Saturday, November 1, 2008

عبور


دیگر نه انسانم، نه ترجمه شب
در امتداد جدولهای دراز
سفید و سیاه
زرد و سیاه
حتی قرمز و سفید
یادم نمی آید! رنگهای دیگر و رنگهای دیگر!
آرزوهای من دگر تجسد وظیفه ای نیستند!
مثل زانوهایم که از صندلی اتوبوس برداشته ام،
وقتی چکمه های خیس پایم بود
و مواظب بودم تا صندلی گلی نشود
مثل دستهایم که از حاشیه پلاستیکی پنجره
مثل نگاهم که از عابران
اندک انگیزه ای هنوز شاید،
اما هیچ اشتیاق غریبی مرا به نشستن کنار پنجره
و تماشای عابران نمیخواند
(کوچه برلن، تفنگ پلاستیکی، نم باران، اتوبوس شلوغ، راه دراز)
دیگر نه سحرگاه به بوسه ای متولد میشوم
نه شامگاه از بوسه ای میمیرم
دیگر فراموش کرده ام
که من از عابران کوچه نیستم
دیگر فراموش کرده ام
که نمایش عابران فقط برای تماشاست!


پی نوشت: خاطره ای دور است و رنگی دور و مثل هر خاطره حسی را زنده میکند. بوی مادرم را میدهد و همین کافی است.

2 comments:

ناخدا said...

دیگر فراموش کرده ام
که من از عابران کوچه نیستم
دیگر فراموش کرده ام
که نمایش عابران فقط برای تماشاست

میم. ح. میم. دال said...

کسی با کسی حرف میزند خیلی جدی
و من شگفت زده ام که چه چیز میتواند جدی باشد. جدی تر از شکستن دسته اتوی پلاستیکی من. کسی با کسی دعوا میکند و من میترسم