Saturday, November 29, 2008

تاملی در بحر حقیقت و واقعیت


من راستش مدتی است در بحر این حقیقت و واقعیت دارم غوطه میخورم! آخرش به یک نتیجه رسیدم امشب که اگر خیلی چرند بود زیاد به دل نگیرید چون اصولا حواسم خیلی سرجاش نیست الان! میگم به دید پرکتیکال حقیقتی که واقعیت پیدا نکند و از طرف دیگر واقعیتی که بویی از حقیقت نداشته باشد هردو به درد سطل آشغال میخورند! دو سر یک ریسمانند. بعد از مدتی زیاد فکر به این نتیجه رسیدم که حقیقت و واقعیت نه تنها به هم شباهت زیادی ندارند بلکه اینقدر باهم فرق دارند که به نظرم بیشتر متضادند! حالا هم همین من ترجیح میدم باقی عمرم رو جایی وسط ریسمان زندگی کنم اگر نتوانم حقیقت زندگی ام را زندگی کنم. مسلما هیچوقت هم نخواهم توانست چون همه چیز که دست خود آدم نیست... نه آنقدر ابله باید بود که به حقیقت دل بست و از واقعیت گریخت، نه آنقدر ناامید که از حقیقت گریخت و به واقعیت تن داد... بابت اینکه قضیه ارغوان این شماره جدی جدی شروع بشه یک نظر سنجی هم اون گوشه باز هست بعد از مدت زیاد... هرکس نظر بده ممنون ممنون میشم...

15 comments:

ناخدا said...

فکر کنم در زبان معمولی و در گفتگوهای روزانه این دو تا جای هم به کار میرن. ولی اگر در متونی که سعی شده از کلمات درست استفاده بشه نگاه کنیم به این نتیجه میرسیم که اینا با هم فرق دارن. ولی نه اینکه بگیم متضادن. کلا میشه گفت آدم قراره از واقعیت به حقیقت برسه.


نه آنقدر ابله باید بود که به حقیقت دل بست و از واقعیت گریخت، نه آنقدر ناامید که از حقیقت گریخت و به واقعیت تن داد

Amir said...

محمد، جمله های آخرت خیلی قشنگ بودن، از خودت بود؟
من قبلا به این چیزا فکر کرده بودم، ولی خیلی وقت بود که یادم رفته بود...
الان که اینو خوندم، دوباره یادم اومد...
که آره، حق با توِ، حقیقت و واقعیت همون طور که دو کلمه ی جدان و تنها در سه حرف به هم مشترک اند، در همون اندازه هم در زندگی و دنیای خارج از زبان فارسی، بهم نزدیک اند و نه بیشتر...

Anonymous said...

واقعیت اونه که با چشمهامون می بینیم، لمسش می کنیم و همه جا وجود داره، حقیقت اونه که با چشمهامون نمی بینیم، لمسش نمی کنیم و همه جا وجود نداره!! این خودش به نظر من یعنی تضاد

میم. ح. میم. دال said...

میشه گفت با همه کامنتها موافقم. ولی واقعا میشه از واقعیت به حقیقت رسید آیا؟ حقیقت رو نمیشه لمسش کرد اما میشه حسش کرد. و حس کردن هیچوقت به اندازه لمس کردن قابل اعتماد نیست

Anonymous said...

avalin baari ke in posteto khundam manam goh gije gereftam ine ke natunestam tu nazar sanji sherkat konam amma bad chand ruz, ghable in ke posteto dobare bekhunam o dobare goh gije begiram ye kam fekr kardam in umad tu zehnam: ye noghteye tu fazaaye 3 bo'di dar nazar begir va 2 safheye moteghaate va maa ham mojudaate 2 bo'di ke faghat ru 2 safhe mafhum daarim tasvire un noghtaro 2 noghteye mojazaa mibinim hala che be bo'de sevom eteghaad dashte baashim che na. chon manam eteghaadi nadaram gozineye kheir raa entekhaab mikonam. be nazaram uniyam ke eteghaad dare bayad vaghti raft bo'de sevom gozineye bale ro entekhab kone, vagarna taa vaghti ke paash gire in 2 safhast be salaaheshe unam gozineye kheiro entekhaab kone!

