Monday, December 7, 2009


دچار باید بود، وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد. (سهراب)

----------

یا دلت را خوش میکنی به همان شعر های قدیمی که هزار بار خوانده ای و مثل نوار هی همینها را تکرار میکنی تا داستانت بشود مثل داستان بینوایان و همان آقاهه توی کتاب زندگی در پیش رو. یا سرت را بلند میکنی که یک چیز جدید پیدا کنی و هیچ چیز جدیدی پیدا نمیکنی که دلچسب باشد. بعد حسرتش را میخوری که حیف شد همه این شعر های قدیمی پدر مادر دار را نرسیده چیدیم و خوانیدم وقتی حتی شعورمان خیلی به فهمشان نمیرسید. باید میگذاشتیم همین حالا میخواندیم که مزه اش از بین نرود. گاهی وقتها هم نگاه میکنی میبینی بعضی ها اصلا این شعر ها و کتابهایی که بزرگت کرده اند را دیگر نمیخوانند. بعضی اصلا اسمش را هم نشنیده اند. بعضی توی یک فازهای دیگر هستند. بعضی هم اصلا توی یک فازهای خسته ای هستند و یک شعرهایی میخوانند که دل آدم میگیرد. خلاصه سرتان را درد نیاورم. آخرش باز برمیگردی لای دیوان حافظ را باز میکنی. یا یکی از همان کتابهای قدیمی که میخوانده ای و آنقدر به دلت میچسبد که نگو. یک چسبیدن صادقانه و اساسی. از همان ها که حس فوتبال های عصر بچگی را دارند. طوری که جای شک برایت باقی نمیگذارند. باز فکر میکنی نکند بلای همان آقاهه سرت بیاید توی کتاب زندگی در پیش رو. ولی خیلی برایت مهم نیست. یک مفاهیمی دور و اطراف ما زندگی میکنند که مدتهاست حضورشان را فراموش کرده ایم. آنقدر عجیب و غریب که گاهی فکر کردن به این چیزها بدجور میترساندم. یکی از همین چیزها که بدجور حالا مشغولش شده ام "لحظه" است. خیلی هم درست نمیدانی باید به پدر کسی که دوربین عکاسی را اختراع کرده فحش بدهی یا صلوات بفرستی! بعضی وقتها هم فکر میکنی حتی اگر دوربین عکاسی نبود گذشته کاملا از بین نرفته بود. حس میکنم توی دنیایی زندگی میکنیم که خیال میکنیم راه و رسمش را و معنای چیزهایش را میفهمیم و به همین خاطر آنقدر همه چیز را بدیهی به حساب می آوریم که اصلا زحمت فکر کردن به خیلی چیزها را به خودمان نمیدهیم. اما در واقعیت شناخت درستی نسبت به هیچ کدام از آن مفاهیمی که دور و اطراف ما زندگی میکنند نداریم. چه برسد به آنکه بخواهیم چیزی را تحلیل کنیم.

2 comments:

عليرضا said...

یه رفیقی دارم میگه:بعضی وقتا زندگی ماها به یه بیت شعر بنده

میم. ح. میم. دال said...

Chaos Theory