Thursday, February 18, 2010

بی مخاطب


یک نکته خیلی جالب درباره آدمها وجود داره. هر آدمی برای خودش یه فرکانسی داره. آدمها همیشه زندگی رو با اون فرکانس مخصوص به خودشون نگاه نمیکنن. اغلب فرکانس نگاهشون به زندگی از فرکانس خودشون خارج میشه. این وقتیه که همه چیز به هم میریزه توی زندگیت. گاهی وقتها هم روی فرکانسی نزدیک به فرکانس درست خودت قرار میگیری و همه چی آرومه! نکته جالبش اینه که هر روز دارم بیشتر از همیشه به این ایمان میارم که این فرکانس عوض نمیشه. ما باهاش زاده میشیم. به قول خودم در امتداد مسیر معینی! گاهی وقتها خیلی سخته آدم حتی بفهمه خودش چی میگه. چون در شرایط ذهنی نیست که قوه تحلیلش به اندازه قوه ادراکش قوی شده باشه. وقتی قدرت تحلیل آدم به پای قدرت ادراکش برسه. وقتی ادراک آدم در زمینه مسئله ای از یک دریافت گنگ و مبهم بالاتر بره. وقتیه که آدم میتونه بگه در مورد مسئله ای به شناخت رسیده. مطمئن نیستم این جمله از نیچه باشه اما تا جایی که یادم میاد به نظرم از نیچه هست. میگه زندگی سراسر جدالی است برای شناخت. به نظر من این شناخت یعنی فیلتر کردن موجهای نویزی اطراف اون فرکانس درست. آخر روز هر آدمی برای خودش به یک نوع شناخت میرسه. و به قدری این نکته باور نکردنیه که نمیدونم چطور توصیفش کنم. کاش نقاشی بلد بودم. به تعداد آدمهای روی زمین فرکانس وجود داره. غربی ها همونطور که در خیلی زمینه ها از ما جلو زده اند. به نظر من تا حد خوبی در شناخت یا همون چیزی که ما بهش در ادبیات خودمون میگیم ... هم از ما پیشی گرفته اند. این را به وضوح میتوان در آثار فلسفی، ادبی و موسیقیشان مشاهده کرد. مسیر گذر از فرکانس نویزی به فرکانس خودت مسیری دردناک و پر سردرد است. اما پس از چندین بار فیلتر کردن نویزها را تا حد خوبی از بین میبرد. هیچ وقت هم همه نویز ها از بین نمیروند. یک جمله دیگر خوانده بودم توی صفحه آخر روزنامه ایران اونجا که جمله های جالب مینوشت. نوشته بود جستجوی حقیقت کار بسیار پیچیده ای است. مراقب کسی باشید که ادعا میکند آن را یافته. به نظر من کسی که به این حقیقت رسیده باشد (فرکانس خالص!) هرگز این را بیان نخواهد کرد مگر آنکه احساس کند وظیفه دارد وجود چنین چیزی را به دیگران نیز گوشزد کند. این شک هنوز در من در مورد کسانی چون مولوی برجاست که آیا واقعا به چنان حالتی که ادعا میکنند رسیده اند یا نه. هنوز نمیتوانم قضاوت دقیقی داشته باشم. البته همه این حرفها در نوع خودشان میتوانند مجموعه ای از برداشتهای مبهم، گنگ و بی پایه و اساس من از زندگی باشند که به هیچ مفهوم خاصی هم اشاره نمیکنند! صرفا تلاشی برای درک انسان و زندگی بر پایه مشاهدات، تجربیات و اندک مطالعات شخصی.


----------

پی نوشت: زمان همیشه وجود دارد. حتی وقتی ما خوابیم! جالب نیست؟

10 comments:

نرگس said...

دیشب یه متن کوتاهی از آندره ژید توی مجله می خوندم که هوس کردم برای تو هم بنویسمش... حالا حس می کنم خیلی هم بی ربط به پست تو نیست... جالبه محمد...
«کتاب مرا دور بینداز! مگذار متقاعدت کند. گمان مبر که حقیقت تو را کس دیگری می تواند برایت پیدا کند. به خود بگو این کتاب هم چیزی نیست مگر یکی از هزاران شیوه ی رویارویی با زندگی. تو راه خودت را پیدا کن
»

شیرین said...

