Tuesday, May 13, 2008

!اتفاق عجیبی نیفتاده... ولادیمیر مایاکوفسکی درونم بود که خودکشی کرد... همین



ولادیمیر مایاکوفسکی شاعر فوتوریست و انقلابی روس...
این را یکبار نوشته بودم برای ارغوان...
دیگر تکرار نمیکنم...
به دنیا می آید... در سن جوانی با نقطه یک گلوله در مغزش خودکشی میکند...
به دیگران توصیه میکند این کار را نکنند...
اما میگوید برای او راهی نبود...
راهی نبود؟
چرا؟
من هم معتقدم برای مایاکوفسکی راهی نبود...
چرا؟
چون زیستن با آن درجه از صداقتی که مایاکوفسکی داشت ناممکن بود...
رومن گاری با آن همه کوله بار افتخارات هم برای همین خودکشی میکند آنهم در سن هفتاد و شش سالگی؟ چرا؟ همه میگویند خب تو که هفتاد و شش سالت بود... چند سال صبر میکردی خودت میمردی!
این دلیل اصلی است...
برای آنکه با نقطه یک گلوله در مغزت خودکشی نکنی...
گاهی وقتها مجبوری با نقطه یک گلوله خیالی مایاکوفسکی درونت را بکشی...
همین...
ولادیمیر مایاکوفسکی هر چند سال یکبار متولد میشود...
و هرگز چاره ای جز آنکه با نقطه گلوله در مغزش خودکشی کند ندارد...
آسوده بخواب مایاکوفسکی... خاطره ات و شعرهایت در دلم همیشه زنده خواهند بود...

آی آسمان! بردار کلاهت را... دارم سان میبینم!

و عکست بر دیوار اتاقم آویخته خواهد شد...

--------------------------




پی نوشت1: شهامت مردن خیالی خودخواسته را داشته باشید... پیش از آنکه بمیرید... شهامت جهیدن از دیوارهای قفس را داشته باشید پیش از آنکه یک عمر گوشه قفس بپوسید...

پی نوشت 2:حتی از اشتباهات بزرگان هم گاهی میشود درس گرفت!

No comments: