چرا باید دنیای درون خودتو بریزی بیرون؟
جلوی چشم همه؟
محرم و نامحرم، که چی بشه آخه؟
و آیا واقعا ارزشش بیشتره از اینکه تنگ غروب بری آسمونو نگاه کنی سفره دلتو واسه خودت بریزی بیرون؟
واسه چی با آدمها حرف بزنی؟
اگه هم فکر کردی حرفهایی داری که به درد آدمها میخوره یا آدمها با شنیدنش خوشحال میشن چون میبینن یکی دیگه هم مثل اونا فکر میکنه، مثل سهراب از کرم شب و مرگ رنگ و مرغ معما بگو...
یا به یه زبون چرند دیگه مثل داستان بگو...
چه میدونم، ادبیات همینه دیگه. همین که یه حرف رو یه جوری بزنی که همه نفهمن. یه جور بزنی که اهلش بخونن و بفهمن...
اگه واقعا میتونی یه جوری حرف بزنی که اعتبار کلامت میخ شده باشه به سنگینی حرفت حرف بزن در غیر اینصورت هیچی... خودتو خسته نکن.
جلوی چشم همه؟
محرم و نامحرم، که چی بشه آخه؟
و آیا واقعا ارزشش بیشتره از اینکه تنگ غروب بری آسمونو نگاه کنی سفره دلتو واسه خودت بریزی بیرون؟
واسه چی با آدمها حرف بزنی؟
اگه هم فکر کردی حرفهایی داری که به درد آدمها میخوره یا آدمها با شنیدنش خوشحال میشن چون میبینن یکی دیگه هم مثل اونا فکر میکنه، مثل سهراب از کرم شب و مرگ رنگ و مرغ معما بگو...
یا به یه زبون چرند دیگه مثل داستان بگو...
چه میدونم، ادبیات همینه دیگه. همین که یه حرف رو یه جوری بزنی که همه نفهمن. یه جور بزنی که اهلش بخونن و بفهمن...
اگه واقعا میتونی یه جوری حرف بزنی که اعتبار کلامت میخ شده باشه به سنگینی حرفت حرف بزن در غیر اینصورت هیچی... خودتو خسته نکن.

6 comments:
يعني اين بدان معناست كه هر كس ادبيات خاصي بلد است حرف بزند و ديگري كه بلد نيست حرف نزند يا اگر هم ميخواهد بزند برود نوك كوهي بلند يا بياباني وسيع يا جزيره اي دور افتاده جايي كه هيچ انساني تا شعاع هزار كيلومتري اش هم نباشد آنوقت براي خودش هرچقدر ميخواهد حرف بزند بعد برگردد سر كار و زندگي خودش آيا؟
يعني مهم نيست چه چيزي گفته ميشود؟مهم اين است كه چه شكلي گفته بشود؟
يعني سهراب اگر همين حرفهايي كه زده را به زبان ساده و عاميانه ميگفت ديگر آنهايي كه اهلش بودند نميخواندند؟
اهلش كيا هستند؟
اونايي كه اهلش نستند كيا هستند؟
بايد چيكار كنند؟
يعني اين بدان معناست كه هر كس ادبيات خاصي بلد است حرف بزند و ديگري كه بلد نيست حرف نزند يا اگر هم ميخواهد بزند برود نوك كوهي بلند يا بياباني وسيع يا جزيره اي دور افتاده جايي كه هيچ انساني تا شعاع هزار كيلومتري اش هم نباشد آنوقت براي خودش هرچقدر ميخواهد حرف بزند بعد برگردد سر كار و زندگي خودش آيا؟
يعني مهم نيست چه چيزي گفته ميشود؟مهم اين است كه چه شكلي گفته بشود؟
يعني سهراب اگر همين حرفهايي كه زده را به زبان ساده و عاميانه ميگفت ديگر آنهايي كه اهلش بودند نميخواندند؟
اهلش كيا هستند؟
اونايي كه اهلش نستند كيا هستند؟
بايد چيكار كنند؟
منظورم اینه که کلا مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ورنه در محفل رندان خبری نیست که نیست. در سطح بالایی از ادبیات که حافظ ایستاده میشه اینو گفت. کلا به زبان ساده از حدی بیشتر نمیشه حرف زد بخصوص اگه اون حرف حرفهای درونی و دل آدمها باشه واسه همینه که هنر و ادبیات وجود دارند برای بیان چیزهایی که به زبان ساده نمیشه گفت یا اگه بگی معنی و مفهوم خودشونو از دست میدن. اونایی که اهلش نیستن مثل من میتونن آثار اونایی که اهلش هستن رو بخونن باهاش احساس نزدیکی کنن و لذت ببرن. بیشتر هم از این نوشته منظورم به خودم بود. اینکه اگر بلدی یه جور حرف بزنی که کلامت اعتبار داشته باشه بزن وگرنه نزن یا اگه میزنی یه چیزی بگو که در کلامت بگنجه حتی اگر حس میکنی چیزهای بیشتری برای گفتن داری لزومی نداره که همشونو بگی
