Sunday, December 13, 2009

از خود به خود

خودم را تبدیل میکنم

از خودم به خودم

شعر مینویسم

از خودم به خودم تبدیل میکنم

وقتی مادرم نیست تا مرا بزرگ کند

زندگی جریان دارد

جایی برون از خانه

با جنبش خزنده ای

در کوچه ها و بازارها

روی بام خانه ها و حرکت رودخانه ها

میان گلهای صورتی خمیده در باد

توی جیب نگهبانهای بانکها

زیر کفش سربازها

روی صندلی دیکتاتورها و خداها

میان همه حرفهای الکی

این سوی و آن سوی خیابانهای پهن

میان صدای رعد و برق ها

با جنبش خزنده ای، جنبش خزنده ای

جریان دارم

در امتداد مسیر معینی

از خطهای وجود

که مرا مینویسند

در فضایی تاریک چون شب

با ستاره هایی درخشنده از ما، چون ما

در امتداد مسیر معینی

جریان دارم

جریانی که مرا تبدیل میکند

از مبدا به مقصد

همواره و همیشه

از خودم به خود تبدیل میکند

3 comments:

caligula said...

تبدیل شدن گاهی خیلی درد داره
خیلی
ولی خب ! زندگی جریان داره دیگه

Amir said...

محمد این مال همین چند شب پیشه؟

میم. ح. میم. دال said...

ba'ale ;)