آخر قصه کسی چیزی میگفت و دیگران در فکر فرو میرفتند. یا شاید ما اینطور خیال میکردیم. گاهی آخر قصه برای مدتی طولانی همه به سکوت فرو میرفتند و چیزی نمیگفتند. بعضی وقتها یک اتفاق خاص می افتاد، یک اتفاق که باورش سخت بود و در عین ناباوری اتفاق افتاده بود. آخر قصه های قدیمی تر هم که معلوم بود همیشه باید خوب تمام میشد. از زمانی به بعد گویا بعضی ها تصمیم گرفتند آخر قصه ها را دردناک تمام کنند تا شاید چیزی را توانسته باشند تغییر داده باشند. بعدترهایش آخر قصه اگرچه مثل گذشته ها ساده نبود اما پیدا بود. حالا اما آخر قصه انگار گم شده است. مدتهاست دنبالش میگردند. یا شاید آخر قصه هر روز تکرار میشود و ما مدتهاست گم شده ایم... اصلا شاید هم همیشه همینطور بوده باشد! آخر هیچ چیزی مشخص نبوده باشد که چه میشود و آخرش بعدترها آدمهای دیگر آخرش را تعریف کرده باشند. احتمالا این قضیه شامل حال این نوشته هم میشود!

6 comments:
به نظر من اصلا آخر قصه ها کلا جالب نیستند، حالا هر طور که می خوان تموم شن. ولی حدس می زنم هر کس خودش متوجه می شه که آخر هر قصه کیه.ا
بعضی ها هم آخر قصه نشده خوابشون میبره و نمیفهمن چی به چی شد
اینجا الان یه قصه ای گفتن که همه تخت خوابیدن
سلام دوست عزیز
خوش حال شدم از آشنایی با شما و از خواندت بلاگت لذت بردم
خصوصا اون پستی که در مورد انگشتر عقیق بود
به من هم سر بزنی و نظرت رو در مورد کارهام بدونم خوشحال میشم
به امید دیدار
مگه آخر قصه ای هم داریم؟
Technically speaking, every story has an ending! Even life ends with death!
Post a Comment