یادت میاد لوتی گفتم هزار قصه شب یک قصه هست. یک قصه که قصه هزار شبه، هزار شب قصه ای. حالا شب شب که نه، بعضی هم روز! که همه اش یک شبه گفته میشه... شب قصه ای اول اما اول قصه و شب قصه ای هزارم آخر قصه اس. توالی داستانه که مهمه لوتی. اما چه اولی؟ چه آخری؟ پیش خودمون بمونه ولی کدوم ما از اول و آخر چیزی خبر داریم که قصه اش رو بگیم؟ ممکنه خیال کنی راوی اگر شب سیصد و بیست و هشتم رو با شب هفتصد و نود و دوم عوض کنه و هیچ بنی بشری هم بین این دو شب نه سقط شده باشه نه کسی رو کشته باشه اتفاق خاصی نمیفته! د مشکلت همینجاس لوتی... همینکه خیال میکنی تا کسی سقط نشه یا کسی رو نکشه اتفاق مهمی نیفتاده. همینکه خیال میکنی همه اتفاقای ریز و درشتی که بین شب سیصد و بیست و هشتم تا شب هفتصد و نود و دوم میفته مهم نیستن! هرچقدر هم اثری از اون اتفاقا نمونده باشه ولی اون آدمه، همون آدمه که نه مرده نه کسی رو کشته... دیگه همون آدم نیست. آدمیه که کلی شب قصه ای رو پشت سر گذاشته و تا آخر قصه اش برسه هزار شب قصه ای رو زندگی کرده و هزار شب قصه ای پیرتر شده... حالا بگذریم لوتی که همه اش فقط قصه است و تو خیال میکنی قصه ها واقعیت ندارن. بذار اینو بهت بگم. بر خلاف قصه شنگول و منگول و کدو قلقله زن، خیلی قصه ها درست مثل همین هزار قصه شب... واقعیت دارن. آدماش هم خیلی واقعی هستن. اونقدر واقعی که گاهی وقتها نمیتونی باور کنی چقدر واقعی هستند. اونقدر واقعی که وقتی میبینی پیش خودت میگی من فکر میکردم این چیزا فقط مال قصه هاس... ولی اشتباهت همینجاس لوتی، یه بار هم گفتم. خیلی قصه ها، خیلی واقعی هستن. خیلی واقعی اونقدر که باورت نمیشه... آخر قصه؟ آخرش هیچوقت اتفاق خاصی نمیفته. اگه حتی بین شب سیصد و بیست و هشتم و هفتصد و نود و دوم نه، ممکنه بین شب اول تا سیصد و یا بین شب هفتصد و نود و دو تا هزار کسی بمیره... یا اصلا ممکنه شب هفتصد و نود و دوم خودش اولین شب باشه واسه یه هزار قصه شب دیگه... به هر حال من تضمین نکرده ام! کسی ممکنه بمیره یا به دنیا بیاد یا کسی رو بکشه اما این اول و آخر هیچ قصه ای نیست. حتی اول و آخر قصه خودش. اینو توی گوشت فرو کن. قصه خیلی آدمها پیش از به دنیا اومدنشون شروع میشه و با مرگشون هم تموم نمیشه... آدمهای این قصه نه خوبن، نه بد... آدمهای قصه اما خیلی وقتها دچار سکوت میشن. گاهی یک سکوت ابدی پیش یا پس از مرگ. و توی این سکوت ابدی صداشون ادامه پیدا میکنه تا کمرنگ بشه. آره لوتی در جستجوی چیزهای ماندنی شاید تنها صداست که میماند اما خیلی هم روی ماندنش حساب نکن.
Wednesday, December 2, 2009
هزار قصه شب
«و روز وسعتی است که در مخیله تنگ کرم روزنامه نمیگنجد» (فروغ)
---------------------------

7 comments:
وخب اصل قضیه همینه دیگه که زندگی هزار و یک شبه. که تازه داریم یاد می گیریم قصه ها و زندگی باید مثل هم باشن، که زندگی هم مثل قصه ها فقط یه نقطه اوج نمی خواد پر از اوج و فروده ولی بالارفتن هاش خیلی بالا نیست. پائین اومدنش هم خیلی پائین نیست.
خیلی شیرین نیست که دلت رو بزنه اونقدر هم تلخ نیست که حالت به هم بخوره، زندگی ها قصه اند و ریخت شناسی قصه ها خیلی هم متنوع نیست. ولی اون قصه که خوب در بیاد تا ابد توی یاد آدم ها می مونه می شه یه اسطوره که بعد ها شک می کنند این شخصیت قصه هیچ وقت زندگی کرده یا از تخیل آدمی بیرون پریده.
آره لوتی بعضیا موندگارن، ولی فقط بعضیا.
به سبک فیلم های کیمیایی خوندمش:
ولی کدوم ما از اول و آخر چیزی خبر داریم که قصه اش رو بگیم؟
+
اینو توی گوشت فرو کن. قصه خیلی آدمها پیش از به دنیا اومدنشون شروع میشه و با مرگشون هم تموم نمیشه
دلم می خواست این یه تیکه از دیالوگ یه فیلم بود، می شستم و می دیدمش و هزار بار میزدم اول و دوباره بهش گوش میدادم....
دوستش داشتم! :)
جمله ی آخر یه حال دیگه ای داشت
من خیلی صبر کردم تا اینو بنویسم. اگرچه بازم خیلی به دل خودم نمیچسبه اما بهتر از این نمیتونستم
برای چی خیلی به دل خودت نچسبید؟
اتفاقا به دل من که خیلی چسبید
مخصوصا جمله آخرش
وینک
اونم که دزدی بود
وینک
Post a Comment