و چهره شگفت از آن سوی دریچه گفت حق با کسی است که میبیند...
هر دیدگاه جدیدی از زندگی خود یا بهتر بگم هر نوع نگاه جدیدی به موجودی به نام "خود" میتونه زوایایی رو بر خودمون آشکار کنه که تا قبل از وجودش بی خبر بودیم. شناخت خود از خود شاید یک جورهایی مثل قضیه همون گوریل انگوری میمونه که میخواست با دستش پس گردن خودشو بگیره، خودشو بلند کنه. آدم به قدری به خودش عادت کرده و آلوده شده که برای نگاه کردن به خودش هرگز نمیتونه از همون دریچه هر روزه وارد بشه. من به عنوان یک انسان از وجود خودم درکی دارم. من در تمام طول روز از خودم چیزی بیشتر از همین نوک دماغم، کفشهام، شلوارم، پیراهنم و ... نمیبینم! و گاها نگاه ما به خودمون خلاصه میشه در همین. من از اون موجودی که از خودم ساخته ام کمتر خبر دارم. اوضاع خرابتر میشه وقتی پای احساسات میاد وسط. ما آدمها عموما وقتی در شرایط احساسی خاص از هر نوعی قرار میگیریم خودمون رو رها میکنیم به این توجیه که انسان نمیتونه احساساتش رو نادیده بگیره! اگر ناراحتم، حقم است که گریه کنم. اگر شادم حقم است که شادی کنم. اگر خسته ام حق دارم خسته باشم! اگر عصبانی ام حق دارم عصبانی باشم. اگر متنفرم حق دارم نفرت بورزم... به همین سادگی. این چیزی نیست که براش لازم باشه تصمیم بگیریم. این در وجود ما انسانها هست. اگر بتونیم بر احساسات آنی غلبه کنیم آنوقت میتوان ادعا کرد کار بزرگی کرده ایم! این خوار شمردن احساسات انسانی نیست. این کنترل احساسات و هدایتشان در جهتی مطلوب است چرا که نیمی از احساسات ما از عصبیت و نفرت سرچشمه میگیرند! پس احساساتی بودن اصلا چیز خوبی نیست!!!
گاها میشه چنین موجودی (خود) رو از بازخوردهایی که از آدمهای مختلف میگیریم بشناسیم اما این به نظر من خیلی روش خوبی نیست. علتش هم اینه که آدمهای دیگه از انگیزه های درونی من نوعی آگاه نیستند و به علاوه انگیزه های درونی خودشون رو دارند. در بهترین حالت من رو بر اساس کرده ها و گفته ها و باورهاشون قضاوت میکنند. میشه در حدی کلی گفت که اگر من با آدمهای زیادی مشکل دارم پس حتما یک مرضی ام هست! اما حتی این رو هم نمیشه خیلی با اطمینان ازش حرف زد. چون کم نبوده اند آدمهایی که با اکثر آدمهای زمان خودشون مشکل داشته اند اما بعدا ارزش کارشون دیده شده. در این میان به نظرم تنها راه ممکن تغییر دیدگاه هست. خود رو قرار دادن در شرایط ناشناخته هست. در شرایطی که میشه توش تفاوت من همیشگی رو با من موقتی دید و مقایسه کرد. اکثر اوقات مواجهه با چهره شگفت از آن سوی دریچه آسان نیست. به خودم اجازه میدم کسانی رو که چنین مواجهه ای رو ساده می انگارند سطحی نگر بنامم! حالا اصلا چرا لازمه که آدم خودشو بشناسه؟ وقتی قراره زمان قابل توجهی از زندگیمون رو با گروهی از آدمهای دیگه سپری کنیم همیشه سعی میکنیم اونها رو قبلش بشناسیم... وقتی اینهمه زمان رو با موجودی به نام خود سپری میکنیم چطور میتونیم نسبت به شناختش بی تفاوت باشیم؟ آیا برای ما مهم نیست که بفهمیم این خود چه شکلی است؟

3 comments:
محمد، دو تا نکته:
اول، ارتباط عکس با پستت، بعدم اینکه، خب به نظرت، این خود یا به قول ِ من، من ِ درون، چیه؟
آرزوها و اهداف و رویاهایی که برای خود ِ بیرونیت داری نیست؟
من تا حدی به این معتقدم..
اگه این طوری باشه، به نظرم، با دقت و کمی فکر به وضع فعلی و رفتارامون، شاید بیشتر خودمونو بشناسیم..
البته اون مشکل ِ مشکل داشتن خود رو نمیتونیم این جوری بفهمیم
عکس فروغه و فروغ هم شعر چهره شگفت رو نوشته که خیلی به این موضوع مرتبطه. یک مقدار احتمالا عکس استرچ شده و واضح نیست
به نظر من من درون چیزی هست که ما نمیشناسیمش خوب. حتی نمیدونیم چی بلده. گاهی وقتها حس میکنیم کاری رو باید کرد یا چیزی بهتره و چیزی بدتر اما نمیتونیم براش دلیل بیاریم به این دلیل که اون چیزی که پشت تصمیم ها و پشت نگاه ما به دنیا نشسته رو نسبت بهش خوب اگاهی نداریم. شاید اگر آگاهی خوبی داشتیم سعی در تغییرش میکردیم. این خود همیشه هست. مسلما با دقت در کارها و وضع رفتارمون میتونیم به شناختی برسیم اما اینجور شناخت فکر میکنم حتی از شناخت ما نسبت به آدمهای دیگه هم ضعیف تر باشه چون حتی ما در نگاه کردن به خودمون هم ضعیف تریم از نگاه کردن به بقیه! میدونی چی میگم؟ میگم حداقل قضیه اینه که تو از هر آدم دیگری یک تصویر ذهنی داری که اونو باهاش میشناسی. از خودت هم مسلما داری اما دیدنش خیلی سخت تره! نمیدونم، گفتنش سخته. اون شعر فروغ رو بخون اگه نخوندی
:)
Post a Comment