شایدم فرکانسه این طوری نباشه که با تولدمون برامون سند بخوره... اونچیزی که تجربه میکنم تو برخوردم با آدمای روزمره و تحت تاثیر تعامل اجتماعی بیشتر شبیه میکسر تو گیرنده هاست. که سیگنالا رو ضرب میکنه و فرکانسا رو جمع و تفریق... برا همین تو یه فرکانس کار نمیکنم. یه باند فرکانسیه... من بیشتر انتخاب میکنم تا اینکه انتخاب بشم. میخوام بگم ما خودمون انتخاب میکنیم فرکانسمون چی باشه. تحت تاثیر اطرافیامون، تحت تاثیر فرکانسشون قرار میگیریم و انتخاب میکنیم تو چه فرکانسی باشیم... شایدم الهاماتم ضعیف عمل میکنه

شیرین said...

شایدم فرکانسه این طوری نباشه که با تولدمون برامون سند بخوره... اونچیزی که تجربه میکنم تو برخوردم با آدمای روزمره و تحت تاثیر تعامل اجتماعی بیشتر شبیه میکسر تو گیرنده هاست. که سیگنالا رو ضرب میکنه و فرکانسا رو جمع و تفریق... برا همین تو یه فرکانس کار نمیکنم. یه باند فرکانسیه... من بیشتر انتخاب میکنم تا اینکه انتخاب بشم. میخوام بگم ما خودمون انتخاب میکنیم فرکانسمون چی باشه. تحت تاثیر اطرافیامون، تحت تاثیر فرکانسشون قرار میگیریم و انتخاب میکنیم تو چه فرکانسی باشیم... شایدم الهاماتم ضعیف عمل میکنه

شیرین said...

این پستتو خوندم یاد این پستت افتادم
http://khattesefr.blogspot.com/2010/02/blog-post_04.html

میم. ح. میم. دال said...

اینکه ما موجوداتی انتخابگر هستیم شکی درش نیست. این به نظرم به مسئله فرکانس ربطی نداره. فرکانس بیشتر به نظرم همون جان هر کسی هست. من اینطور فکر میکردم که خودمون انتخاب میکنیم چه فرکانسی داشته باشیم. اما اخیرا حس میکنم اینطور نیست و هر کس برای خودش رو یه خطی قرار داره. و دقیقا اینکه زیاد تحت تاثیر اطرافیان قرار بگیریم بده اگر فرکانسشون به فرکانس ما نخوره. بخشی از فلسفه نیچه "بازگشت جاودانه همان" هست. این همان به نظرم همان! فرکانسه هست :دی

میم. ح. میم. دال said...

اون پسته هم به این مسئله به نظرم بی ارتباط نیست ولی ارتباطش خیلی هم برای خودم واضح نیست. در مجموع اون رفیق چینی ما در حال حاضر من خیلی تو کفشم اینقدر کارش درسته

شیرین said...

دارم کتاب " سارتر که مینوشت " بابک احمدی رو میخونم. راجع به پدیدارشناسی سارتر نوشته:

ماهیت "من" نیز چیزی از پیش معین و "درمن" نیست. آن چه من آن را "من" میپندارم و میخوانم ابژه ای است میان ابژه های دنیای بیرون. چیزی است در جهان. چیزی ناکامل که هنوز شکل نگرفته است. من نه از زندگی درونی ام ( که به گمان سارتر مفهومی عرفانی است) بل از برخوردهای ام با دیگران، و با چیزها شکل میگیرم و دگرگون میشوم. این برخوردها و کنش های من جبری نیستند، و من همواره از میان امکانات مختلف برخی را بر میگزینم.

انسان برخلاف برداشت دکارت و هوسرل دارای ماهیتی پیشینی نیست. هوسرل چون این نکته را ندانست راه بحث خود را از تحلیل پدیدار به سوی مساله ماهیت منحرف کرد. او در مورد انسان اشتباه کرد. خویشتن استعلایی را به عنوان ماهیت ادمی فرض کرد و گرفتار ایجاب و ضرورت ماند

منظورم اینه که این قضیه تو فلسفه هم بحث شده

شیرین said...

اون پست رو هم از این جهت گفتم که در نوشته ی معرفت النفس شناسی از مفاهیم درسی و فرکانسی استفاده کردی :دی

میم. ح. میم. دال said...

به نظرم هرکس با فرض قرار دادن هریک از این دیدگاهها میتونه برای خودش به تحلیل ملموسی برسه. این هم باز به نظرم بخشی از همون حقیقت شخصی آدمها هست. اگر در دو سطح انتزاعی مختلف بحث کنیم فکر میکنم هر دو میتونن درست باشن و تناقضی هم نداره. البته باز این نظر من هست. فکر میکنم در لایه های خیلی زیرین ماهیت ما ثابته. اما جالبه که در فلسفه هم بحث شده. مرسی که گفتی

Unknown said...

nemidunam ke ki bood migoft har vaght zood ham ke az khab pa shi zendegi baz dar jaryan ast!