يه اسم منو صدا ميزنه (چاي تعارفم نميكنه) ، كي ميگه مردم بين اميد و نا اميدي بايد يكي رو انتخاب كنن؟ ( نه خورشيد رو ميشه ديد ، نه مرگ رو ) ، من اونا رو هميشه مثل همين عبارت كنار هم مي نشونم .
فرض ميكنم حنجره م تمامي كيهان رو پرتاب ميكنه ؛ توي يه روز كوتاه (كه دلم نميخواد تركش كنم ) .
تصور ميكنم يه تابوت خالي رو كنار مدفون . تو رويام تقليد مرگ اونجاست ؛ اونجا ( كنار اون شكلك ها ) .
قدم هام ، تو طول و عرض هاي متعارف ميرن ، يه چتر مشكي ميخرم (براي ارتفاع ).
از خونه ميزنم بيرون ، حرف ميزنم ( خيلي ) ، و تصميم دارم تصميم بگيرم تو طول راه .
نيمه شب بيدار مي شم ( چشم چرخونم به تو ختم نميشه ) ، به سقف خيره مي مونم ، و اونوقت مي خوام به تو بگم كه آسودگي آسونه ، كه يه اصول ساده اي داره بوسيدن ، و قايم كردن بودا زير پيرهن .
صبح كه بيدار مي شم وحشت مي كنم از ارتفاع اوپن ( و از بي نظمي صبحونه رو ميز ) ، چقدر دلم مي خواد اون چيزي كه تو كوله پشتي بچه ميره مهد و مياد نثار من بشه .
نمي تونم به خونه ش برم ( نميتونه به خونه م بياد) ، چند « هزار و يكشبه » اونو نديدم ، اون تو يه شهر ديگه س ، يه مملكت ديگه ، يه قاره ي ديگه ( يه دنياي ديگه) ، ما نميتونيم همديگه رو ببوسيم ؛ نه بخاطر اين چيزا ؛ بخاطر اينكه اون باغچه ي خودش رو داره ، من هم گلدون هاي خودم رو .
بارون داره بند مياد ، هوا عاليه ، من رفتم يه كم قدم بزنم ، سيگار تو يخچاله ، ديازپام تو جعبه آبيه س ( تو كمد وسطي اتاق خواب ) .
دوباره پچ پچ ، چاره اي نيست ، بايد راي بديم به اعماق ، تو ميدوني ؛ ريشه ها پنهانن ( راستي ، تو هنوز به خيانت فكر ميكني ؟ )
مهم نيست نشستي رو مبل ، يا ايستادي كنار اهرام مصر ، يا دراز كشيدي رو ماسه هاي ساحلي اسكندريه ، مهم اينه كه بخندي ( اگه خواستي عكس بندازي ! )
مسئله اين نيس كه تو چمدونت رو بستي و رفتي به سمت يه ناشناس ( من از همون بچه گي شاهپركها رو فراري ميدادم ) ، مسئله اين نيست كه زخم بازوي من به عصب مي رسه يا نه ( من با زبونم تصاحب مي كنم و نه با دستهام ) ، مسئله ساده است ؛ اون نهال نازك نبش انديشه ي 5 ، حالا يه درخت تنومنده .
وقتي ازم دور شدي ( اونقدر دور كه ديگه صدامو نشنيدي ) ، ديگه چه فرق ميكنه كه تو روسپي خونه هاي طنجه* سرگردون باشم ، يا در حال عروج باشم تو حلقه ي همسرايان يه آواز روزاري** ( انگار هيشكي براي زندگي هيشكي ضروري نيس ) .
دلم ميخواد صدا تو بشنوم ( و اينكه پرتره اي كه رو ديوار اتاق گذاشتم كج شده ) ، كي ميگه ما بايد هميشه دقت كنيم ؟
اون شعرها توي اون كشو جاشون امن تره (تيكه پاره هامو جمع نكن از تو خيابون ! ) ، منظور بدي نداشتم .
مگه فرقی هم میکنه توی کشو یا بیرون کشو! اصلا کشو خیلی هم جای امنی نیست. پر از چیزاییه که آدم خیال میکنه مهم شدن بعد اما آدم ازشون خجالت میکشه. بیرون کشو لااقل آدم ازشون بعد یه مدت خجالت نمیکشه بهشون عادت میکنه
از خود چیزی جز خاطره به یاد ندارم، میخواهم درخت شوم وقتی باز به دنیا آمدم، میخواهم هستی را بی اندیشه در آغوش بکشم
There is something in Persian. it says I don't remember myself. I want to be a tree if I am born again. I want to give free hugs to the world. Scroll down, there is a designated smoking area Scroll down there is a designated smoking area. Scroll down there is a designated smoking area at the bottom of this page. Make sure you see that. It's at the very bottom.
