Thursday, May 1, 2008

بیایید جواد باشیم

دو وجب زمین خریده ام
میان نیستی
با پول خیالی
که یک شهر جواد بسازم

چند بقالی که بوی پنیر و ترشی میدهند
چند نجاری که نجارشان مداد کوچک بچه مدرسه اش را میگذارد پشت گوشش
چندتا آهنگر سبیل کلفت
چند راننده تاکسی لنگ به دوش
چندتا آقای سلمانی با سبیل مثلثی و موهای خیس که خوابانده اند یک سمت سرشان
چندتا خانوم آمپول زن که یک خال گنده ترسناک هم گوشه لبشان دارند
چندتا نقاش با لباس رنگارنگ از همه رنگ!
چند معلم با کت گچی که یک کلاسور زیر بغلشان است با یک چوب که دورش لنت برق پیچیده اند...
چند تا سپور نارنجی که کلاهشان فقط نیمه بالای سرشان را میپوشاند و نیمه بالای کلاهشان هم خالی است، اندکی هم کچ شده...
(فهمیدی منظورم چیه؟ یا تصویر سازی کلاه خوب نبود!)

و یک سری چیزهای جواد دیگر مثل همینها...
آهان یادم رفت آهنگ جواد یساری توی تاکسی راننده ها...
و به قول یارو گفتنی،
دیگر هیچ...

2 comments:

Anonymous said...

اینها که نوشتی به نظر من بیشتر از اینکه جواد باشند قدیمیند( بجز راننده تاکسی و جواد یساری!) اتفاقا به نظر من شهر بدی هم نمیشه اگه بهش یه خونه قدیمی با یه باغچه کوچیک و یه حوض با ماهی های قرمز رو اضافه کنی من حاضرم برم تو این شهره زندگی کنم :)

میم. ح. میم. دال said...

منظورم از جواد بیشتر همون قدیمی و ساده بود... ما کلا یک مکتب جوادسالاری داریم با برخی از دوستان در ستایش جوادیسم! که این رو هم در همون باب نوشته ام