چند وقت پیش دیوانه شده بودم
انبوه آدمها را میدیدم که دور سرم میچرخند
و شکلک در می آورند...
حالا اما خدا را شرک
حالم خلی بهتر شده است!
زیرنویس: و کلگری شهری است که در آن همواره پس از هفت هشت نه ماه! برف و منفی سی چل پنجاه درجه دو ماه تمام باران میبارد!
انبوه آدمها را میدیدم که دور سرم میچرخند
و شکلک در می آورند...
حالا اما خدا را شرک
حالم خلی بهتر شده است!
زیرنویس: و کلگری شهری است که در آن همواره پس از هفت هشت نه ماه! برف و منفی سی چل پنجاه درجه دو ماه تمام باران میبارد!

1 comment:
از كامنت قشنگتون ممنونم. دوست دارم يه كمي باهاتون شوخي كنم، در مورد اين پست آخرتون.اما ميدونين كه، روم نمي شه. آخه تازه با هم اشنا شديم، مگه نه؟ گرچه نمي دونم شما چطور به وبلاگ من اومديم اما خوشحالم كه اومدين. اين نشون ميده كه آدم تا وقتي زنده است مي تونه از يهجايي بهجايي ديگه بره، بدون اين كه واقعا به چيز تازهيي رسيده باشه. مهم اينه كه وقتي داره ميره خيلي هم تنها نباشه. اميدوارم همديگه رو دوست داشته باشيم. مطلبتون رو در مورد بورخس و مايا كوفسكي پسنديدم. بادوستي.
Post a Comment