Tuesday, May 27, 2008

Not Funny! BloooooooooooD!

احساس میکنم همه کتابهای تاریخ را چلانده اند و در یک دوره فشرده به خوردم داده اند. حتی خودم را هم قاطی آدمهای کتاب گاهی میبینم و همین باعث میشود به خودم هم فحش بدهم خیلی...


آدمها اصولا تعریف حقیقت را نمیتوانند به صورت فردی برای خودشان انجام بدهند چون مدتی تلاش کرده اند (اگر کرده باشند و از همان اول تسلیم گروهک ها و اجتماع نشده باشند) و نشده است! و سرخورده شده اند! به همین علت برای آنکه حقیقتی ایجاد کنند به چند دسته مختلف تقسیم میشوند مثلا فلسطینی ها و اسراییلی ها! یا ایرانی ها و عربها! یا مثلا آلمانی ها و هلندی ها! کانادایی ها و یا آمریکاییها! ترکها و یا ارمنی ها! ترکها و یا عراقی ها و یا کردها!


هر دسته از این آدمها در جامعه کوچک خویش شروع به ایجاد عادتهایی میکنند. حرف میزنند. یکدیگر را تایید میکنند و در نهایت همه با هم به این نتیجه قطعی میرسند که آنها درست میگویند و دیگران هستند که حرامزاده اند و اشتباه میکنند! در میان هرکدام از آن جوامع هم زیر جوامع کوچکتری یافت میشود که همین مشکلات را در سطحی کوچکتر با هم دارند. مثلا در هر کشور مردم یک ناحیه در مورد مردم ناحیه خاص دیگری جوک و این حرفها درست میکنند. و چقدر فکر میکنم که این جوک خودش به خودی خودش ابزار احمقانه ای بوده است برای ایجاد تفرقه میان انسانها. نهایتا حس حماقت طلبی بشر با هیچ چیز قابل ارضا شدن نیست جز به قول حاجی با Blood و همیشه در پی حماقت ها و خواست ها و بلند پروازی های بشری ما There will be blood.



این آقای پیتر حالا نه اینکه خیلی هم مکتب خاصی داشته باشد. پای صحبتش که بنشینی مثل خیلی خارجی های دیگر شروع میکند و میگوید I was a messed up kid!. اما یک داستان جالبی میگفت. میگفت Once upon a time یک سری فلسطینی و اسراییلی مجبور میشوند با هم در سرزمینهای یخبندان شمال کانادا زندگی کنند. شرایط سخت زندگی چنان این دو دسته را به هم پیوند میدهد که همه چیز را فراموش میکنند و نهایتا موقع خداحافظی همدیگر را در آغوش میگیرند و گریه میکنند! فلسطینی ها و اسراییلی ها! فکرش را بکنید! همیشه آنچه دشمنی های ما آدمها را با هم تعریف میکند شرایط و اتفاقات زندگی هستند. شاید اگر چیزها جور دیگری رقم خورده بودند کسانی دوست کسانی دیگر و کسانی دشمن کسان دیگر بودند! کنار باید گذاشت دوستی ها و دشمنی های احمقانه را... دوستی باید برپایه چیزهای دیگری تعریف شود نه منافع مشترک... اما دشمنی را نمیشود کاریش کرد. همیشه به علت تقابل خواست های بشر بوجود می آید. بهترین کاری که میشود با دشمن انجام داد مداراست به قول حافظ نه چیز دیگر...



افسانه دو گیتی تفسیر این دو حرف است ... با دوستان مروت با دشمنان مدارا



زیرنویس1: البته این حرفهایی که زدم خیلی زیادی ایده آل گرایانه بود آنقدر که امکان به واقعیت پیوستنش در یک جامعه بزرگ به صفر میل میکند... اما در حیطه شخصی خودمان به جای اینهمه شعر که میخوانیم این روزها و اینهمه حرف که میزنیم. بیایید به همین یک بیت حافظ، فقط و فقط به همین یک بیت حافظ اندکی فکر کنیم اگر خواهان آسایش دوگیتی که پیشکش! خواهان آسایش همین یک گیتی هستیم! ما ایرانیها مدت زیادی است که این را فراموش کرده ایم... یعنی مدارا را! از بچگی شنیده ایم که گفته اند برووووووو بروووووووو جلو بچه! برو حقتو بیگیر! چرا مث ماست اونجا واستادی؟ تو صف نون ازت زد جلو؟ خاک تو سر بی دست و پات کنن بزن جولو! بورووووو تو صف... بوروووووو بوروووووووو حقتو بیگیر بیچچچه!
زیرنویس2: اصلا هم مهم نیست که طرف واقعا در صف نان جلوتر بوده یا نه!!! مهم این است که همیشه در فرهنگ ما آنچه میخواهیم حق ماست!

3 comments:

یگانه said...

ممنون از اینکه به وبلاگمون سر زدی و خوشحالم که برات جالب بود. نمی دونستم که انقدر قشنگ می نویسی پسر عمو

میم. ح. میم. دال said...

نظر لطفته دخترعمو... بازم سر میزنم به بلاگت. بازم سر بزن به ما
:)

یگانه said...

حتما :)