میم. ح. میم. دال said...

مثال خیلی جالبی بود میم. نمیدونم کتاب پختستان رو خوندی یا نه. اما خیلی جالبه داستان یه سری شکل هندسی هست که توی فضای دو بعدی زندگی میکنن. یکی از شکل ها تونسته به بعد سوم دسترسی پیدا کنه و این حرفها. حالا بگذریم. اما فکر میکنم متوجه باشی که حتی همین مثالی که زدی روهم به عنوان شخصی در اون صفحه ها داری میزنی. یعنی تصور تو از ارتباط میان حقیقت و واقعیت خودش فقط یک تصوره که ممکنه نه واقعیت داشته باشه و نه حقیقت... مرسی از کامنت

Anonymous said...

سلام.
چندی است که قصد آن داریم که اینجا کامنت نشین شویم. به خاطر خوش ذوقی صاحبش اولا و دوستی دیرینه دوما و دلتنگی ما سوما و خوش ذوقی ما چهارما. فرصت نشد مگر تا به این ساعت.
این نوشته سرآغاز بحثی است پرداختنی. اما از سرآغاز فراتر نمی رود چون به گمان من، سوال به شایستگی طرح نشده. برای جواب دادن به سوالت باید اول از آن گفت که وقتی از حقیقت حرف می زنی از چه حرف می زنی و وقتی از واقعیت حرف می زنی از چه. چندان برایم این مسئله روشن نیست. نمی فهمم چطور حقیقت، -آنطور که تو نگاهش می کنی - می تواند واقعی نباشد و از آن عجیب تر برایم حتی بویی نداشتن واقعیت از حقیقت است. اینها اصولا یعنی چه؟ حدس هایی می زنم. تدقیق جرح، و/یا تعدیل کن.

گمان می کنم حرفهایت با دعوای ایده آلیسم و ماتریالیسم در فلسفه بیشتر نزدیک است. آیده آل را مقابل حقیقت می گذاری و رئال را - چه مادریدی و چه غیر آن - مقابل واقعیت. بعد می گویی از دید پرکتیکال ایده آلیسم بدون رئالیسم و رئالیسم بدون ایده

آلیسم به درد سطل آشغال می خورند که تامل جالبیست و شایسته اندیشه. اگر چنین است بگو تا در بحث عمیق تر شویم.

نازنین در کامنت فوق تقریبا به چنین چیزی اشاره می کند. از بینایی می گوید و لامسه و حس و با اینها واقعیت را تعریف می کند که البته با اینکه حتی در مقام تعریف ماتریالیسم این حرف نیاز به تدقیق بسیار بیشتری دارد تا جدی گرفته شود، اما به حد کافی گویاست. او حقیقت را با نقیض خواصی که به "ماتریال" من و به رئال خود داده معنی می کند: "با چشمها نمی بینیم، لمس نمی کنیم " و بعد تضاد را اجتناب ناپذیر می بیند. بی گمان البته اینجا تضادی هست اما تضاد بیشتر به نظر حاصل از تعریف او از حقیقت است. پس سوال این است که این تعریف از حقیقت تا چه پایه نیکو ست و آن تعریف از واقعیت چه.

کمی پیشتر رویم.
به داستان های شرلوک هولمز و پوارو نگاه کنیم. در همیشه ی این داستان ها واقعیت چیزی است که به چشم می بینند، به دست لمس می کنند (قتل، آلت قتل، چاقو، شاهد ها،گفتگوها، اینکه کی کجا و چگونه قتل صورت گرفته). ما در مقام بیننده و واتسن در مقام همیار او - حداقل در بهترین داستانهای شرلوک یا پوارو - واقعیت را می بینند اما ماجرای پشت داستان را تا لحظات آخر که شرلوک/پوارو رازگشایی کند در نمی یابند. وقتی که در یافتند، هم واقعیت را در یافته اند و هم حقیقت ماجرا را (مثلا انگیزه قاتل و چرایی قتل)
"حقیقت" ماجرا آنطور که در پایان بازگو می شود، هم حقیقت ماجراست، هم واقعیتی که در طول داستان کشف شده به واسطه آن توجیه می شود و به این معنا به شدت واقعی است.

