Tuesday, October 13, 2009

بند کفش


­­­یک روز بند کفشهایم را خواهند بست

کسی کسی را صدا خواهد کرد

و من فکر خواهم کرد شاید...

کسی هنوز سهراب را صدا میزند

و یا شاید فرشته ای فرشته ای را

به زبان فرشته ها

تا بند کفشهایم را ببندد

کفشهای نامرئی ام را

و من شاید خیال خواهم کرد

که باید به دنبال کفشهایم بگردم!

از جزئیات نمیخواهم بگویم

از جزئیات واقعی

زمان و مکان

و چیزهای بی اهمیت از این دست

که برایم مهم نخواهند بود

شعری به یادگار خواهم گذاشت

و گم خواهم شد

میان کلمه ها و کلام ها

های کهنه و تازه

ریز و درشت

حس و حالم مثل روزهای رفتن

صبح زود

گیج و منگ

بی آنکه فرصتی داشته باشی

برای فکر کردن

به رفتن

رسیدن

بی آنکه تصویری داشته باشی

ز مقصد

بی آنکه چیز زیادی بدانی

از مسیر

بی آنکه کاری بتوانی بکنی

جز پذیرفتن

بی آنکه وقت زیادی داشته باشی

برای چیزی

جز لبخند

یک لبخند ساده

کوچک

و همانقدر که خودت میدانی

گنگ و بی معنی

یک روز بند کفشهایم را خواهند بست

و شعری به یادگار خواهم گذاشت

با خودکار نامرئی

روی باد

یا اگر باد نیامد روی هوا

شاید کسی بخواند بعدا

کسی که مرا میشناخته است



2 comments:

caligula said...

سلام ! بله با اجازه ء شما ! البته هیچ جا که سیصد و شصت نمیشه اما خب ! چه میشه کرد؟ :)

caligula said...

مرسی از لینکی که دادین ! راستش من اسمو به خاطر ِ کتاب ِ کالیگولا اثر آلبرت کامو انتخاب کردم...که حالا که اینو خوندم میبینم مثل اینکه یه ریشه ای توی واقعیت هم داشته.به هر حال خیلی مررررررسی