Monday, December 8, 2008

...و آنگاه چندین بار


و آنگاه در چندین صور دمیده شد
ترانه ها همه از خواب برخاستند
و هویت سرایندگانشان را انکار کردند
و ترانه سرایان عرق سرد پیشانیشان را پاک
خداوند با لبخند موزیانه ای اطراف را نگاه کرد
چکش عدالت را بر میز کوبید
و گفت: برای امروز کافی است،
فردا هیتلر را محاکمه میکنیم!

4 comments:

Amir said...

محمد، نمی دونم این جمله ای که تو
"درباره ی من" نوشتی رو جدیدا نوشتی یا نه...
ولی خیلی باهاش حال کردم...
اینکه نترس، کافر نمی شوم، زیرا....

خیلی با معنی و قشنگِ

میم. ح. میم. دال said...

بخشی از یکی از شعر های حسین پناهی هست به نام سرگذشت کسی که هیچکس نبود. خواستی کتابشو دارم. در اولین فرصت میتونی بگیریش

Anonymous said...

جالب بود... یعنی می دونین اونقدر ازین جمله جالب بود بد استفاده کردند که آدم دیگه روش نمیشه به زبون بیارتش! ولی خوب من تنها چیزی که میتونم بگم همینه.
به نظر میاد شعر رو دوست دارین. من زیاد بهش علاقه ای ندارم به خصوص که مجبور شم شعر یک شاعر دیگه رو توی وبلاگ بخونم. ترجیح میدم لااقل اگر نوشته ادبی میخونم مال صاحب وبلاگ باشه تا از خوندنش یه جورایی بتونم ارتباط ذهنیمو قوی تر کنم.
موفق باشید.

میم. ح. میم. دال said...

متشکرم... البته اون چیزی که در جواب امیر گفتم از حسین پناهی هست نوشته سمت راست بالا صفحه، "درباره من" هست نه این نوسته. تنها "چیزی" که خیلی راستین و واقعی بهش علاقه دارم و در این علاقه اصلا شک ندارم! ادبیات هست