Monday, November 17, 2008

آه میکشند




پای سخن برگها که بنشینی،
زیاد گلایه نمیکنند...
چشم هم ندارند که خودشان را ببیند و برگهای دیگر را...
حرف میزنند مثل آن دسته آدمهای پیری که یک عمر زندگی کرده اند، بی آنکه فکر کنند به فلسفه و باقی چیزها. آه میکشند نه از سر دلتنگی و نه از سر ناباوری... آه میکشند چون آه کشیدن هم یک فعل است مثل فعلهای دیگر. یک کاری است مثل کارهای دیگر. برای خودش شخصیت دارد اصلا! مثل آنکه بخواهند یک چیزی بگویند اما چون میدانند تو نمیفهمی نگاهت میکنند و آه میکشند...
نه زبان دارند، نه دهان، نه گلویی که آه از آن بکشند و نه چشم نه هیچ چیز دیگر. با این همه نگاهت میکنند آه میکشند...
کاش گوش داشتند بهشان میگفتم شاخه ها چه عریان شده اند و چه بیتاب تکان میخورند در باد وقتی نیستند...
کاش چشم داشتند آینه ای میگذاشتم روبرویشان ببینند چه زیبا شده اند...
کاش برگ بودم میفهمیدم حالا که دارند میروند برای همیشه کجا میروند.

1 comment:

Anonymous said...

مقصد نه
راه مهم تر است
این را من همچون برگ های خزان
که آیینه سان
از بلندای جاه و جمال
به لگدمال بی اعتنای عابران کوچه و بازار می رسند
دانسته ام