می گویم: اینجا حقیقت معنای آن واقعیات است. در لایه عمیق تری واقعیت را بر ما آشکار می کند و نه تنها تضاد با واقعیت ندارد بلکه عامل آن است. در پایان این داستان، حقیقتی که مکشوف می شود، گویی، از تمامی آنچه به عنوان واقعیت پنداشته شد(یا بود) واقعی تر است. از تو می پرسم: آیا تضادی هست؟


حرفهایم تا حدودی کلی و نادقیق اند. چون منظورت را دقیقا نمی فهمم که مبنا بگیرمش. اگر کمی روشن ترش کنی، خوشحال می شوم.

میم. ح. میم. دال said...

میگم گفتی دوستی دیرینه و بینام کامنت گذاشتی... خب این خودش مثال خوبیه... من بر اساس اونچه از واقعیت دوستی های دیرینه ام یادم میاد چند نفر رو به خاطر میارم که ممکنه این کامنت رو گذاشته باشن! حقیقت اینه که کسی این کامنت رو نوشته و من نمیدونم اون کیه! تا زمانی که حقیقت آشکار نشه بر من تنها کاری که میتونم بکنم حدس زدنه! و این حدسی که آدم میزنه در حالت کلی تابع خیلی چیزهاست... مثال سریال پلیسی نزدیکه به اون چیزی که من توی ذهنم بود اما دامنه اون چیزی که میگم با این خیلی تفاوت داره... در حالت کلی تابع حقیقی که واقعیات رو تولید میکنه متغیرهاش آدمها، حوادث و خیلی چیزای دیگه هستند. حرفم اینه که ما هیچوقت نمیتونیم حقیقت رو بفهمیم فقط میتونیم حسش کنیم و حدسش بزنیم با توجه به الگوهایی که از واقعیت مشاهده میکنیم... چیزهایی هم از دیگران میشنویم از بدو تولد... به ایده آلیسم مربوط میشه اما لزوما نبردی و تلاشی برای رسیدن به اون ایده آل وجود نداره. در حد یه جور دل خوش کردنه. میگن حقیقت تلخه. به نظرم باید بگن واقعیت تلخه. چون ما نمیدونیم حقیقت چیه. ما فقط فرض میکنیم که حقیقت چیه. و چون چاردیواری مغز اختیاری! معمولا فرض هایی میکنیم دل خوش کنک... واقعیت دنیا گاهی با مفروضات ما مطابقت میکنه و گاهی نه... میشه این وسط برای همیشه به اون مفروضات دل خوش کرد و هی سرخورده شد و گفت عیبی نداره تا دچار مرض روانی بشیم! میشه هم گفت بروبابا! این حرفا همش کشکه... پول توش هست یا نه؟ فلان توش هست یا نه؟ من میگم با هر دو دیدگاه مخالفم... قبول دارم که بحثم کلا خیلی دقیق نبود... خیلی وقتها نمیشه چیزی رو ثابت کرد منتهی میشه قبول کرد که تا حد خوبی داره جواب میده از لحاظ آماری. واسه همین من به آمار نسبتا اعتقاد دارم. مثالش عین تولید عدد تصادفی میمونه. تولید اعدادی که تا حد خوبی تصادفی باشن یه دستگاه میخواد که به زور چند روزی یه بار یه عدد تولید میکنه... اما میشه از همین دم دستی ها هم استفاده کرد و ایکی ثانیه تولید کرد و به لحاظ احتمالی بد هم جواب نمیده. نحوه طرح سوال من یه جورایی میشه گفت روش اکسپریمنتال هست در مقابل روش تئوریتیکال!د

Anonymous said...

شرمنده محمد. بابت اسم. تصادفی شد. فکر کردم اکانت گوگل و بلاگر و از این چیزها فقط باید داشت که من درست و حسابی اش را فعلا ندارم - و گویا که اینطور نیست.
خوب کمی تا قسمتی دیدگاهت برایم روشن تر شد. اما من هنوز به شکل دلخواهم نمی فهمم به چه چیز می گویی حقیقت و به چه چیز واقعیت.