مخلصیم
ميدوني محمد
من از حرفات اينطور برداشت ميكنم كه يك رازي يا يك سري رازهايي وجود داره كه يك عده انسانهاي خاصي بهش پي بردن (حالا اينكه چه جوري پي بردن خودش جاي بحث داره)و حالا چون اونها يه چيزايي ميدونن كه فكر ميكنن ديگران نميدونن و باز هم فكر ميكنن كه اگر چنين رازي رو بيان صاف و پوست كنده به ديگران بگن يا اونها نميفهمن و نميتونن هضمش كنن يا اينكه چون صاف و پوست كنده گفته شده ديگران براش ارزشي قائل نميشن پس به همين دليل ميان از ابزارهايي كه دارند استفاده ميكنند و اون راز رو به شكل ديگه اي در ميارن تا هركسي با خوندن و ديدنش متوجه معنا و مفهومش نشه
ولي نميدونم چرا هرچي ميگذره من يه جوراي ديگه اي فكر ميكنم(البته ممكنه كه من كاملا هم اشتباه فكر بكنم)به هر حال من فكر ميكنم كه اصلا هيچ رازي وجود نداره و اين پرده ها و پشت پرده ها هم همه ساخته ي ذهن افراديه كه خوب بلد هستند از ابزاري كه دارن يا به اصطلاح استعداد ذاتيشونه استفاده بكنند كه همون ادبيات يا هنره وگرنه پشت پرده هيچ خبري نيست كه نيست اگر هم باشه همه بدون استثنا ميدونن
اينكه از يك بيت از اشعار حافظ معاني و تفاسير عرفاني و بديعي استخراج ميشه به اعتقاد من هنر حافظ يا امثال اون رو در چگونگي استفاده از كلمات و چينش اونها در كنار هم ميرسونه نه اينكه حافظ چيزي از عالم غيب ميدونسته كه ما نميدونيم كما اينكه از همون بيت هم ميشه به اين نتيجه رسيد كه حافظ همجنس باز بوده!!
يك آدم بي هنري مثل من هم ممكنه حرفهايي توي ذهن داشته باشه ولي چون نميتونه رنگ و بوي هنري بهشون بده خوب مسلمه كه هرچي هم بگه خريداري نداره و به درد خودش و نهايتا عمش ميخوره ولي يك شاعر با استفاده از استعدادي كه داره كلمات رو طوري كنار هم ميچينه كه خواننده هربار كه ميخونه بيشتر لذت ميبره حالا ممكنه موضوع اون شعر تعريف و تمجيد كردن و پاچه خواري شاعر از پادشاه زمانه براي دريافت پاداش بيشتر بوده
ولي هرچه كه هست همه ي اينها زايده ي ذهنيات و برداشتهاي شخصي هنرمند و چگونگي ابراز اونهاست و بافي اون بستگي به مخاطب دارد
در كل هرچي بيشتر ميخونم بيشتر با عشق و عرفان زميني امثال سهراب و ابتهاج احساس نزديكي ميكنم و با عشق و عرفان مولوي و حافظ احساس دوري ولي هيچ گاه منكر هنرمندي اونها نخواهم شد
قربونت
درباره وجود یا عدم وجود رازهایی که حافظ و مولوی ازشون حرف میزنن به نظرم نمیشه نظر داد. اما در هر صورت من معتقدم که چیزهایی هست اما همه اون چیزها و حالا بگیم عشق ها عشق زمینی هستند چون همه آدمهایی که اون چیزها رو حس کرده اند روی زمین بوده اند. واژه ها، اسمها و باورهای آدمها در طول تاریخ تغییر میکنه. پس برداشت آدمها از حالات درونی خودشون و اتفاقات هم تغییر میکنه. معیاری هم وجود نداره که حالات درونی مولوی و سهراب رو بشه باهاش با هم مقایسه کرد. باز به قول حافظ آنقدر هست که بانگ جرسی می آید. من خودم حافظ رو از همه اینها بیشتر دوست دارم
خوب ميشه يك سري معيارهايي رو پيدا كرد و بهشون نزديك شد مثل زمان زندگي اونها مكان زندگيشون شرايط محيطيشون اطرافيانشون موقعيت اجتماعيشون و رفتارهاي شخصي خودشون ولي باز هم به به طور دقيق نميشه نظر داد
موافقم
Post a Comment