Sunday, February 21, 2010

بی همهمه


کنار پنجره

به نگاهت، نگاه پنجره میروید

نگاهی به پنجره

که به بیرون پنجره میجوید

(سرت را خوب بچرخانی،

به درون نیز نگاهی کرده ای)

کنار پنجره صدایش می آید

آرام و بی حنجره

کنار پنجره هوایش میرسد

بی تمنا، بی تبصره

کنار پنجره شبهایی خفته اند

بی قیل و قال، بی همهمه

4 comments:

caligula said...

داستان هایی دارند این پنجره ها
با پرده های توری
:)
اگه شعر خودت باشه که حدس میزنم هست
برام خیلی جابه
آدمی که از دید من سراسر منطق ِ یه جایی اون گوشه موشه ها چنین حس لطیفی داشته باشه
:)خوشم اومد

میم. ح. میم. دال said...

احساسات داریم تا احساسات. یک سری احساسات واقعی هستند که به درد همین شعر میخورند و در زندگی واقعی کاربردشان خیلی کم است. یک سری احساسات الکی که متاسفانه من ندارم و از این بابت خیلی هم ناراحتم :دی

نرگس said...

این طرف پنجره
هوای مرا کرده است...
آن طرف
هوای تو...

میم. ح. میم. دال said...

پس هوا از کجا بیاد؟ به نظرم یه طرف پنجره باشیم بهتره!ا