نوشته ای: ما هیچوقت نمی تونیم حقیقت رو بفهمیم بلکه فقط می تونیم حسش کنیم و حدسش بزنیم. نکته هایی اینجا نهفته که سعی می کنم مختصر بپردازم:

یکم. نمی فهمم که چرا فهمیدن را از حس کردن+حدس زدن جدا کرده ای. برای من فهمیدن عبارت از حس کردن+حدس زدن+نتیجه گرفتن و تکرار بی نهایت بار این حلقه سه زنجیره است. پس وقتی می گویی ما نمی توانیم حقیقت را بفهمیم اما فقط می
تونیم حسش کنیم و حدسش بزنیم چندان نکته را نمی گیرم. چه چیز دیگری را جور دیگری می فهمیم یا می توانیم بفهمیم؟ گمانم منظورت چیزی شبیه اطمینان صد در صد پیدا کردن از حقیقت است ( شاید چیزی مثل اثبات ریاضی در نظام اصل
موضوعه ای)، که می گویی ممکن نیست. با این موافقم. اما به بهتر فهمیدن معتقدم و فکر می کنم می توان و باید در این جهت حرکت کرد در ضمن اینکه متوجه محدودیت های متدولوژیک بود. شاید چیزی شبیه به پیشرفت کردن یک تئوری علمی به
معنای جامع تر شدنش به مفهومی که می گویم نزدیک باشد. اما چیزی که می گویم به هیچ وجه به علم آکادمیک محدود نیست.


دوم. حقیقت، آنطور که توسط سوژه فلسفی درک+بیان(دقیقتر بگویم، خود-بیان) شود، به شدت وابسته به زبان است. حدود دقت زبانی نیز، در نتایجی که گرفته خواهد شد اثر دارد (مسلما منظورم هرچه دقیق تر بهتر نیست). این داستان پر آب چشم را
اینجا رها می کنم و تنها این را اضافه می کنم که زبان اندیشه و اکتشاف، خود، به شدت تابع نحوه زندگی و ایدئولوژی سوژه است که تو به درستی به آن اشاره کرده ای. با مژگان این نکته-بانو نیز ماجراها داشته و داریم.

سوم. به موضوع به عنوان دلخوش-کنک و غیر آن نگاه نمی کنم. به این نگاه می کنم که اگر فلان حقیقتی که خود را به عنوان حقیقت مکشوف من کرده خوشایند من است (یا نیست) چرا چنین است. چرایی آن را می جویم و به سه گانه ای از سه گانه
های نظریه+مدل+فکت اضافه اش می کنم. تجدید نظر می کنم. آینه ای در برابر آینه اش می نهم.

چهارم. برای همیشه به مفروضات دل خوش کردن کار کاهلان است. نداشتن مفروضات -یا چنان که دوست دارم بنامم اش: چشم انداز- هم دروغ است. از داشتن چنین مفروضاتی -که اغلب در قالب ایدئولوژی غالب می شوند- گریزی نیست. جناب "
بروبابا پول توش هست یا نه" مفروضات غلیظی دارد ولو اینکه به روی من و تو نیاورد. و گمان من این است که در کلام او، هم حقیقتی هست و هم واقعیتی.

تعریف من از واقعیت و حقیقت در این بحث این است: واقعیت را پدیدارهایی می گیرم که بر من ظاهر می شوند و حقیقت را معنای آنها (مثل فیلم به عنوان مجموعه تصاویر -واقعیت- و معنای فیلم به عنوان معنا(پیام) آن - حقیقت). اگر این تعریف را
قبول کنیم، گمانم این دو را بیشتر قابل انطباق می بینیم تا متضاد.

میم. ح. میم. دال said...

