Wednesday, July 16, 2008

شناختی دیگر



همیشه فکر میکردم باید طبیعت و هستی را شناخت.
برای همین دقیق میشدم به جزئیات و تجزیه میکردم.
شکل کوهها، گربه ها، برگ ها، صدای آب و ...
حالا فکر میکنم،
تجزیه عناصر راهی به شناخت طبیعت نمیبرد.
فکر میکنم خیلی بیش از آنکه من بتوانم طبیعت را بشناسم،
طبیعت من را میشناسد!
به همین دلیل نوعی دیگر از شناخت را می پسندم،
که یکی شدن با طبیعت و غوطه ور شدن در هستی است با تمام هست هایش.
اگرچه کار ساده ای نیست. لازمه اش این است که خودت را از میان برداری تا هم باشی و هم نباشی...
هیچ ملایم...
و برای آدمیزاد این کار کار ساده ای نیست...
آخر روز اگر از تو بپرسند از این به چه شناختی رسیدی یا چه یاد گرفتی،
اگرچه لزومی به پاسخ دادن نیست.
اما پاسخش این است که خیلی چیزها که هنوز بلد نیستم بگویمشان.
یک نوع سفر است.
همیشه شاعرانی که من را یاد این نوع سفر می اندازند سهراب و فروغ بوده اند.
با همه احترام برای هردوشان و اینکه با وجود شباهت زیاد دو شاعر متفاوتند از دو جنس متفاوت با روحیات متفاوت.
فروغ اندکی بهتر و شاعرانه تر تا جایی که به جرات میگویم با نوشته های (نه فقط شعر) هیچ کسی به اندازه فروغ احساس نزدیکی نکرده ام. سهراب اما خصوصی تر، بیشتر انگار برای خودش مینویسد و به مخاطب کاری ندارد...
و همه چیزهایی که یاد گرفته اند و هنوز بلد نیستند بگویند و به همین خاطر از خودشان و دنیا راضی نیستند!
زمانی بیرون خواهند ریخت...
به شکل حجمی سبز یا تولدی دیگر...

No comments: