Wednesday, December 16, 2009

گاهی وقتها کسی از سر احساس وظیفه پا میگذاره در مسیری که میدونه ممکنه براش خطرناک باشه. با اینکه از وجود خطر آگاهه ولی خطر رو حس نمیکنه. من ویدئو آخر موسوی رو که نگاه میکنم میبینم که خطر رو داره حس میکنه. مثلا وقتی شروع میکنه به حرف زدن. اما بعد از مدتی فراموش میکنه. میرسه به جایی که اصلا درگیری ها و همه و همه چیز رو فراموش میکنه و شروع میکنه حرف زدن درباره آرزوها و آرمان هاش. طوری که حس میکنم اصلا برای هیچکدوم از کسایی که دارن بهش حمله میکنن فارغ از اینکه چه اتفاقی برای خودش بیفته تره هم خورد نمیکنه. فقط براش مهمه که حرف خودشو بزنه.

------------

پی نوشت: قال رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهو قولی!

4 comments:

ناخدا said...

:)

caligula said...

یا حتی همین بچه هایی که میرن توی خیابون ها و خطر دستگیری ! شکنجه ! کتک ! تعلیقی از دانشگاه و همه چیز رو به جون میخرن اینا هم همینطور

میم. ح. میم. دال said...

آره اونم همینطور

Unknown said...

گاهی باید همه چیز رو ندیده گرفت جز هدف اصلی رو. گاهی باید به هر قیمتی گفت.