البته حدس زده بودم ها حامد جان... مخلصیم... ایول. نمیدونی چقدر خوشحالم کردی. ببین اینکه من گفتم تضاد منظورم این نبود که حقیقت و واقعیت همیشه و همه جا با هم تضاد دارند... اگر بخوام بهتر بگم منظورم این بود که از حقیقت یک درکی داری و توقع داری واقعیت با درکت از حقیقت مطابق باشه اما خیلی وقتها نیست. توی قرآن دیدی میگه به ایشان همه رقمه همه جور چیز نمایاندیم ولی آخرش هم آدم نشدند! به نظرم خب این چیزها یک مشت حقیقت بوده و اون آدمها دلشون نمیخواسته دلیلی برای باور اونچه که حس کرده بودند ببینند. یه جای دیگه هم میگه ابراهیم تا خودش با چشم خودش ندید باور نکرد! من میگم این مثل یک ریسمان میمونه که دو سر داره، من تا زمانی که مثل ابراهیم ندیدنم غلط میکنم مثل ابراهیم ایمان داشته باشم! یعنی اصولا ترجیح میدم در چنین شرایطی تا حد خوبی کافر باشم! اون طرف قضیه هم اینه که بالاخره چیزهایی حس میکنم و درکی دارم. به قول تو میتونم در جهت بهتر فهمیدن قدم بردارم. من میگم ترجیح میدم جایی این بین باشم. منظورم از دلیل اثبات ریاضی نیست. فکر میکنم واقعا تعاریفمون از حقیقت و واقعیت تفاوت داره. من نمیتونم تعریف دقیق برای این کلمه ها بدم. فقط میتونم مثال بزنم. قاتل هیچوقت به شرلوک هلمز نمیگه که من اونو کشتم. اما حقیقت اینه که قاتل اونه. اگر شرلوک هلمز به حرف قاتل گوش کنه که یک واقعیت هست به نظر من از اون جهت که حرفی هست که گفته شده و واقع شده! به اشتباه میفته و گمراه میشه. اینجا به نظرت بین حقیقت و واقعیت تناقضی وجود نداره؟ دروغ رو به عنوان یک واقعیت در دنیا و در کل هستی! قبول نداری؟ حرفم اینه که واقعیات دنیا خیلی وقتها اینجوری هستند... نه تنها به حقیقت رهنمون نمیکنند بلکه از اون دور میکنند. به همین لحاظ دنیای حقیقت رو نه لزوما متضاد با دنیای واقعیت بلکه دنیای متفاوتی از دنیای واقعیت میبینم. توی یک فرمول اگر یک منفی ضرب کنی همه چیز عوض میشه. بحث اینه که ابزار ما به عنوان انسان برای تحلیل حقیقت به قدری ضعیفه که نمیتونیم بفهمیم اینجا یک منفی در فرمول ضرب شده و ممکنه حقیقتی کاملا اشتباه رو برداشت کنیم و بهش عمومیت بدیم. از طرف دیگه با اینکه قابلیت تحلیل مسائل برای ما سخته اما ذهن ما خوب بلده چطوری خودشو به محیط تطابق بده به صورت اتوماتیک. این ذهن میتونه با مشاهده واقعیات نتیجه گیری های خودشو بکنه... و حسی نسبت به حقیقت پیدا کنه. من میگم به این حسی که نسبت به حقیقت پیدا میکنی نباید خیلی اعتنا کرد. نباید هم این رو رها کرد و همیشه بر اساس تحلیل واقعیات عمل کرد. فهمیدن رو مجموعی از چند چیز عنوان کردی که درسته. به نظر من این چیزها به قدری از هم مجزا هستند که در فرآیند نتیجه گیری نمیشه با هم ترکیبشون کرد. فقط میشه نتیجه تک تکشون رو جدا گرفت. خیلی وقتها با هم متناقضند. من نمیگم که حس همیشه معادل حقیقت هست. حتما دیدی که طرف میگه حس میکنم اینجوریه. بعد میگن آخه از کجا؟ میگه نمیدونم حس میکنم! دنبال حسش میره خیلی وقتها درست و خیلی وقتها غلطه. چیزی که من به عنوان حقیقت توی نظرم بود چیزیه که فقط میتونه حس بشه و معمولا نمیشه ثابتش کرد

Anonymous said...

با درون-مایه حرفت موافقم. موی سر کافر مسئول را به سر هزار مومن کاهل نمی دهم و برای کافر غیر مسئول احترام چندانی قائل نیستم. نه تنها مثل تو می پذیرم که حقیقت فقط می تواند حس شود و نمی شود ثابتش کرد، بلکه پا را فراتر می گذارم،
می گویم که یک، حقیقت را باید زیست (و جز این نمی توان کرد) و دو، "اثبات" آنجا که حرف کشف حقیقت در میان است کسالتی بیش نیست. زیستن حقیقت همان چیزی است که آن را برایم ارزشمند می کند.

