چیزی دیده ام که من را میترساند. ترس نه مثل ترس از بلندی یا مارمولک و سوسک. ترس مثل ترس کودکی در اتاق تاریک. من نه کودک هستم و نه در اتاقی تاریک. کیفیت ترسم این است. چیزی دیده ام که مرا میترساند. تصویری در خیال. تصویر ترسناکی نیست. اصلا ترسناک نیست. ترسم بیشتر از آن است که روزی ببینم خیال جای واقعیت را میگیرد. و واقعی تر از واقعی اتفاق می افتد.

5 comments:
امشب داشتم به بابام می گفتم یه مدت خواب می بینم یه نفر غریبه به زور وارد خونه ما می شه اونقدر ازش می ترسم که از خواب می پرم و اونقدر ترسیدم که حتی می ترسم توی تاریکی چشم هامو باز کنم. درست یه ترس تاریک کودکانه که وقتی صبح کاملا بیدار می شم به نظرم حتی مسخره می یاد ولی ترس واقعا ترس از جنس وهم شاید.
اصلا همه ترس ها از همین نوع هستند، عدم توانایی پیش بینی دقیق آینده؛ ترس از نادانسته ها. قبلا باعث می شده زمانی که لازمه حیوانات (و آدم) بیشتر مراقب باشند، اما الان انگار باعث میشه بیخودی درگیر بشن
پویا این چیزی که میگی درسته در مجموع اما ترس من از این نیست. درک میکنم حرفتو چون زمانی این ترس من بوده. ادعا نمیکنم الان این ترس من نیست اما میدونم چطور باهاش کنار بیام. ترس من در حال حاضر از اینه که یک خیال به واقعیت بپیونده. خیالی که شاید خیلی هم خوب باشه و از اینکه چه اتفاقی بعد از به واقعیت پیوستنش برای من و نگرشم به زندگی پیش بیاد نگرانم چون دیگه در حیطه اختیار من نخواهد بود
یه حسّی مثل دلهرهٔ زیاد. یه جور ترس از اینکه نمیشه فهمید چی میشه بعدن... و همهٔ فکرای بد میاد سراغ آدم.
یه هم چین حسّی برام خیلی پیش میاد. یا مثلا یه حسّی مثل ترس از اینکه نتونم کاری بکنم.. به خصوص تو خواب، دلهره از اینکه دستم تکون نخورن ... حسّی که بمونی تو شرایط ولی خیلی بد تره...
چه فرق می کنه محمد خیال یا واقعیت؟! گمونم فقط نباید ترسید...
منم این چند وقته زیاد ترسیدم...خیلی زیاد... اتفاقا از اون بچه هایی هم بودم که مدام بالشتم زیر بغلم بود سر از اتاق پدر و مادرم در می آوردم از ترس... اما وقتی حوادثی که توی خیالت فاجعه هستند خیلی راحت توی زندگیت اتفاق بیفتند یا خیالات شیرینی که منتظرش هستی همیشه خیال بمونن، بعد پیش خودت فکر می کنی خیال یا واقعیت چه فرق می کنه... اصلا کی تعیین می کنه مرز این خیال و واقعیتو... گمونم فقط باید نرسید!
Post a Comment