهیدی حالا ؟ از بار معنایی منفیش؟
اگه باز خدا رو دیدی اصلن سعی کن هیچ حرفی نزنی اینطوری بهتره ذهنت به جای اینکه درگیر به یاد آوردن کلمه ها بش نگاهش می کنی!

نرگس said...

همیشه یه مدتی که نمی رسم بیام وقتی می یام وبلاگت حسابی پر باره... حالا باید دونه دونه برم سراغشون... کامنت از یک وبلاگی به نام آخرین عیسی به این آدرس
http://lastjesus.blogspot.com/