گمانم در ماجرای فهمیدن، تفاوت داریم. من فکر می کنم که ترکیب و نتیجه گیری ممکن است ولو منعکس کننده تمامی حقیقت نباشد. تناقض ها لازمه پیشرفت در مسیر بی پایان درک حقیقت اند. آن احساساتی که در درون-مان حس می کنیم واقعیاتی
هستند که باید مسئولانه جدی گرفته شوند (جدی گرفتن برایم بهادادن است و تلاش برای چرایی و چونی با توجه به محدودیت های متدولوژیک که پیشتر گفتم). چرا که دروغ - کذب- در زبان وجود دارد و نه در سازه جهان به معنای رویدادهایی که رخ
می دهند. اگر گرسنه ام، گرسنگی ام دروغ نیست. اما می توانم بگویم گرسنه نیستم و این دروغ است؛ سازه ایست در زبان که به طور مستقیم به سازه ای در دنیای رویدادها باز نمی گردد و دروغ بودنش از این روست. پس به دروغ به عنوان
رویدادی در زبان و نه واقعیتی در دنیا نگاه می کنم. از یاد نبریم که در همان دروغ اما حقیقتی هست؛ چرایی دروغ ام، چرایی اینکه خواسته ام به سیری تظاهر کنم و این چرایی همان است که به سازه ای در دنیای واقعی باز میگردد؛ مثلا ترس یا
خجالت در این مثال. می خواهم بگویم که از حقیقت گریزی نیست؛ هر چه کنیم، هرجا که رویم، چیزی هست که حقیقت است و معنای آنچه است که نمایان شده، باطن ظاهر است و در درک آن می توان تا به بی نهایت پیش رفت.

رویدادها، واقعیات، اتفاق می افتند. ما تلاش می کنیم معنای آنها را بیابیم اما این کار را در زبان انجام می دهیم. واژه هایی را برای بیان معنای رویدادها -یا حتی ارجاع به خود رویدادها- بکار می بریم. اینجا می توانیم دروغ بگوییم یا دروغ ببینیم (
فراموش نکنیم که دیگران هم چون ما از زبان استفاده می کنند). چیزی را جای چیز دیگر بگیریم، بتی را جای خدایی، کفری را جای ایمانی، بیگناهی را جای قاتلی. اگر چنین باشد، پرسش اساسی این خواهد بود: درک حقیقت با نگاه کردن به
محصولات چنین زبانی که امکان دروغ پروردن و دروغ دیدن را در نهاد خود دارد، چطور ممکن است. بحث اینجا عمیق تر و مفصل تر می شود و ترجیح می دهم از این نقطه فراتر نروم.

Anonymous said...

راستشو بخوايد من زياد اهل نظر دادن و بحث كردن راجع به يه موضوع خاص نيستم. معتقدم هر كسي عقايد و نظراتشو با پيش فرضهاي ذهني خودش ساخته. نه من ميتونم پيش فرضهاي اونو بدونم و لزومن بفهمم نه اون. اما مارجاي واقعيت و حقيقت يكي از دغدغه هاي طولاني مدت ذهن منم بوده و بسيار بسيار اين نوشته تونو دوست داشتم كامنتها هم همينطور كلن باعث شد كلي فكر كنم دوباره به اين قضيه

میم. ح. میم. دال said...

