از یه خیابونی داری رد میشی و یک نفر داره از دور میاد همش توی شکی که آیا این فلانیه یا نه؟! تا اینکه به حد کافی به هم نزدیک میشین و تشخیص میدی که نه این فلانی نیست! همین که از کنار طرف رد میشی دو قدم رد نشده همون فلانی یک دفعه از سر پیچ سبز میشه جلوت و میگه سلام... بعد زبونت بند میاد نمیدونی چی بگی... بخصوص اگر این فلانی آدمی باشه که ماهی یک بار بیشتر نمیبینیش! بعد یهو هوگو میاد تو سرت داد میزنه:
Dude! This was messed up!
بعد دستشو میذاره رو گوشش چون اصلا خوشش نمیاد به این چیزا فکر کنه. چشماشو میبنده و شروع میکنه به داد زدن. درست مثل بچه هایی که نمیخوان به چیزی گوش کنن یا میخوان وانمود کنن گوش نمیکنن اصلا! بعد یکدفعه جان لاک از وسط اون ابرا در میاد بیرون توی سرت شروع میکنه میگه...
I am a man of faith! Why would this happen? Why? Why was I exactly thinking about the person I ran into? Don’t you think this means something?
بعد جک میاد بیرون میگه:
This is just probability! You are in the same place that the other person is so you were very likely to run into that person and this doesn’t mean anything!
بعدش هم مجبوری برای اینکه دنیا بهت نخنده حرف جک رو گوش بدی... مگر اینکه به روزی بیفتی که...

No comments:
Post a Comment