یک روز بند کفشهایم را خواهند بست
کسی کسی را صدا خواهد کرد
و من فکر خواهم کرد شاید...
کسی هنوز سهراب را صدا میزند
و یا شاید فرشته ای فرشته ای را
به زبان فرشته ها
تا بند کفشهایم را ببندد
کفشهای نامرئی ام را
و من شاید خیال خواهم کرد
که باید به دنبال کفشهایم بگردم!
از جزئیات نمیخواهم بگویم
از جزئیات واقعی
زمان و مکان
و چیزهای بی اهمیت از این دست
که برایم مهم نخواهند بود
شعری به یادگار خواهم گذاشت
و گم خواهم شد
میان کلمه ها و کلام ها
های کهنه و تازه
ریز و درشت
حس و حالم مثل روزهای رفتن
صبح زود
گیج و منگ
بی آنکه فرصتی داشته باشی
برای فکر کردن
به رفتن
رسیدن
بی آنکه تصویری داشته باشی
ز مقصد
بی آنکه چیز زیادی بدانی
از مسیر
بی آنکه کاری بتوانی بکنی
جز پذیرفتن
بی آنکه وقت زیادی داشته باشی
برای چیزی
جز لبخند
یک لبخند ساده
کوچک
و همانقدر که خودت میدانی
گنگ و بی معنی
یک روز بند کفشهایم را خواهند بست
و شعری به یادگار خواهم گذاشت
با خودکار نامرئی
روی باد
یا اگر باد نیامد روی هوا
شاید کسی بخواند بعدا
کسی که مرا میشناخته است

2 comments:
سلام ! بله با اجازه ء شما ! البته هیچ جا که سیصد و شصت نمیشه اما خب ! چه میشه کرد؟ :)
مرسی از لینکی که دادین ! راستش من اسمو به خاطر ِ کتاب ِ کالیگولا اثر آلبرت کامو انتخاب کردم...که حالا که اینو خوندم میبینم مثل اینکه یه ریشه ای توی واقعیت هم داشته.به هر حال خیلی مررررررسی
Post a Comment