از همه کامنتها ممنونم. بخصوص از تو حامد که اینهمه وقت گذاشتی. دلم خیلی تنگ شده بود برای این بحث ها و خودت میدونی که سخته پایه پیدا کردن. دروغ رو به عنوان یک مثال عنوان کردم اما معتقدم واقعیات دیگری هستند ورای حیطه زبان که لااقل در بازه زمانی کوتاه با حقیقت متناقضند. از دید خودم بهتره متن اصلاح بشه و بگم حقیقت و واقعیت گاهی اوقات با هم متناقضند نه بیشتر اوقات! تا حد خوبی با حرفت موافقم. مسئله اینه که من با این پست هدفم فقط این بود که به موضوعی اشاره کنم و آغازگرش باشم وگرنه مشخصه که میتونه گزاره های غیر اصولی زیادی این تو باشه. و همونطور که خودت میدونی من سیستم فکریم خیلی قانونمند نیست و چارچوب مشخصی نداره. کتابهایی هم که خوندم که خودت میدونی اگر تو نبودی اکثرشون رو نمیخونم! من همیشه از هم صحبتی باهات لذت میبرم. امیدوارم فرصت خوبی دست بده به زودی ببینمت

Anonymous said...

محمد جان، امیدوارم هرچه زودتر فرصت تازه شدن دیداری دست دهد و گپی بزنیم. این را هم بگویم سیستم
فکری ات هرچه که هست برای من دوست داشتنی است و هم-صحبتی با تو برایم شادی بخش.

کمی وسوسه شده ام در ارتباط با نکته ای که در کامنت "ایده" آمده هم نظری بدهم که گمانم به این مباحث مربوط
است. او نوشته: "هر کس عقاید و نظراتشو با پیش فرضهای ذهنی خودش ساخته. نه من میتونم پیش فرضهای
اونو بدونم و لزومن بفهمم نه اون". این توضیح در راستای حرف پیشین اوست که چرا چندان اهل نظر دادن و
بحث کردن راجع به یک موضوع خاص نیست. نکات زیر به نظرم می آید:

ضمن موافقت تقریبی ام با او، باید بگویم که به نظرم مشکل حتی جدی تر است: ما خود نیز اغلب از پیش فرض
های خود آگاه نیستیم چه رسد به پیش فرض های دیگری. بسیاری از این پیش فرض ها در ناخودآگاه ما جا
خوش کرده اند. اگر هر دو طرف بحث به پیش فرض های خود آگاه باشند، می توانند از اول آنها را صادقانه
وسط بگذارند و بعد ببینند به تفاهم رسیدن چیز معنی داری خواهد بود یا نه. می خواهم روی نقش جهان-بینی (
پیش-فرض ها) تاکید کنم واینکه اینجا ردپایش را می توان دید و فریاد بی صدایش را شنید حتی وقتی که آدم
تنها با خودش طرف است و نه در بحثی با دیگری کسی. گمانم برای من، بیشترین جذابیت بحث کردن با دیگری
-که در مقایسه با جذابیت بحث کردن خودم با خودم رنگی ندارد- درک کردن پیش فرض های دیگری باشد و نه
"اثبات" پیش فرض-هایم به او (که تا حدودی حتی خنده دار است).

نقبی دیگر: اگر پیش-فرض های من، بگویم جهان بینی من، در درک من از حقیقت نقش داشته باشد - که به نظر
من دارد - درک درستی از حقیقت بی آنکه شناختی از پیش-فرض های خودم، جهان-بینی خودم، جسورانه تر
بگویم، خودم، نداشته باشم ممکن نیست. هرچه خود-شناسی جامع تری داشته باشم، حقیقت شناسی کامل تری
خواهم داشت و بی خود نیست که در عرفان (چینی و هندی و بودایی و اسلامی) خود-شناسی و درون-کاوی
فردی چنین پر رنگ است. اما از یاد نبریم که اینجا آمد و شدی در میان است، هرچه حقیقت را بیشتر دریابم،
مناسبت خودم با او را نیز بهتر دریافته ام. از خود به حقیقت و از حقیقت به خود، سیلانی از رشد ادراک در
میان است. در این میان، من حقیقت را زیسته ام.

میم. ح. میم. دال said...

من دقیقا به دلیل همین هست که اینجور بحث ها رو دوست دارم. نکته اصلیش همینه که تا با زاویه دید متفاوتی (نشات گرفته از هرچیز) مواجه نشی توی پیله خودت میمونی و ذهنت پویایی خودش رو از دست میده. و هدف هم متقاعد کردن طرف مقابل نیست هدف شناخت بهتر از خود و حقیقت و یادگیری هست. برای رسیدن به این هدف باید صبور بود