4 comments:
from the point of aggressiveness:
sometimes ---> always!
I am not that aggressive you know ;)
I always respect my doubts!
يه اسم منو صدا ميزنه (چاي تعارفم نميكنه) ، كي ميگه مردم بين اميد و نا اميدي بايد يكي رو انتخاب كنن؟ ( نه خورشيد رو ميشه ديد ، نه مرگ رو ) ، من اونا رو هميشه مثل همين عبارت كنار هم مي نشونم .
فرض ميكنم حنجره م تمامي كيهان رو پرتاب ميكنه ؛ توي يه روز كوتاه (كه دلم نميخواد تركش كنم ) .
تصور ميكنم يه تابوت خالي رو كنار مدفون . تو رويام تقليد مرگ اونجاست ؛ اونجا
( كنار اون شكلك ها ) .
قدم هام ، تو طول و عرض هاي متعارف ميرن ، يه چتر مشكي ميخرم (براي ارتفاع ).
از خونه ميزنم بيرون ، حرف ميزنم ( خيلي ) ، و تصميم دارم تصميم بگيرم تو طول راه .
نيمه شب بيدار مي شم ( چشم چرخونم به تو ختم نميشه ) ، به سقف خيره مي مونم ،
و اونوقت مي خوام به تو بگم كه آسودگي آسونه ، كه يه اصول ساده اي داره بوسيدن ،
و قايم كردن بودا زير پيرهن .
صبح كه بيدار مي شم وحشت مي كنم از ارتفاع اوپن ( و از بي نظمي صبحونه رو ميز ) ، چقدر دلم مي خواد اون چيزي كه تو كوله پشتي بچه ميره مهد و مياد نثار من بشه .
نمي تونم به خونه ش برم ( نميتونه به خونه م بياد) ، چند « هزار و يكشبه » اونو نديدم ، اون تو يه شهر ديگه س ، يه مملكت ديگه ، يه قاره ي ديگه ( يه دنياي ديگه) ،
ما نميتونيم همديگه رو ببوسيم ؛ نه بخاطر اين چيزا ؛ بخاطر اينكه اون باغچه ي خودش رو داره ، من هم گلدون هاي خودم رو .
بارون داره بند مياد ، هوا عاليه ، من رفتم يه كم قدم بزنم ، سيگار تو يخچاله ،
ديازپام تو جعبه آبيه س ( تو كمد وسطي اتاق خواب ) .
دوباره پچ پچ ، چاره اي نيست ، بايد راي بديم به اعماق ، تو ميدوني ؛ ريشه ها پنهانن
( راستي ، تو هنوز به خيانت فكر ميكني ؟ )
مهم نيست نشستي رو مبل ، يا ايستادي كنار اهرام مصر ، يا دراز كشيدي رو ماسه هاي ساحلي اسكندريه ، مهم اينه كه بخندي ( اگه خواستي عكس بندازي ! )
مسئله اين نيس كه تو چمدونت رو بستي و رفتي به سمت يه ناشناس ( من از همون بچه گي شاهپركها رو فراري ميدادم ) ، مسئله اين نيست كه زخم بازوي من به عصب مي رسه يا نه
( من با زبونم تصاحب مي كنم و نه با دستهام ) ، مسئله ساده است ؛ اون نهال نازك نبش انديشه ي 5 ، حالا يه درخت تنومنده .
وقتي ازم دور شدي ( اونقدر دور كه ديگه صدامو نشنيدي ) ، ديگه چه فرق ميكنه كه تو روسپي خونه هاي طنجه* سرگردون باشم ، يا در حال عروج باشم تو حلقه ي همسرايان يه آواز روزاري** ( انگار هيشكي براي زندگي هيشكي ضروري نيس ) .
دلم ميخواد صدا تو بشنوم ( و اينكه پرتره اي كه رو ديوار اتاق گذاشتم كج شده ) ،
كي ميگه ما بايد هميشه دقت كنيم ؟
اون شعرها توي اون كشو جاشون امن تره (تيكه پاره هامو جمع نكن از تو خيابون ! ) ،
منظور بدي نداشتم .
علی قنبری
مگه فرقی هم میکنه توی کشو یا بیرون کشو! اصلا کشو خیلی هم جای امنی نیست. پر از چیزاییه که آدم خیال میکنه مهم شدن بعد اما آدم ازشون خجالت میکشه. بیرون کشو لااقل آدم ازشون بعد یه مدت خجالت نمیکشه بهشون عادت میکنه
Post a Comment